از شعر بگذریم ... این که میگویم شعر نیست .

از شعر بگذریم ... این که میگویم شعر نیست .

جان احساس من است .
دلم برایت تنگ شده ،
درست به اندازه ی
همان کوه سنگی بزرگ
که انگار چشم هایش را کلاغ ها
از کاسه درآورده بودند.


دلتنگی ام همان قدر بزرگ است .
همان قدر عجیب .

.......... .
امروز
که عید است ،
می خواهم چای دم کنم
با عطر هل و دارچین ،
و عاشقانه هایم را
برایت بخوانم .


تو هم همانجا بنشین و از خیال من
کنار نرو .
این قشنگ ترین خیال صبحگاهی ،
بهترین عیدی امروز من است .

راستی امروز

می خواهم برایت "مرغ سحر " را بخوانم..
...
تو فقط کمی گوشت را نزدیک بیاور.
دردت توووووووو ی تمام تنم
دوووووووستت دارم شدید زندگیم.. همنفسم.. عمرم..
دیدگاه ها (۱)

نمی دانمبی نهایت کجاستفقط می دانمتا آنجا "دوستت دارمدنیام فد...

فدای خنده ات بشم..دلم برات تنگ نفسی..عمرم..

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اندروی نقشه ، همه ی فاصل...

تو که باشی. توکه نفس بکشی من غمی ندارمهمینکه دوستم داری. هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط