پارت یونا و جونگکوک
پارت ۳: یونا و جونگکوک
یونا در اتاق خوابگاه نشسته بود و روی میز پر از جزوهها و لپتاپ، با دوستانش درباره پروژه دانشگاهیشان بحث میکرد. نور لامپ رومیزی روی کاغذها میافتاد و فضا پر از هیاهوی آرام و صدای خنده دوستان بود.
ناگهان جئون جونگکوک وارد شد تا درباره جزئیات پروژه راهنمایی بدهد. نگاه یونا به او افتاد و قلبش لرزید.
«جونگکوک… ایدهت واقعاً خیلی خوبه.»
جونگکوک سرش را تکان داد و لبخند زد:
«مرسی، یونا. تو هم ایدههای خوبی داری. همیشه چیزهای جذابی میگی.»
سکوت کوتاهی بینشان شکل گرفت، اما ذهنشان جای دیگری بود.
یونا با خود فکر کرد: «چرا هر بار که بهش نگاه میکنم، احساس عجیبی دارم؟ انگار فقط پروژه نیست، قلبم هم اونجاست…»
آن روز، وقتی با جونگکوک در حیاط دانشگاه قدم میزدند و درباره پروژه عکسها بحث میکردند، هر دو متوجه شدند که علاقهشان عمیقتر از چیزی است که تصور میکردند.
یونا با لبخندی آرام گفت: «حس عجیبی دارم… انگار هر لحظه با او، دنیام روشنتر میشه.»
جونگکوک هم نگاهش را از دور به یونا انداخت و در دلش فکر کرد: «چرا هر بار که لبخندش را میبینم، قلبم تندتر میزنه…؟»
یونا در اتاق خوابگاه نشسته بود و روی میز پر از جزوهها و لپتاپ، با دوستانش درباره پروژه دانشگاهیشان بحث میکرد. نور لامپ رومیزی روی کاغذها میافتاد و فضا پر از هیاهوی آرام و صدای خنده دوستان بود.
ناگهان جئون جونگکوک وارد شد تا درباره جزئیات پروژه راهنمایی بدهد. نگاه یونا به او افتاد و قلبش لرزید.
«جونگکوک… ایدهت واقعاً خیلی خوبه.»
جونگکوک سرش را تکان داد و لبخند زد:
«مرسی، یونا. تو هم ایدههای خوبی داری. همیشه چیزهای جذابی میگی.»
سکوت کوتاهی بینشان شکل گرفت، اما ذهنشان جای دیگری بود.
یونا با خود فکر کرد: «چرا هر بار که بهش نگاه میکنم، احساس عجیبی دارم؟ انگار فقط پروژه نیست، قلبم هم اونجاست…»
آن روز، وقتی با جونگکوک در حیاط دانشگاه قدم میزدند و درباره پروژه عکسها بحث میکردند، هر دو متوجه شدند که علاقهشان عمیقتر از چیزی است که تصور میکردند.
یونا با لبخندی آرام گفت: «حس عجیبی دارم… انگار هر لحظه با او، دنیام روشنتر میشه.»
جونگکوک هم نگاهش را از دور به یونا انداخت و در دلش فکر کرد: «چرا هر بار که لبخندش را میبینم، قلبم تندتر میزنه…؟»
- ۱۰۳
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط