(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ⁵⁴
اینبار دیگه مطمئن بودم که بیهوش شده میدونستم که نباید این در لعنتیو باز کنم اما دل نگران که این چیزا سرش نیست جیمین جفت و همسرم بود و گرگم علاوه برخودم داشت دیوونه میشد
فقط یکمی لای درو باز میکردم و چکش میکردم و بعدش سریع درو میبستم هیچی نمیشد .. یعنی امیدوار بودم که هیچی نشه کلیدو توی در انداختم و آروم چرخوندم و قفل در باز شد...
اروم دستگیره روگرفتم و درو با ترس و لرز باز کردم توقع داشتم الان با یه هیولای عصبانی با دوتا چشم قرمز
و دندونای بلند مواجه شم اما اتاق خالی بود ! درو کمی بیشتر باز کردم که دیدم تنها پنجره ی اتاق بازه و اتاق خالیه. اون.. از پنجره بیرون رفته بود؟
با ترس بی نهایتی درو کامل باز کردم که با اتاق خالی
مواجه شدم
هیچکس تو اتاق نبود پس وارد اتاق شدم و به سمت پنجره رفتم از پنجره بیرونم نگاه کردم اما هیچکس توی بالکن نبود با صدای بسته شدن در بند دلم پاره شد..کلیدا روی در بود و من به وضوح صدای قفل شدن درو
شنیدم باهام توانایی چرخیدن نداشت هیچ جوره با پاهای لرزون و ضربانی بالای ۱۲۰ به سمت در چرخیدم
که پشت در توی تاریکی اتاق برق دوتا چشم نقره ای و وحشی توجهمو به خودش جلب کرد
-آ...ا...ال..فا..الفا
اما اون هیچی نمیگفت و از توی تاریکی یه راست بهم زل زده بود
نگاهش طوری وحشیانه بود که حس میکردم روحم داره توسط نگاهش بلعیده میشه ..گیر افتاده بودم...
-ج.. جیمین لطفا..ب..بزار..ب..م
نگاهش داشت وجودمو سوراخ میکرد اما نگاهشو از روم برنمیداشت.
تا اینکه قدمی به سمتم اومد
جیمین : تو اومدی داخل اتاق
صداش از هر زمان دیگه ای خشن تر و خشن تر شده بود
-اشتباه کردم الفا
جیمین : هراشتباهی تاوانی داره
به سمتم اومد و یهو لبامو محکم توی دهنش کشید گاز میگرفت و میمکید و این درد زیادیو همراهش داشت امشب دیگه کارم تموم بود.. قطعا یا منو میکشت یا باکرگیمو ازم به بدترین حالت ممکن میگرفت
اشکام ناخوداگاه با این فکر شروع به ریختن کرد
جیمین : گریه نکن امگا، منو نمیخوای؟
-ج..جیمین.. ..ب..بزار برم
جیمین : من آلفاتم، ازم میترسی؟
-جیمین.. نمی..تونمم
جیمین : من بهت نیاز دارم امگا
-من...نمیتونم..نمیتونم .. تو..حالت..خوب ..ن..نیست
جیمین : ولی من هنوزم جفتم؛ پسم میزنی؟
part ⁵⁴
اینبار دیگه مطمئن بودم که بیهوش شده میدونستم که نباید این در لعنتیو باز کنم اما دل نگران که این چیزا سرش نیست جیمین جفت و همسرم بود و گرگم علاوه برخودم داشت دیوونه میشد
فقط یکمی لای درو باز میکردم و چکش میکردم و بعدش سریع درو میبستم هیچی نمیشد .. یعنی امیدوار بودم که هیچی نشه کلیدو توی در انداختم و آروم چرخوندم و قفل در باز شد...
اروم دستگیره روگرفتم و درو با ترس و لرز باز کردم توقع داشتم الان با یه هیولای عصبانی با دوتا چشم قرمز
و دندونای بلند مواجه شم اما اتاق خالی بود ! درو کمی بیشتر باز کردم که دیدم تنها پنجره ی اتاق بازه و اتاق خالیه. اون.. از پنجره بیرون رفته بود؟
با ترس بی نهایتی درو کامل باز کردم که با اتاق خالی
مواجه شدم
هیچکس تو اتاق نبود پس وارد اتاق شدم و به سمت پنجره رفتم از پنجره بیرونم نگاه کردم اما هیچکس توی بالکن نبود با صدای بسته شدن در بند دلم پاره شد..کلیدا روی در بود و من به وضوح صدای قفل شدن درو
شنیدم باهام توانایی چرخیدن نداشت هیچ جوره با پاهای لرزون و ضربانی بالای ۱۲۰ به سمت در چرخیدم
که پشت در توی تاریکی اتاق برق دوتا چشم نقره ای و وحشی توجهمو به خودش جلب کرد
-آ...ا...ال..فا..الفا
اما اون هیچی نمیگفت و از توی تاریکی یه راست بهم زل زده بود
نگاهش طوری وحشیانه بود که حس میکردم روحم داره توسط نگاهش بلعیده میشه ..گیر افتاده بودم...
-ج.. جیمین لطفا..ب..بزار..ب..م
نگاهش داشت وجودمو سوراخ میکرد اما نگاهشو از روم برنمیداشت.
تا اینکه قدمی به سمتم اومد
جیمین : تو اومدی داخل اتاق
صداش از هر زمان دیگه ای خشن تر و خشن تر شده بود
-اشتباه کردم الفا
جیمین : هراشتباهی تاوانی داره
به سمتم اومد و یهو لبامو محکم توی دهنش کشید گاز میگرفت و میمکید و این درد زیادیو همراهش داشت امشب دیگه کارم تموم بود.. قطعا یا منو میکشت یا باکرگیمو ازم به بدترین حالت ممکن میگرفت
اشکام ناخوداگاه با این فکر شروع به ریختن کرد
جیمین : گریه نکن امگا، منو نمیخوای؟
-ج..جیمین.. ..ب..بزار برم
جیمین : من آلفاتم، ازم میترسی؟
-جیمین.. نمی..تونمم
جیمین : من بهت نیاز دارم امگا
-من...نمیتونم..نمیتونم .. تو..حالت..خوب ..ن..نیست
جیمین : ولی من هنوزم جفتم؛ پسم میزنی؟
- ۳۷۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط