دلم برایت تنگ شده و هیچکس حضورِ موذیانه ی بغضی پنهان را د

دلم برایت تنگ شده و هیچکس حضورِ موذیانه ی بغضی پنهان را در نگاهم نمی‌بیند
ضربه‌ای به شانه‌ام می‌‌زنند و من در اعماقِ سرخگونِ قلبم می‌دانم، از سکوتِ من چه خرسندند

درست مثلِ اینکه از پرنده‌ای در قفس سوال کنی‌ چه اتفاقی افتاده ؟
بعد بنشینی برای آرزوهایش دعا کنی‌ ....

آدم‌ها از یکدیگر هیچ چیزی نمی‌‌دانند .. هیچ چیز
دیدگاه ها (۵)

بسیار سال ها گذشتتا بفهممآن که در خیابان می گریداز آن که در ...

آرام آرام ناآرامت میکند گاهی ؛یک « بُغض » ...یک « او » میان ...

در من کودکی هستایستاده بر بامِ خانهبا دست‌هایِ بازبا میل وحش...

با خیال بارانبا بی تابی ابرهای سیاه آسماندرگیر دلتنگی امدلتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط