پارت ایزانا
---
پارت ۱۶ – ایزانا
صبح روز بعد، ایزانا روی پشتبام مدرسه ایستاده بود و نسیم خنک پاییزی موهایش را تکان میداد. نگاهش به افق بود، اما ذهنش پر از سوالهای بیجواب بود. هنوز تصویر آن روز در ذهنش مثل یک سایه سنگین سنگینی میکرد.
ناگهان صدای خندهی آرام کسی از پشتش به گوش رسید.
– «ایزانا… باز داری فکر میکنی؟»
صدا، ران بود. او دستش را روی نرده گذاشت و با آن نگاه پر از نگرانی که همیشه داشت، به ایزانا نگاه کرد.
ایزانا برای چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
– «نمیدونم… بعضی وقتها احساس میکنم همه چیز از دستم در میره.»
ران به آرامی نزدیک شد و گفت:
– «اما تو تنها نیستی… من همیشه کنارتم، حتی وقتی خودت هم نمیبینی.»
ایزانا نفسی عمیق کشید و سرش را پایین انداخت. قلبش سریعتر میزد، و آن احساس مبهمی که همیشه با حضور ران داشت، دوباره بازگشت. اما هنوز چیزی در ذهنش سنگینی میکرد: آیا میتوانست به کسی اعتماد کند؟ یا اینکه گذشتهاش همیشه او را عقب نگه میداشت؟
ران دستش را روی شانهی ایزانا گذاشت و گفت:
– «تو قویای، حتی وقتی خودت باور نداری. من اینو میدونم.»
برای اولین بار، ایزانا اجازه داد لبخندی کوتاه اما واقعی روی لبش بنشیند.
– «ممنون… ران.»
آن لحظه، چیزی در نگاهشان تغییر کرد؛ نه کلمات، بلکه سکوت مشترکی که پر از احساس بود، پر از امید و ترس در کنار هم. ایزانا میدانست هنوز راهی طولانی در پیش است، اما حالا دیگر احساس نمیکرد تنهاست.
---
پارت ۱۶ – ایزانا
صبح روز بعد، ایزانا روی پشتبام مدرسه ایستاده بود و نسیم خنک پاییزی موهایش را تکان میداد. نگاهش به افق بود، اما ذهنش پر از سوالهای بیجواب بود. هنوز تصویر آن روز در ذهنش مثل یک سایه سنگین سنگینی میکرد.
ناگهان صدای خندهی آرام کسی از پشتش به گوش رسید.
– «ایزانا… باز داری فکر میکنی؟»
صدا، ران بود. او دستش را روی نرده گذاشت و با آن نگاه پر از نگرانی که همیشه داشت، به ایزانا نگاه کرد.
ایزانا برای چند لحظه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
– «نمیدونم… بعضی وقتها احساس میکنم همه چیز از دستم در میره.»
ران به آرامی نزدیک شد و گفت:
– «اما تو تنها نیستی… من همیشه کنارتم، حتی وقتی خودت هم نمیبینی.»
ایزانا نفسی عمیق کشید و سرش را پایین انداخت. قلبش سریعتر میزد، و آن احساس مبهمی که همیشه با حضور ران داشت، دوباره بازگشت. اما هنوز چیزی در ذهنش سنگینی میکرد: آیا میتوانست به کسی اعتماد کند؟ یا اینکه گذشتهاش همیشه او را عقب نگه میداشت؟
ران دستش را روی شانهی ایزانا گذاشت و گفت:
– «تو قویای، حتی وقتی خودت باور نداری. من اینو میدونم.»
برای اولین بار، ایزانا اجازه داد لبخندی کوتاه اما واقعی روی لبش بنشیند.
– «ممنون… ران.»
آن لحظه، چیزی در نگاهشان تغییر کرد؛ نه کلمات، بلکه سکوت مشترکی که پر از احساس بود، پر از امید و ترس در کنار هم. ایزانا میدانست هنوز راهی طولانی در پیش است، اما حالا دیگر احساس نمیکرد تنهاست.
---
- ۳.۲k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط