تا شدم بی خبر از خویش خبرها دارم

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری

تا شدم بی‌اثر، از ناله اثرها دیدم
بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری

تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد
بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری

تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری

#فروغی_بسطامی
دیدگاه ها (۲)

هر کجا خوبان چراغ دلبری بر می کنندشمع را پروانه، آتش را سمند...

رفته بودم سر حوض تا ببینم شایدعکس تنهایی خود را در آب#سهراب_...

در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیستدر موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست...

گاهـــے...کسانــے که هزاران فرسنگاز شما فاصله دارند،می توانن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط