انگشتر را که دستش دیدم، خنده ام گرفت. حلقه ی ابراهیم یک ا

انگشتر را که دستش دیدم، خنده ام گرفت. حلقه ی ابراهیم یک انگشتر عقیق بود. توی عملیات رکابش شکسته بود. نگین را داده بود برایش رکاب ساخته بودند. چه قید و بندی داشت!
گفت «...دوست دارم سایه ی تو همیشه دنبالم باشه.»
یادگاران، جلد 2 کتاب شهید محمد ابراهیم همت ، ص 34
دیدگاه ها (۶)

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

❤شـهـید مُـحـمـد ابـراهـیـم هـمّـت❤سـالروز شـهــادت شَـهـیـد...

حاجی همیشه سر این وسواس داشت که حلقه ی ازدواج حتما دستش باشد...

داماد شده بود. خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم. هدیه ی به...

✍ قلاجه بود و سرمای استخوان سوزش. اورکت ها را آوردیم و بین ب...

حلقه ی ازدواج من هزار تومان قیمتش بود. ابراهیم به من گفت:من ...

ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده هامان. ی...

سه خاطره خواندنی ازسردارشهیدمحمدابراهیم همت👇👇خاطره اول: یک ل...

خاطره حلقه ازدواجحلقه ازدواج من هزارتومان قیمتش بود.ابراهیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط