اون قدیما همه چی فرق میکرد.

اون قدیما همه چی فرق میکرد.
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.

اون قدیما همه چی فرق میکرد.
انگار منتظربهونه بودن
که به هم کمک کنن ،
در حق هم دعا کنن.
خدا بیامرز مادرم هروقت هوا بارونی بود، آش درست میکرد. موقع ریختن رشته ها دونه به دونه ؛
هرکسی رو که میشناخت اسم میبرد
و با بغض خاصی میگفت:
" خدایا به حق بزرگیت گره از رشته ی کارشون باز کن... ."


💯
دیدگاه ها (۰)

اگرچه دیگر مادرم نیستدلم تنگ میشود برای اوبرای رزهایی که خشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط