پدرخوانده

پدرخوانده

پارت: ۱۷

ویو کوک:

خدایا هوا چقد سرده لعنتی دارم یخ میزنم....
هوففف باید اروم باشم...

با هزار بدبختی به سمت خونه جیمین راه افتاده بودم....

بین راه یه مرد دیدم که روی اون زمین سرد نشسته بود پارچه ای جلوی خودش پهن کرده بود و یسری مجسمه های رنگی رنگی میفروخت....

جلو رفتم و با لحن گرمی زمزمه کردم....

کوک: سلام پدر جان..(لبخند) چه مجسمه های قشنگی اینجاس
میتونم یکیش داشته باشم؟

پیرمرد به من نگاهی انداخت لبخندی زد و گفت

پیرمرد: هر کدوم میخای بردار...

صدای گرفته ای داشت.... نکنه از شدت سرما صداش گرفته..؟

بیشتر وقت تلف نکردم... مجسمه ای به شکل پروانه در حال پرواز که با رنگ های طوسی و فیروزه ای رنگ شده بود رو برداشتم....

کوک: خیلی زیباس...
من همینو میخوام

پیرمرد لبخندی زد و سری تکان داد...

مجسمه را حساب کردم از ان مرد مهربان دور شدم....

کم کم داشتم به خونه جیمین نزدیک میشدم...

که ماشینی که پشت سرم بود بوق ببندی زد و باعث شد از شدت ترس رو زمین بیوفتم...
برگشتم به ماشین نگاه کردم...

کوک: هی این ماشین....

اینم پارت ۱۷ حمایت پلیززز؟
دیدگاه ها (۳۴)

ویو کوک: کوک: هی این ماشین.... کوک: جیمینننن دیوونه شدیییی ت...

در خوانده پارت ۱۹ببخشید دیر شدددددددویو کوک: چشام باز کردم ب...

پدر خوانده پارت: ۱۶ویو ته: کوک: بابایی...(صدای اروم) با این ...

پدرخوانده ویو ته: ته: اره بیبی کوک: و... و.. ولی بابایی(تعجب...

پدر خوانده فصل دوم مافیای منpart²⁴ویو کوک: همچنان در حال فکر...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐دخترک زیبا بهش نزدیکه شد و برادر لوسش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط