Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁰
فرایند برنامهریزی عروسی، به طرز عجیبی، بیشتر از جنگیدن با سازمانها، هیجانانگیز بود. هر تصمیمی، از انتخاب رنگ گلهای دسته گل ا/ت گرفته تا لیست مهمانانی که پدر ا/ت با دقت خاصی انتخاب میکرد، با لبخند و خنده همراه بود. پدر ا/ت، حالا که کاملاً جونگکوک را به عنوان همراه دخترش پذیرفته بود، با انرژی عجیبی درگیر برنامهریزی بود و سعی داشت بهترین مراسم ممکن را برای تنها دخترش ترتیب دهد.
«جونگکوک، مطمئنی این تم رنگی برای کت و شلوار تو مناسبه؟ راستش رو بخوای، با رنگ لباس عروس ا/ت یه کم تضاد داره. بهتر نیست یه رنگ ملایمتر انتخاب کنی؟» پدر ا/ت با جدیت میپرسید و جونگکوک با خنده جواب میداد: «آقا، شما نگران نباشید. من به سلیقهی شما اعتماد دارم. هر چی شما بگید.»
مادر جونگکوک هم دست کمی از پدر ا/ت نداشت. او بیشتر روی جزئیات جشن، موسیقی، و پذیرایی تمرکز کرده بود و مطمئن بود که همه چیز باید بینقص باشد.
ا/ت و جونگکوک، در میان این هیاهو، گاهی اوقات همدیگر را در گوشهای از خانه پیدا میکردند. در حالی که لیست کارهای عروسی روی میز پخش بود، آنها در سکوت به هم نگاه میکردند و لبخند میزدند.
«باورم نمیشه داریم ازدواج میکنیم.» ا/ت با صدایی آرام گفت و سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
«منم همینطور. انگار تمام اون روزهای سخت، فقط برای رسیدن به این لحظه بود.» جونگکوک نفس عمیقی کشید. «حس میکنم دارم بال در میارم.»
«فقط بال در نمیاری، جونگکوک. تو دیگه پرواز کردی.» ا/ت خندید.
***
روز عروسی فرا رسید. هوا صاف و آفتابی بود، انگار خود طبیعت هم داشت به جشنشان تبریک میگفت. ا/ت در لباس عروسی سفیدش، شبیه فرشتهای بود که از آسمان به زمین آمده. چشمهایش از خوشحالی برق میزد و لبخندش محو نمیشد.
وقتی پدرش او را تا سر سفره عقد همراهی میکرد، ا/ت نگاهی به او انداخت. پدرش، با چشمانی پراشک اما لبخندی رضایتمند، سرش را به نشانهی «مواظب خودت باش» تکان داد. این نگاه، پر از عشق بود، عشقی که حالا با اطمینان از آیندهی دخترش، آرام گرفته بود.
مراسم عقد، ساده اما سرشار از احساس بود. وقتی حلقهها دستشان رفت، ا/ت و جونگکوک به هم لبخند زدند؛ لبخندی که تمام حرفها، تمام سختیها، و تمام امیدهایشان را در خود داشت.
بعد از مراسم عقد، جشن بزرگتری در باغی زیبا برگزار شد. موسیقی ملایمی پخش میشد و مهمانان، که حالا ترکیبی از خانوادهها و دوستان نزدیک بودند، با شادی در حال گفتگو و رقص بودند. ا/ت و جونگکوک، دست در دست هم، میان مهمانان میچرخیدند و از هر لحظه لذت میبردند.
صدای مادر جونگکوک بلند شد: «عروس و داماد عزیز! لطفاً برای رقص اول تشریف بیارید وسط!»
ا/ت و جونگکوک، با لبخند، به سمت مرکز باغ رفتند. با شروع اولین نتهای موسیقی، همدیگر را در آغوش گرفتند. این رقص، نه رقص یک سرباز و یک قهرمان، بلکه رقص دو عاشق بود که بالاخره به آرزویشان رسیده بودند. در آغوش هم، ا/ت سرش را روی سینه جونگکوک گذاشت و زمزمه کرد: «این خوشبختیه، نه؟»
جونگکوک او را محکمتر در آغوش گرفت و در گوشش گفت: «این تازه اولشه، عشق من.»
نگاهشان به سمت پدر ا/ت افتاد که از دور، با لبخندی رضایتمند، آنها را تماشا میکرد. کنارش، پدر جونگکوک ایستاده بود و او هم سرش را به نشانهی تایید تکان میداد. انگار تمام نگرانیهای گذشته، حالا تبدیل به اطمینان از آیندهای روشن شده بود.
آن شب، ا/ت و جونگکوک، زیر نور ستارهها، با هم پیمان بستند که تا ابد، در کنار هم، این خوشبختی را بسازند و از آن محافظت کنند. نه با قدرتهایشان، که حالا دیگر کمتر به کارشان میآمد، بلکه با عشقی که از تمام قدرتها، قویتر بود.
این، آغاز فصل نو بود. فصلی که در آن، هیچ دشمنی جز دلتنگی نبود، و هیچ ماجرایی جز ساختن خانهی دلشان.
----------------------------
ادامه دارد...
Part³⁰
فرایند برنامهریزی عروسی، به طرز عجیبی، بیشتر از جنگیدن با سازمانها، هیجانانگیز بود. هر تصمیمی، از انتخاب رنگ گلهای دسته گل ا/ت گرفته تا لیست مهمانانی که پدر ا/ت با دقت خاصی انتخاب میکرد، با لبخند و خنده همراه بود. پدر ا/ت، حالا که کاملاً جونگکوک را به عنوان همراه دخترش پذیرفته بود، با انرژی عجیبی درگیر برنامهریزی بود و سعی داشت بهترین مراسم ممکن را برای تنها دخترش ترتیب دهد.
«جونگکوک، مطمئنی این تم رنگی برای کت و شلوار تو مناسبه؟ راستش رو بخوای، با رنگ لباس عروس ا/ت یه کم تضاد داره. بهتر نیست یه رنگ ملایمتر انتخاب کنی؟» پدر ا/ت با جدیت میپرسید و جونگکوک با خنده جواب میداد: «آقا، شما نگران نباشید. من به سلیقهی شما اعتماد دارم. هر چی شما بگید.»
مادر جونگکوک هم دست کمی از پدر ا/ت نداشت. او بیشتر روی جزئیات جشن، موسیقی، و پذیرایی تمرکز کرده بود و مطمئن بود که همه چیز باید بینقص باشد.
ا/ت و جونگکوک، در میان این هیاهو، گاهی اوقات همدیگر را در گوشهای از خانه پیدا میکردند. در حالی که لیست کارهای عروسی روی میز پخش بود، آنها در سکوت به هم نگاه میکردند و لبخند میزدند.
«باورم نمیشه داریم ازدواج میکنیم.» ا/ت با صدایی آرام گفت و سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
«منم همینطور. انگار تمام اون روزهای سخت، فقط برای رسیدن به این لحظه بود.» جونگکوک نفس عمیقی کشید. «حس میکنم دارم بال در میارم.»
«فقط بال در نمیاری، جونگکوک. تو دیگه پرواز کردی.» ا/ت خندید.
***
روز عروسی فرا رسید. هوا صاف و آفتابی بود، انگار خود طبیعت هم داشت به جشنشان تبریک میگفت. ا/ت در لباس عروسی سفیدش، شبیه فرشتهای بود که از آسمان به زمین آمده. چشمهایش از خوشحالی برق میزد و لبخندش محو نمیشد.
وقتی پدرش او را تا سر سفره عقد همراهی میکرد، ا/ت نگاهی به او انداخت. پدرش، با چشمانی پراشک اما لبخندی رضایتمند، سرش را به نشانهی «مواظب خودت باش» تکان داد. این نگاه، پر از عشق بود، عشقی که حالا با اطمینان از آیندهی دخترش، آرام گرفته بود.
مراسم عقد، ساده اما سرشار از احساس بود. وقتی حلقهها دستشان رفت، ا/ت و جونگکوک به هم لبخند زدند؛ لبخندی که تمام حرفها، تمام سختیها، و تمام امیدهایشان را در خود داشت.
بعد از مراسم عقد، جشن بزرگتری در باغی زیبا برگزار شد. موسیقی ملایمی پخش میشد و مهمانان، که حالا ترکیبی از خانوادهها و دوستان نزدیک بودند، با شادی در حال گفتگو و رقص بودند. ا/ت و جونگکوک، دست در دست هم، میان مهمانان میچرخیدند و از هر لحظه لذت میبردند.
صدای مادر جونگکوک بلند شد: «عروس و داماد عزیز! لطفاً برای رقص اول تشریف بیارید وسط!»
ا/ت و جونگکوک، با لبخند، به سمت مرکز باغ رفتند. با شروع اولین نتهای موسیقی، همدیگر را در آغوش گرفتند. این رقص، نه رقص یک سرباز و یک قهرمان، بلکه رقص دو عاشق بود که بالاخره به آرزویشان رسیده بودند. در آغوش هم، ا/ت سرش را روی سینه جونگکوک گذاشت و زمزمه کرد: «این خوشبختیه، نه؟»
جونگکوک او را محکمتر در آغوش گرفت و در گوشش گفت: «این تازه اولشه، عشق من.»
نگاهشان به سمت پدر ا/ت افتاد که از دور، با لبخندی رضایتمند، آنها را تماشا میکرد. کنارش، پدر جونگکوک ایستاده بود و او هم سرش را به نشانهی تایید تکان میداد. انگار تمام نگرانیهای گذشته، حالا تبدیل به اطمینان از آیندهای روشن شده بود.
آن شب، ا/ت و جونگکوک، زیر نور ستارهها، با هم پیمان بستند که تا ابد، در کنار هم، این خوشبختی را بسازند و از آن محافظت کنند. نه با قدرتهایشان، که حالا دیگر کمتر به کارشان میآمد، بلکه با عشقی که از تمام قدرتها، قویتر بود.
این، آغاز فصل نو بود. فصلی که در آن، هیچ دشمنی جز دلتنگی نبود، و هیچ ماجرایی جز ساختن خانهی دلشان.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۷۷
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط