اون قدیما همه چی فرق میکرد.
اون قدیما همه چی فرق میکرد.
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.
اون قدیما همه چی فرق میکرد.
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.
خدا بیامرز مادرم هروقت هوا بارونی بود، آش درست میکرد. موقع ریختن رشته ها دونه به دونه ؛
هرکسی رو که میشناخت اسم میبرد
و با بغض خاصی میگفت:
" خدایا به حق بزرگیت گره از رشته ی کارشون باز کن... ."
💯
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.
اون قدیما همه چی فرق میکرد.
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.
خدا بیامرز مادرم هروقت هوا بارونی بود، آش درست میکرد. موقع ریختن رشته ها دونه به دونه ؛
هرکسی رو که میشناخت اسم میبرد
و با بغض خاصی میگفت:
" خدایا به حق بزرگیت گره از رشته ی کارشون باز کن... ."
💯
- ۴۳۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط