#pain

#pain
#P⁶³
+این مدت همه چیز خوب بوده اما حالا پدرم فهمیده. وقتی اون عکسا رو نشونم داد دنیای بالا سرم تاریک تر از همیشه شد، شوکه شدم. بهم گفت که باید زودتر باهاش بهم بزنم و بعد از اون منو میفرسته خارج از کشور. ما این هفته با جونگکوک نمایش داریم، اخر این ماه فارغ و تحصیل میشیم. بهم ریختم و نمیدونم چیکار کنم، نا پدریم گفت که اگر بهم نزنم به پدر جونگکوک میگه و همونطور که خودت میدونی اوضاع جونگکوک و خانواده اش... این کل ماجراس حالا هم اگر ایده و کمکی میتونی بکنی بگو، اگر نه من میرم.
در تمام مدت فقط به گوشه ای از خونه خیره بود، تن صداش اروم و بدون هیچ حسی بود.
سوهو که خیلی از شنیدن اینا شوکه شده بود به تهیونگ نگاه کرد، میتونست بفهمه که تهیونگ با تهیونگی که اول صبح توی مدرسه دیده بود فرق داره.
سوهو میخواست چیزی بگه اما حرفش تو دهنش موند.
+اینا بهت نگفتم که بری بزاری کف دست جونگکوک که با هم همفکری کنیم، گفتم چون نمیتونم تا ابد به کسی نگم. بعد از رفتن من به جونگکوک هیچی نمیگی انگار نه انگار که از من چیزی شنیدی.
نگاهش رو از کنج خونه گرفت و با همون صورت سرد تر از برف به سوهو نگاهی جدی کرد که بهش بفهمونه بحث جدیه و شوخی ای در کار نیست.
+تو نمیدونی و لازم نیست بدونی اما جون من به اون بستگی داره اگر اون شاد و خوشحال باشه من میتونم نفس بکشم، من نمیخوام که بخاطر من اون آسیبی ببینه نباید این اتفاق بیوفته. ازت یک خواهش دارم، اول اینکه به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی نذار جونگکوک چیزی بفهمه و دومیش لطفا مراقبش باش.
جمله ی اخر رو کمی نرم تر گفت جوری که کاملا واضح بود این یک خواهشه.
+ازت میخوام به جای من مراقبش باشی، میدونم شاید یه مدت فکر کردی اون چون برای بعضیا قلدری میکرد خیلی قویه، اما اینجوری نیست اون روحیه ی لطیفی داره و مثل ابر شکننده اس، نزار چیزی اذیتش کن و مراقبش باش این تنها چیزیه که من میخوام.
سوهو به چشمای اشکی رو به روش خیره شد، چیزی نگفت چون قادر به گفتن نبود. اون هم توی شوک و ناراحتی به سر میبرد اما چرا تهیونگ نگران اون نبود. اون حالا شاهد از دست دادن کسی بود که مدتی میشد به صورت پنهانی دوستش داره، تهیونگ کسی که دوستش داشت رو سپرده بود به سوهو، و سوهو باید مراقب کسی می بود که عشقش بهش سپرده. اشک هاش رو قایم کرد و بغضش رو قورت داد. به نشانه اطلاعت از خواسته تهیونگ سری تکون داد.
_روز رفتنت بهم بگو بیام بدرقه ات.
تهیونگ حرفی نزد، از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت. به محض بسته شدن در سوهو اشک هاش سرازیر شد، به خودش لعنت فرستاد که چرا زودتر اقدامی برای صاحب شدن تهیونگ نکرد، که چرا تهیونگ نگرانش نبود، چرا اون به جای جونگکوک نبود.
به نظر میومد آسمان حال افراد این شهر رو خوب فهمیده بود و با اونها همدردی میکرد و درست مثل اشخاص غمگین این شهر اشک میریخت اما انگار اشک این افراد از اشک های آسمان پاک تر بود.
تهیونگ اهمیتی به باران بیرحم نداد و با سرعتی آهسته به سمت خونه داشت میرفت. توی راه به خیلی چیزا فکر کرد. به اینکه با جونگکوک فرار کنه که توی یک کلبه در ساحل دور از خونه و خانواده با هم و به هم عشق بورزند، به اینکه به زندگیش پایان بده تا این بار سنگین بعد از اون به روی زمین بیوفته و خودش اخرین قربانی این بار و فشار سنگین باشه، به این فکر کرد که خودش رو بندازه جلوی یک ماشین یا از پل بپره پایین اما مشکل اینجا بود که در اخر همه ی اینها فقط تهیونگ بود راحت میشد اما جونگکوک چی.. پس اون چی میشد.. جونگکوک چی... جونگکوک... جونگکوک... جونگکوک
دیدگاه ها (۳)

#pain #P⁶⁴وقتی رسید خونه به نظر میومد سرماخورده اهمیتی نداد ...

#pain #P⁶⁵تهیونگ خم به ابروش نیاورد، نفسش رو با صدا بیرون دا...

#pain #P⁶²نفسشو با فوت بیرون داد، با داد زدن تهیونگ عصبی شده...

#pain #P⁶¹بعد از زدن حرفاش از حرص خنده ای رو مخ کرد. تهیونگ ...

شرطا: 80 لایک 80 کامنت 20 بازنشر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط