نه اميدی که برآن خوش کنم دل. نه پي

نه اميدی که برآن خوش کنم دل. نه پيغامی نه پيک آشنائی. نه درچشمی نگاه فتنه سازی نه آهنگ پراز موج صدائی زشهر نوروعشق و دردوظلمت سحرگاهی زنی دامن کشان رفت پرشيان مرغ ره گم کرده ای بود که زاروخسته سوی آشيان رفت کجاکس درقفايش اشک غم ريخت کجا کس بازبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم که بانگ اوطنين ناله هابود ،شعری از فروغ
دیدگاه ها (۴)

افسانه تلخنه امیدی که بران خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک اشنایی...

فروغ فرخزاد امیدی که بر آن خوش کنم دلنه پیغامی نه پیک آشنایی...

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمتسحر گاهی زنی دامن کشان رفتپریشان...

اگه دوست داشت چرا رفت؟؟؟چرا باعث اشک چشمت شد؟؟؟چرا باعث دلتن...

هواللهم، في زمنٍ يتباهى فيه الآخرون بالانحلال، امنحني نعمةَ ...

به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم....سرم را لحظه‌ی آخر به ز...

☕️🥨چای؟قهوه؟نسکافه؟‌نمی‌دانم!هر کدام دیرتر خنک و تمام شودتا ...

سلام عزیزای دل لطفا لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط