💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشـــــــق....
پارت 89
نیلوفر :
به پارک ساحلی که رسیدیم لیلی پیاده شد ومهرداد مانی رو ازم گرفت یکم دستم درد گرفته بود محسن گفت : چت شد
- چیزی نیست دستم یکم درد گرفت
مهرداد نگاهم کرد ونفس عمیقی کشید ورفت
به جم همیشگی ملحق شدیم ولی این بار یه پسر جوان هم سن سال مهردادم بودسلام کردم وکنارفرشته نشستم
- این پسره کیه ؟
فرشته : پسر خاله ای علی
آها
نگاه پسره آزارم می داد پسره ای بی شخصیت پسر محمد که از خواب بیدار شد گریه وزاری می کرد وباعث شد دختر وپسر مهردادم بیدار بشن خیلی با مزه بود سه تا بچه وق وقو اگه فربد اینجا بود کلی شیطنت می کرد
لیلی : وای خدا چرا ساکت نمیشه
علی : بابا بچه ها همشون اینجورن
مهرداد مانی رواز لیلی گرفت وخودش بهش شیر می داد مانی با ولع شیر تو پستونک رو می خورد بالبخند نگاهش می کردم لیلی گفت : خسته شدم بخدا نمی دونستم بچه داری اینجوریه
مهرداد : تو کلا همیشه ناراضی هستی
علی : همه زن ها اینجورن
مونا : علی ...واقعا که تو خودت می بینی بچه داری چقدر سخته
محسن داشت بهشون می خندید
محمد : حق داری بخندی محسن
محسن : من از بچه خوشم نمیاد
علی : میگم محسن تو قصد ازدواج نداشتی
محسن : چرا خدا بخواد چراکه نه
مونا با ذوق گفت : شوخی می کنی
محسن : نه عزیزم
محمد : اون خانم خوشبخت کیه
لیلی پوزخنی زدوگفت : کی زن تومیشه آخه
علی : دلشونم بخواد میگم کی میاد کشتی شادی
همه موافقت کردن وفرشته ولیلی موندن پیش بچه ها وقتی نشستم رو صندلی با کمال تعجب دیدم مهرداد کنار من نشست
- چرا اومدی اینجا نشستی
مهرداد : جا نبود مشکلت چیه
چیزی بهش نگفتم ورو مو برگردوندم
- قابل دیدن نیستم .انقدرداز من متنفری ؟
با حرکت کشتی شادی جیغ زدم ومیله محافظ رو گرفتم
مهرداد : نیلوفر
از ترس می لرزیدم
- بگو وایسه من از ارتفاع می ترسم
مهرداد : چرا زودتر نگفتی
می خواستم بلند شم مهرداد محکم گرفتم وسرمو به سینش فشرد
مهرداد : نترس نیلوفر زود تموم میشه
آروم شدم ودیگه از اون ارتفاع ترسی نداشتم امن ترین جای دنیا بودم
مهرداد : نیلوفر
ازش فاصله گرفتم وپیاده شدم نمی دونم چطور گذشت ولی آغوش امن اون بود که باعث شد به ترسم غلبه کنم
مونا واسه شام پیتزادرست کرده بود ودونفری یه پیتزاباهم شریک می شدیم منو محسن کنار هم یتزا می خوردیم محسن برام نوشابه ریخت ومهرداد کنجکاو نگاهمون می کرد باور نمی شد ونمی خواستم باور کنم مهرداد حسودی می کنه اینو از رفتارش فهمیدم ولی چرا مگه من براش مهم بودم؟
بعد از شام پسرارفتن کنار آب وخانم ها مشغول حرف زدن شدن مونا خیلی ذوق زده بود اونم بخاطر حرف محسن که می خواست ازدواج کنه ولی کی معلوم نبود ؟!
عشـــــــق....
پارت 89
نیلوفر :
به پارک ساحلی که رسیدیم لیلی پیاده شد ومهرداد مانی رو ازم گرفت یکم دستم درد گرفته بود محسن گفت : چت شد
- چیزی نیست دستم یکم درد گرفت
مهرداد نگاهم کرد ونفس عمیقی کشید ورفت
به جم همیشگی ملحق شدیم ولی این بار یه پسر جوان هم سن سال مهردادم بودسلام کردم وکنارفرشته نشستم
- این پسره کیه ؟
فرشته : پسر خاله ای علی
آها
نگاه پسره آزارم می داد پسره ای بی شخصیت پسر محمد که از خواب بیدار شد گریه وزاری می کرد وباعث شد دختر وپسر مهردادم بیدار بشن خیلی با مزه بود سه تا بچه وق وقو اگه فربد اینجا بود کلی شیطنت می کرد
لیلی : وای خدا چرا ساکت نمیشه
علی : بابا بچه ها همشون اینجورن
مهرداد مانی رواز لیلی گرفت وخودش بهش شیر می داد مانی با ولع شیر تو پستونک رو می خورد بالبخند نگاهش می کردم لیلی گفت : خسته شدم بخدا نمی دونستم بچه داری اینجوریه
مهرداد : تو کلا همیشه ناراضی هستی
علی : همه زن ها اینجورن
مونا : علی ...واقعا که تو خودت می بینی بچه داری چقدر سخته
محسن داشت بهشون می خندید
محمد : حق داری بخندی محسن
محسن : من از بچه خوشم نمیاد
علی : میگم محسن تو قصد ازدواج نداشتی
محسن : چرا خدا بخواد چراکه نه
مونا با ذوق گفت : شوخی می کنی
محسن : نه عزیزم
محمد : اون خانم خوشبخت کیه
لیلی پوزخنی زدوگفت : کی زن تومیشه آخه
علی : دلشونم بخواد میگم کی میاد کشتی شادی
همه موافقت کردن وفرشته ولیلی موندن پیش بچه ها وقتی نشستم رو صندلی با کمال تعجب دیدم مهرداد کنار من نشست
- چرا اومدی اینجا نشستی
مهرداد : جا نبود مشکلت چیه
چیزی بهش نگفتم ورو مو برگردوندم
- قابل دیدن نیستم .انقدرداز من متنفری ؟
با حرکت کشتی شادی جیغ زدم ومیله محافظ رو گرفتم
مهرداد : نیلوفر
از ترس می لرزیدم
- بگو وایسه من از ارتفاع می ترسم
مهرداد : چرا زودتر نگفتی
می خواستم بلند شم مهرداد محکم گرفتم وسرمو به سینش فشرد
مهرداد : نترس نیلوفر زود تموم میشه
آروم شدم ودیگه از اون ارتفاع ترسی نداشتم امن ترین جای دنیا بودم
مهرداد : نیلوفر
ازش فاصله گرفتم وپیاده شدم نمی دونم چطور گذشت ولی آغوش امن اون بود که باعث شد به ترسم غلبه کنم
مونا واسه شام پیتزادرست کرده بود ودونفری یه پیتزاباهم شریک می شدیم منو محسن کنار هم یتزا می خوردیم محسن برام نوشابه ریخت ومهرداد کنجکاو نگاهمون می کرد باور نمی شد ونمی خواستم باور کنم مهرداد حسودی می کنه اینو از رفتارش فهمیدم ولی چرا مگه من براش مهم بودم؟
بعد از شام پسرارفتن کنار آب وخانم ها مشغول حرف زدن شدن مونا خیلی ذوق زده بود اونم بخاطر حرف محسن که می خواست ازدواج کنه ولی کی معلوم نبود ؟!
- ۷۲.۳k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط