پدرخوانده

پدرخوانده
p⁴
"ساعت ۱۱ شب"
جونگکوک توی اتاق نشیمن قدم می‌زد و هر چند ثانیه یک‌بار به ساعت نگاه می‌کرد.
ا.ت سه ساعت بود که برنگشته بود.
صدای کلید توی قفل باعث شد ناگهان بایستد.
در باز شد.
ا.ت وارد شد؛ قدم‌هایش نامنظم بود و با یک لبخند عجیب به جونگکوک نگاه کرد.

+کجا بودی؟!

ا.ت چند لحظه ساکت ماند.
_ خونه.

+این که خونه‌ست! می‌پرسم کجا بودی؟!

ا.ت با جدیت به سقف نگاه کرد.
_ راستش... یادم نیست.
جونگکوک با ناباوری بهش خیره شد.

+ا.ت...

_ جانم؟

+حالت خوبه؟

ا.ت لبخند زد.
_ خیلی خوبم. فقط اتاق یه کم داره راه می‌ره.

جونگکوک دستش را روی صورتش کشید.

+معلومه...

ا.ت خودش را روی مبل انداخت و چشمش به

پاکت روی میز افتاد.

_ این چیه؟

جونگکوک نگاهش کرد.

+همون نامه.

لبخند ا.ت محو شد.

_ هنوز ناراحتی؟

+آره.

_ چرا؟

+چون تو سه ساعت ناپدید شدی و بعد با این وضعیت برگشتی.

ا.ت چند ثانیه بهش خیره شد.
_ جونگکوک...

+هوم؟

_ تو وقتی ناراحتی خیلی بامزه می‌شی.
جونگکوک اخم کرد.

+من الان بامزه نیستم.

_ چرااا...
ا.ت شروع کرد به خندیدن.
جونگکوک سعی کرد جدی بماند، اما خودش هم بعد از چند ثانیه خنده‌اش گرفت.

+تو واقعاً امشب منو دیوونه می‌کنی.

ا.ت با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:
_ من یه تصمیم مهم گرفتم.

+چی؟

_ فردا صبح... میرم نون بخرم.

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد زد زیر خنده.

+اینه تصمیم مهمت؟!

ا.ت با افتخار سر تکان داد.
_ آره. خیلی مهمه.
جونگکوک هنوز می‌خندید، اما وقتی نگاهش به نامه افتاد، خنده‌اش آرام‌آرام محو شد.

+ولی فردا درباره‌ی اون نامه باهام حرف می‌زنی.

ا.ت سرش را روی پشتی مبل گذاشت.
_ قول...

+قول؟

_ قول.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و پتو را روی ا.ت انداخت.

+فقط این دفعه دیگه نذار این‌قدر نگران بشم.

ا.ت چشم‌هایش را بست و با لبخند کوچکی گفت:
_ باشه... بابا جون.

جونگکوک خشکش زد.
دیدگاه ها (۲)

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

آتیشی که از بارون شروع شد part 50 به طبقه پایین رسیدیمخانه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط