تو نبودی و به پاهای خدا افتادم

تو نبودی و به پاهای خدا افتادم
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم

تو نبودی و تبِ فاصله ها پیرم کرد
عاشقِ شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد

مثنوی کردمت و شکر به جا آوردم
توی هر بیت فقط اسم تورا آوردم

آرزو کردمت و بغض نوشتم حالا
پای تو آب شده خشت به خشتم، حالا

قدِ یک خاطره گهگاه کنارم بِنِشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین

گریه ی مرد غریب َست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست
دیدگاه ها (۷)

منتظر بودم بیایی، آمدی، من نیستمبی تو در هرحال، جز در حال رف...

من روزگار غربتم را دوست دارماین حس و حال و حالتم را دوست دار...

در ایـن شهر پـر از نیرنگ کسی آشنایم نیستکه حتی سایـه ای دارم...

نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفتابر دلتنگی دوباره آسمانم...

خب بچه ها این قراره اولین رمانم باشه امید دارم خوشتان بیاد ب...

BAD BOY LOVER 💋Part 13 🍷ویو جونگکوک:«شاید تمام این سال‌ها اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط