هانا از صبح، هر چند دقیقه یک بار درِ کشوی اتاق را باز می
هانا از صبح، هر چند دقیقه یک بار درِ کشوی اتاق را باز میکرد.
داخلش یک جعبهی کوچک سفید بود.
کنارش هم یک جفت جوراب نوزادی که دیشب با ذوق خریده بود.
قرار بود امشب، بعد از اینکه نامجون از سر کار برگردد، شمعها را روشن کند، غذای موردعلاقهاش را روی میز بگذارد و با همان جعبهی کوچک، بزرگترین خبر زندگیشان را به او بدهد.
بارها جلوی آینه تمرین کرده بود.
«نامجون... فکر کنم از این به بعد باید سه نفره غذا بخوریم...»
هر بار که این جمله را میگفت، بیاختیار لبخند میزد و دستش را روی شکمش میگذاشت.
ساعت نزدیک هفت عصر بود که صدای باز شدن در آمد.
هانا با ذوق از آشپزخانه بیرون آمد.
اما همان لحظه لبخندش محو شد.
نامجون بدون اینکه حتی کفشهایش را دربیاورد، کیفش را روی مبل انداخت و با خستگی روی صندلی نشست.
دستش را روی صورتش کشید.
«لعنت...»
هانا آرام نزدیکش شد.
«چی شده؟»
نامجون با کلافگی گفت: «قراردادی که سه ماه براش زحمت کشیده بودم... امروز کنسل شد.»
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«واقعاً حوصلهی هیچچیز رو ندارم.»
هانا هنوز جعبهی کوچک را پشت کمرش پنهان کرده بود.
لبخند کمرنگی زد.
«میخواستم یه چیزی بهت بگم...»
نامجون حتی سرش را هم بالا نیاورد.
«هانا... میشه بذاریم برای فردا؟ الان واقعاً مغزم کار نمیکنه.»
همین...
همین یک جمله کافی بود.
انگار تمام ذوق هانا همانجا خاموش شد.
بیصدا جعبه را دوباره داخل کشو گذاشت.
شمعها را خاموش کرد.
و شام را بدون هیچ حرفی جمع کرد.
آن شب، هر دو در یک تخت خوابیدند...
اما انگار کیلومترها از هم فاصله داشتند.
صبح روز بعد...
قرار بود برای شام به خانهی خانوادهی نامجون بروند.
تمام مسیر را در سکوت گذراندند.
نامجون چند بار به هانا نگاه کرد.
نگاهش سرد بود، اما نه از روی بیعلاقگی...
از روی دلخوری.
دلخوریای که خودش دلیلش را نمیدانست.
وقتی پشت چراغ قرمز ایستادند، نامجون آرام گفت:
«هنوز از دیشب ناراحتی؟»
هانا نگاهش را از پنجره نگرفت.
«نه.»
نامجون لبخند تلخی زد.
«تو هر وقت میگی نه... یعنی خیلی ناراحتی.»
هانا این بار نگاهش کرد.
«بعضی وقتا فقط لازمه یکی چند دقیقه به حرفات گوش بده... نه اینکه بگه بذار برای فردا.»
نامجون چیزی نگفت.
داخلش یک جعبهی کوچک سفید بود.
کنارش هم یک جفت جوراب نوزادی که دیشب با ذوق خریده بود.
قرار بود امشب، بعد از اینکه نامجون از سر کار برگردد، شمعها را روشن کند، غذای موردعلاقهاش را روی میز بگذارد و با همان جعبهی کوچک، بزرگترین خبر زندگیشان را به او بدهد.
بارها جلوی آینه تمرین کرده بود.
«نامجون... فکر کنم از این به بعد باید سه نفره غذا بخوریم...»
هر بار که این جمله را میگفت، بیاختیار لبخند میزد و دستش را روی شکمش میگذاشت.
ساعت نزدیک هفت عصر بود که صدای باز شدن در آمد.
هانا با ذوق از آشپزخانه بیرون آمد.
اما همان لحظه لبخندش محو شد.
نامجون بدون اینکه حتی کفشهایش را دربیاورد، کیفش را روی مبل انداخت و با خستگی روی صندلی نشست.
دستش را روی صورتش کشید.
«لعنت...»
هانا آرام نزدیکش شد.
«چی شده؟»
نامجون با کلافگی گفت: «قراردادی که سه ماه براش زحمت کشیده بودم... امروز کنسل شد.»
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
«واقعاً حوصلهی هیچچیز رو ندارم.»
هانا هنوز جعبهی کوچک را پشت کمرش پنهان کرده بود.
لبخند کمرنگی زد.
«میخواستم یه چیزی بهت بگم...»
نامجون حتی سرش را هم بالا نیاورد.
«هانا... میشه بذاریم برای فردا؟ الان واقعاً مغزم کار نمیکنه.»
همین...
همین یک جمله کافی بود.
انگار تمام ذوق هانا همانجا خاموش شد.
بیصدا جعبه را دوباره داخل کشو گذاشت.
شمعها را خاموش کرد.
و شام را بدون هیچ حرفی جمع کرد.
آن شب، هر دو در یک تخت خوابیدند...
اما انگار کیلومترها از هم فاصله داشتند.
صبح روز بعد...
قرار بود برای شام به خانهی خانوادهی نامجون بروند.
تمام مسیر را در سکوت گذراندند.
نامجون چند بار به هانا نگاه کرد.
نگاهش سرد بود، اما نه از روی بیعلاقگی...
از روی دلخوری.
دلخوریای که خودش دلیلش را نمیدانست.
وقتی پشت چراغ قرمز ایستادند، نامجون آرام گفت:
«هنوز از دیشب ناراحتی؟»
هانا نگاهش را از پنجره نگرفت.
«نه.»
نامجون لبخند تلخی زد.
«تو هر وقت میگی نه... یعنی خیلی ناراحتی.»
هانا این بار نگاهش کرد.
«بعضی وقتا فقط لازمه یکی چند دقیقه به حرفات گوش بده... نه اینکه بگه بذار برای فردا.»
نامجون چیزی نگفت.
- ۳۲۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط