چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt³
چندپارتی: وقتی باهاش قهر بودی و...pt³
وارد اتاق شدم نور آباژور تنها نوری بود که اتاق رو روشن میکرد.
روی میز تحریر گوشه ی اتاق نشسته بود..عینکش رو زده بود و داشت با قلم لمسی داخل تبلتش چیزی میکشید..انگار حتی متوجه نشده بود من اومدم داخل اتاق..گلومو صاف کردم..کنارش نشستم:"هنوز بیداری"
سوال نپرسیدم..نگاهم نکرد:"اوهوم.."
سرمو پایین انداختم..چند دقیقه بینمون با سکوت گذشت.
جوری که انگار دوتا غریبه کنار هم نشسته بودن نه منو اون..
لبخند زدم و اروم لب زدم:"داری..چی میکشی؟"
پوزخند زد:"یه چیزی که هیچکس ازش خوشش نمیاد"
لبخندم محو شد..دیگه به چه زبونی باید میگفت ازم بیشتر از اون چیزی که معلومه ازم ناراحته؟؟
"آم..میشه یکم حرف بزنیم؟"
دست از نقاشی کشیدن برداشت..چند لحظه سکوت کرد..نگاهشو به اطراف داد ، یه جورایی انگار اونم حرفی نداشت بزنه و دنبال کلمات میگشت..
"چی میخوای بگی؟"
نفس عمیقی کشیدم:"هه جین..من..راستش من میخواستم بگم که.."
سرشو بالا اورد ولی نگاهم نکرد و حرفمو قطع کرد:"نه!"
شکه شدم:"چی؟"
نگاهم کرد..چشماش قرمز بود..انگار تو این یه هفته فقط من نبودم که اذیت شدم!
"یونگی..نگو..نگو که منظورت چیز دیگه ای بوده!"
ساکت شدم..ادامه داد:"نگو شوخی میکردی.."
باز هم سکوت کردم..حرفی برای گفتن نداشتم..دقیقا میخواستم همونارو بگم!
قلمشو کنار گذاشت..وقتی نگاهم کرد دیگه اثری از اون نفرت نبود..فقط انگار یه غم بزرگی تو اون چشما بود..
نگاهشو ازم گرفت:"میدونم..میدونم شوخی میکردی"
با صدای اروم تر ادامه داد:"ولی.."
آب دهنشو قورت داد:"ولی فکر میکردم حداقل تو خوشحال بشی."
انگار یکی مشت محکمی توی سینهم کوبید..لبمو گزیدم..سرمو پایین انداختم
هیچ حرفی نداشتم..انگار که هر حرفی برای زدن داشتم یادم رفته بود!..
_"وقتی همه از نقاشیهام ایراد میگرفتن، تو تنها کسی بودی که میگفت ادامه بدم."
هه جین خندید ولی نه خنده همیشگیش.. بالاخره لب زدم:"متاسفم.."
اروم خندید:"میدونی.."
به صندلی تکیه داد:"همیشه همه ازم ایراد میگرفتن..میگفتن تو هیچوقت نمیتونی..همه همیشه فقط تخریبم میکردن ولی تو.."
ادامه داد:"تنها کسی بودی که میگفتی ادامه بدم..میگفتی که میتونم..تو کاری کردی که ادامه بدم..تو باعث شدی که من بالاخره بتونم"
صداش لرزید و نگاهم کرد:"برای همین وقتی تو اون حرفو زدی...خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی درد داشت."
دستمو به سمت موهام بردم و وسط راهش ولش کردم..سعی میکردم بغضمو قورت بدم:"میدونم..حق داری"
یک قدم جلو تر اومدم:"فقط میخواستم بخندومت..ولی شکوندمت!..به این فکر نکردم که چقدر ناراحتت کردم"
نگاهشو ازم گرفت..انگار شنیدن حرفام براش سنگین بود
لبخند تلخی زد و سرشو انداخت پایین:"تو همیشه همینو میگی.."
_"متاسفم من..."
باز هم حرفمو قطع کرد:"من نمیخوام فقط متاسف باشی… یونگی، من یه هفتهست دارم با خودم فکر میکنم که اصلاً اون حرفت شوخی بود یا نه!"
یونگی جا خورد
_"نبود..نه نبود"
_"اون لحظه بدون فکر حرف زدم..فقط حرف زدم فکر نکردم.."
ایرن:
یونگی سرشار از پشیمونی بود ولی هه جین..خودشم نمیدونست چیکار کنه..هنوزم دلش شکسته بود..
ادامه دارد...
چون یذره دیر گذاشتم
یه پارت دیگه هم الان میزارم:)
وارد اتاق شدم نور آباژور تنها نوری بود که اتاق رو روشن میکرد.
روی میز تحریر گوشه ی اتاق نشسته بود..عینکش رو زده بود و داشت با قلم لمسی داخل تبلتش چیزی میکشید..انگار حتی متوجه نشده بود من اومدم داخل اتاق..گلومو صاف کردم..کنارش نشستم:"هنوز بیداری"
سوال نپرسیدم..نگاهم نکرد:"اوهوم.."
سرمو پایین انداختم..چند دقیقه بینمون با سکوت گذشت.
جوری که انگار دوتا غریبه کنار هم نشسته بودن نه منو اون..
لبخند زدم و اروم لب زدم:"داری..چی میکشی؟"
پوزخند زد:"یه چیزی که هیچکس ازش خوشش نمیاد"
لبخندم محو شد..دیگه به چه زبونی باید میگفت ازم بیشتر از اون چیزی که معلومه ازم ناراحته؟؟
"آم..میشه یکم حرف بزنیم؟"
دست از نقاشی کشیدن برداشت..چند لحظه سکوت کرد..نگاهشو به اطراف داد ، یه جورایی انگار اونم حرفی نداشت بزنه و دنبال کلمات میگشت..
"چی میخوای بگی؟"
نفس عمیقی کشیدم:"هه جین..من..راستش من میخواستم بگم که.."
سرشو بالا اورد ولی نگاهم نکرد و حرفمو قطع کرد:"نه!"
شکه شدم:"چی؟"
نگاهم کرد..چشماش قرمز بود..انگار تو این یه هفته فقط من نبودم که اذیت شدم!
"یونگی..نگو..نگو که منظورت چیز دیگه ای بوده!"
ساکت شدم..ادامه داد:"نگو شوخی میکردی.."
باز هم سکوت کردم..حرفی برای گفتن نداشتم..دقیقا میخواستم همونارو بگم!
قلمشو کنار گذاشت..وقتی نگاهم کرد دیگه اثری از اون نفرت نبود..فقط انگار یه غم بزرگی تو اون چشما بود..
نگاهشو ازم گرفت:"میدونم..میدونم شوخی میکردی"
با صدای اروم تر ادامه داد:"ولی.."
آب دهنشو قورت داد:"ولی فکر میکردم حداقل تو خوشحال بشی."
انگار یکی مشت محکمی توی سینهم کوبید..لبمو گزیدم..سرمو پایین انداختم
هیچ حرفی نداشتم..انگار که هر حرفی برای زدن داشتم یادم رفته بود!..
_"وقتی همه از نقاشیهام ایراد میگرفتن، تو تنها کسی بودی که میگفت ادامه بدم."
هه جین خندید ولی نه خنده همیشگیش.. بالاخره لب زدم:"متاسفم.."
اروم خندید:"میدونی.."
به صندلی تکیه داد:"همیشه همه ازم ایراد میگرفتن..میگفتن تو هیچوقت نمیتونی..همه همیشه فقط تخریبم میکردن ولی تو.."
ادامه داد:"تنها کسی بودی که میگفتی ادامه بدم..میگفتی که میتونم..تو کاری کردی که ادامه بدم..تو باعث شدی که من بالاخره بتونم"
صداش لرزید و نگاهم کرد:"برای همین وقتی تو اون حرفو زدی...خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی درد داشت."
دستمو به سمت موهام بردم و وسط راهش ولش کردم..سعی میکردم بغضمو قورت بدم:"میدونم..حق داری"
یک قدم جلو تر اومدم:"فقط میخواستم بخندومت..ولی شکوندمت!..به این فکر نکردم که چقدر ناراحتت کردم"
نگاهشو ازم گرفت..انگار شنیدن حرفام براش سنگین بود
لبخند تلخی زد و سرشو انداخت پایین:"تو همیشه همینو میگی.."
_"متاسفم من..."
باز هم حرفمو قطع کرد:"من نمیخوام فقط متاسف باشی… یونگی، من یه هفتهست دارم با خودم فکر میکنم که اصلاً اون حرفت شوخی بود یا نه!"
یونگی جا خورد
_"نبود..نه نبود"
_"اون لحظه بدون فکر حرف زدم..فقط حرف زدم فکر نکردم.."
ایرن:
یونگی سرشار از پشیمونی بود ولی هه جین..خودشم نمیدونست چیکار کنه..هنوزم دلش شکسته بود..
ادامه دارد...
چون یذره دیر گذاشتم
یه پارت دیگه هم الان میزارم:)
- ۲.۸k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط