( پارت ۱۳ ):
( پارت ۱۳ ):
کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برداشت و گذاشت روی پاهاش، بازش کرد و بعد کلی زیر و رو کردن کاغذهای داخل کیفش، سه برگ درآورد، داد بهم و گفت:
-خوب این هم برگ قرارداد، امضاشون کن تا بقیه کارات رو فردا صبح زود انجام بدم.
کاعذ رو گرفتم و عصبانی از اینکه روی مبل اختصاصیم لم داده و قصد بلند شدن هم نداره رفتم روی مبل کنار تلفن نشستم، یه نگاهی به قرار داد انداختم، مشکلی نداشت؛ امضاشون کردم، تازه یادم افتاد لباس هام رو نپوشیدم، یه راست رفتم سمت اتاقم.
خوان که ترسیده بود جا زده باشم گفت:
-کجا میری؟
آروم گفتم:
-نترس جا نزدم.
وقتی از اتاقم اومدم بیرون گردنش افتاده بود پایین و داشت خر و پف می کرد! آخ که چه دل خجسته ای داشت این!
کنترل تلویزیون رو از روی میزش برداشتم و محکم انداختم زمین.
حیوونی همچین از خواب پرید که فکر کنم سکته ناقص رو زد! از روی مبل بلند شد و در حالی که قلبش رو گرفته بود گفت:
-نمی دونم چی شد یه دفعه خوابم برد.
بعد با ترس دور وبرش رو نگاه کرد و گفت:
-اون صدای چی بود؟
با یه پوزخند گفتم:
-هیچی! کنترل تلویزیون بود, از دستم لیز خورد افتاد زمین. حالا هم اگه حالت بده یه کم بشین تا حالت جا بیاد...
تو دلم گفتم "تا تو باشی دیگه روی مبل اختصاصی من نشینی!"
قرار داد رو برداشتم و دادم بهش. با دیدن قرار داد حالش اومد سرجاش، یه لبخند زد و با اون وزنش مثل فنر از جاش بلند شد و گفت:
-مرسی کارلوس! مطمئن باش بهترین تصمیم رو گرفتی، هیچ وقت هم پشیمون نمی شی!
بعد همین جور که از خوشحالی بشکن می زد قرار داد رو گذاشت تو سامسونتش و سرخوش خداحافظی کرد و رفت.
"جینا واتسون"
با دیدنِ همه ی دوستام، اونم تو کافه تعجب کردم! من فقط با سوزان قرار داشتم. اینا باز چه نقشه ای واسه جیبِ بیچاره ی من کشیدن؟! اوه! نه، همین هفته ی پیش تو بار کلی تخلیه شده بودم و دلار دلار ازم کشیده بودن. اما خب عادت ما دوست ها بود، همدیگه رو سر کیسه کنیم! کلا حال و هوایی خاص داشت.
تعجبم بیشتر شد، وقتی که اِدموند پشت سرم گفت:
- نمی خوای بری تو؟
من:
- توئم؟ این جا چه خبره؟
اِدموند با گرفتنِ دستم و بردنِ من سمت بچه ها گفت:
- بیا می فهمی!
رفتم سمتِ بچه ها و گذری، یه نگاهی به همشون انداختم! یه جورایی انگار خوشحال بودن و هیجان داشتن! حتما قراره خبر خاصی بشنوم! سوزان بلند شد و اومد سمتم.
سوزان:
- هی خانم بازیگر! با این آرایش، شکل الهه های معبد شدی!
- سلام به همگی! مرسی سوزان. اما من الهه بودم!
جرارد با این حرفم گفت:
- اوه! پس حتما باید یه دستی به این الهه رسوند!
و اومد سمتم.
- اوه خدای من! با این حساب این الهه ی زیبا نیازی به تعریف ما نداره!
لبخندی بهش زدم و با هم دست دادیم و بوسش کردم.
من:
- حالا یکی به من میگه این جا چه خبره؟
سلینا دستش رو به هم کوفت و گفت:
- آره عزیزم! من بهت میگم.
سرش رو کمی خم کرد و از پشت من به پیانیست گفت:
- شروع کن لطفا!
با شنیدن آهنگ تولدت مبارک به همشون نگاه کردم.
من:
- اوه، کام آن! بی خیال! تولد من؟ خیلی مونده!
جرارد صندلیم رو داد عقب تا بشینم و بعد خودش نشست. همه سکوت کردیم تا آهنگ تموم شه. وقتی آهنگ تموم شد، همه دست زدیم و سلینا شروع کرد به حرف زدن.
- چند هفته دیگه یعنی شیشِ جون، تولدته! و از اون جا که شما فردا سفر تفریحیت شروع میشه، گفتیم پیش پیش یه جشن دوستانه و دور همی گرفته باشیم! بالاخره باید یه کیکی بدی و یه کادوئی بگیری!
من:
- ممنونم دوستای خوبم. واقعا نیاز نبود! ممنون، اما کیک بی کیک! شماها هفته ی پیش کیک خوردین بابا!
اِدموند جعبه ی کوچیکی از جیبش در آورد.
- خسیس نباش جیــنا! این از طرف من و آنیکا. چون باید برم، کادوی من رو زودتر از همه قبول کن!
سری تکون دادم و جعبه رو ازش گرفتم. وقتی نگاه منتظر همشون رو دیدم، به چهره های مثل علامت سوالشون خندیدم و گفتم:
- بی خیال! می دونید که من کادوهاتون رو باز نمی کنم. بعدا که استفادشون کردم می بینید!
همشون می دونستن که من اخلاقای خاص خودم رو دارم و از حرفم بر نمی گردم! برای همین هر کی کادوش رو داد و یه جوری خوشحالیش رو ابراز کرد! امروز، روز آخری بود که می دیدمشون و متوجه بودم که سعی دارن آخرین روز، یه روز خاطره انگیز شه! چون معلوم نبود دفعه ی بعدی که من تو این جمع هستم، کِی می تونه باشه؟! من و دوستای چند ساله ام، حالا دیگه مثل یه خانواده ی گرم و صمیمی بودیم و این اولین باری بود که ما از هم، برای این مدت طولانی دور می شدیم! از این فکر، خودمم کمی ناراحت شدم. اما خب بالاخره بر می گشتم و می دیدمشون!
کم کم با همه خداحافظی ک
کیف سامسونتش رو دو دستی و به زور از کنار مبل برداشت و گذاشت روی پاهاش، بازش کرد و بعد کلی زیر و رو کردن کاغذهای داخل کیفش، سه برگ درآورد، داد بهم و گفت:
-خوب این هم برگ قرارداد، امضاشون کن تا بقیه کارات رو فردا صبح زود انجام بدم.
کاعذ رو گرفتم و عصبانی از اینکه روی مبل اختصاصیم لم داده و قصد بلند شدن هم نداره رفتم روی مبل کنار تلفن نشستم، یه نگاهی به قرار داد انداختم، مشکلی نداشت؛ امضاشون کردم، تازه یادم افتاد لباس هام رو نپوشیدم، یه راست رفتم سمت اتاقم.
خوان که ترسیده بود جا زده باشم گفت:
-کجا میری؟
آروم گفتم:
-نترس جا نزدم.
وقتی از اتاقم اومدم بیرون گردنش افتاده بود پایین و داشت خر و پف می کرد! آخ که چه دل خجسته ای داشت این!
کنترل تلویزیون رو از روی میزش برداشتم و محکم انداختم زمین.
حیوونی همچین از خواب پرید که فکر کنم سکته ناقص رو زد! از روی مبل بلند شد و در حالی که قلبش رو گرفته بود گفت:
-نمی دونم چی شد یه دفعه خوابم برد.
بعد با ترس دور وبرش رو نگاه کرد و گفت:
-اون صدای چی بود؟
با یه پوزخند گفتم:
-هیچی! کنترل تلویزیون بود, از دستم لیز خورد افتاد زمین. حالا هم اگه حالت بده یه کم بشین تا حالت جا بیاد...
تو دلم گفتم "تا تو باشی دیگه روی مبل اختصاصی من نشینی!"
قرار داد رو برداشتم و دادم بهش. با دیدن قرار داد حالش اومد سرجاش، یه لبخند زد و با اون وزنش مثل فنر از جاش بلند شد و گفت:
-مرسی کارلوس! مطمئن باش بهترین تصمیم رو گرفتی، هیچ وقت هم پشیمون نمی شی!
بعد همین جور که از خوشحالی بشکن می زد قرار داد رو گذاشت تو سامسونتش و سرخوش خداحافظی کرد و رفت.
"جینا واتسون"
با دیدنِ همه ی دوستام، اونم تو کافه تعجب کردم! من فقط با سوزان قرار داشتم. اینا باز چه نقشه ای واسه جیبِ بیچاره ی من کشیدن؟! اوه! نه، همین هفته ی پیش تو بار کلی تخلیه شده بودم و دلار دلار ازم کشیده بودن. اما خب عادت ما دوست ها بود، همدیگه رو سر کیسه کنیم! کلا حال و هوایی خاص داشت.
تعجبم بیشتر شد، وقتی که اِدموند پشت سرم گفت:
- نمی خوای بری تو؟
من:
- توئم؟ این جا چه خبره؟
اِدموند با گرفتنِ دستم و بردنِ من سمت بچه ها گفت:
- بیا می فهمی!
رفتم سمتِ بچه ها و گذری، یه نگاهی به همشون انداختم! یه جورایی انگار خوشحال بودن و هیجان داشتن! حتما قراره خبر خاصی بشنوم! سوزان بلند شد و اومد سمتم.
سوزان:
- هی خانم بازیگر! با این آرایش، شکل الهه های معبد شدی!
- سلام به همگی! مرسی سوزان. اما من الهه بودم!
جرارد با این حرفم گفت:
- اوه! پس حتما باید یه دستی به این الهه رسوند!
و اومد سمتم.
- اوه خدای من! با این حساب این الهه ی زیبا نیازی به تعریف ما نداره!
لبخندی بهش زدم و با هم دست دادیم و بوسش کردم.
من:
- حالا یکی به من میگه این جا چه خبره؟
سلینا دستش رو به هم کوفت و گفت:
- آره عزیزم! من بهت میگم.
سرش رو کمی خم کرد و از پشت من به پیانیست گفت:
- شروع کن لطفا!
با شنیدن آهنگ تولدت مبارک به همشون نگاه کردم.
من:
- اوه، کام آن! بی خیال! تولد من؟ خیلی مونده!
جرارد صندلیم رو داد عقب تا بشینم و بعد خودش نشست. همه سکوت کردیم تا آهنگ تموم شه. وقتی آهنگ تموم شد، همه دست زدیم و سلینا شروع کرد به حرف زدن.
- چند هفته دیگه یعنی شیشِ جون، تولدته! و از اون جا که شما فردا سفر تفریحیت شروع میشه، گفتیم پیش پیش یه جشن دوستانه و دور همی گرفته باشیم! بالاخره باید یه کیکی بدی و یه کادوئی بگیری!
من:
- ممنونم دوستای خوبم. واقعا نیاز نبود! ممنون، اما کیک بی کیک! شماها هفته ی پیش کیک خوردین بابا!
اِدموند جعبه ی کوچیکی از جیبش در آورد.
- خسیس نباش جیــنا! این از طرف من و آنیکا. چون باید برم، کادوی من رو زودتر از همه قبول کن!
سری تکون دادم و جعبه رو ازش گرفتم. وقتی نگاه منتظر همشون رو دیدم، به چهره های مثل علامت سوالشون خندیدم و گفتم:
- بی خیال! می دونید که من کادوهاتون رو باز نمی کنم. بعدا که استفادشون کردم می بینید!
همشون می دونستن که من اخلاقای خاص خودم رو دارم و از حرفم بر نمی گردم! برای همین هر کی کادوش رو داد و یه جوری خوشحالیش رو ابراز کرد! امروز، روز آخری بود که می دیدمشون و متوجه بودم که سعی دارن آخرین روز، یه روز خاطره انگیز شه! چون معلوم نبود دفعه ی بعدی که من تو این جمع هستم، کِی می تونه باشه؟! من و دوستای چند ساله ام، حالا دیگه مثل یه خانواده ی گرم و صمیمی بودیم و این اولین باری بود که ما از هم، برای این مدت طولانی دور می شدیم! از این فکر، خودمم کمی ناراحت شدم. اما خب بالاخره بر می گشتم و می دیدمشون!
کم کم با همه خداحافظی ک
- ۱۵۰.۰k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط