روی صندلی نشستی. دستانت روی دامنت گره خورده بودند و نگاهت

روی صندلی نشستی. دستانت روی دامنت گره خورده بودند و نگاهت ناخودآگاه روی تهیونگ افتاد. او مثل همیشه با آن چشمان سرد و بی‌روح به تو خیره بود، اما انگار هیچ چیزی در نگاهش پیدا نمی‌شد؛ نه کنجکاوی، نه علاقه، فقط سنگینی.

اما ذهن تو جای دیگری پرسه می‌زد. این دومین بار بود که پا به حیاط پشتی می‌گذاشتی. دفعه‌ی اول تنها لحظه‌ای کوتاه بود، آن صبحی که جرئت کردی پنجره را باز کنی و برای چند ثانیه بوی باغ را بچشی. حالا اما تمام این زیبایی روبه‌رویت گسترده بود.

حوضی در گوشه‌ی حیاط آرام می‌درخشید، درختان بلند در نسیم شب آرام تکان می‌خوردند و بوی خاک نم‌زده در هوا می‌پیچید. شمع‌هایی که روی میز روشن بودند، با باد ملایم می‌لرزیدند و نورشان روی برگ‌ها سایه می‌انداخت.

برای لحظه‌ای همه‌چیز را فراموش کردی. حتی حضور تهیونگ. سرت کمی چرخید و نگاهت در میان شاخه‌ها و آسمان شب گم شد. قلبت از دیدن آن فضای آزاد می‌خواست پرواز کند، هرچند می‌دانستی این تنها بخشی کوچک از زندان توست.

تهیونگ با دقت نگاهت را دنبال می‌کرد. او دید که توجهت نه به او، که به حیاط است. اما چیزی نگفت. تنها سکوت کرد و قاشق کوچکش را روی بشقاب گذاشت.

صدای آرامش، اما همچنان خشک، بالاخره سکوت را شکست:
«می‌دونی چرا خواستم امشب بیای اینجا؟»

تو به سختی نگاهت را از روی درختان گرفتی. دوباره به او خیره شدی، اما در دلت هنوز حیاط زیبا مثل یک رؤیای ممنوع می‌چرخید.

تهیونگ دست‌هایش را روی میز گذاشت.
«چون باید بفهمی این خونه فقط اتاق تو نیست. اینجا محدوده‌ای داره. محدوده‌ای که من تعیین می‌کنم.»

صدایش همچنان مثل همیشه سرد بود. اما تو… تنها چیزی که در سرت می‌پیچید، این بود که این حیاط پشتی دومین بار است که آن را می‌بینی، و شاید آخرین بار باشد.
دیدگاه ها (۰)

صدای کارد و چنگالی که روی بشقاب گذاشت، سکوت را برید. تهیونگ ...

دست‌هایت هنوز می‌لرزیدند، اما نمی‌خواستی این لرزش را نشان بد...

صدای آرام در زدن آمد. تو هنوز بین تخت و کمد نشسته بودی، گونه...

بعد از بسته شدن در، برای چند لحظه فقط صدای قلبت را می‌شنیدی....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط