رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۲
حرفی نزد و در خونه رو باز کرد.
کفشهاشو درآورد و گوشهاي پرت کرد که سریع
کفشهامو درآوردم.
به جلو کشوندم.
همین که از پله ها بالا رفت مقاومت کردم.
-چیکار میخواي بکنی؟
یه دفعه به سمت خودش کشوندم که هینی کشیدم.
با فکی قفل شده غرید: مگه نگفتی فقط واسه
درمانم اینجایی پس دارم میبرمت وظیفتو انجام
بدي.
ماتم برد.
لحنش هم عصبی بود و هم پر حرص.
توي اتاق پرتم کرد که با ترس به طرفش چرخیدم.
در رو بست و قفل کرد.
دونه دونه دکمههاي لباس سفیدشو باز کرد و به سمتم اومد که به عقب رفتم.
قلبم انگار توي حلقم میزد.
-مهرداد.
نگاهش بد میترسوندم.
لباسشو از تنش درآورد و روي زمین پرت کرد.
بهم که رسید سریع دویدم تا قفل در رو باز کنم اما
یه دفعه موهامو با شالم گرفت و به سمت خودش
کشیدم که از سوزش جیغی کشیدم.
از پشت بهم چسبید و شالو از سرم درآورد که با
التماس گفتم: ولم کن اول آروم شو.
همونطور که دکمههامو باز میکرد نزدیک گوشم
آروم و عصبی گفت: من آروم آرومم، اونقدر آروم که بتونم سه چهار بار ج*رت بدم.
قلبم از کار افتاد.
هم زمان با بیرون آوردن لباسم روي تخت پرتم کرد.
از پشت روم خیمه زد و همونطور که دستشو روي
رونم میکشید نزدیک گوشم گفت: تو دوست داري
چند بار ج*ر بخوري؟ هوم؟
با بغض گفتم: مهرداد؟
موهامو پشت گوشم برد و بوسهاي به زیر گوشم زد.
-چرا بغض کردي خانم کوچولو؟ مگه وظیفهت
نیست؟ مگه نگفتی فقط واسه درمان پیش منی؟
دکمهی شلوارمو باز کرد.
با بغض گفتم: فقط یه بار.
زبونشو روي شاه رگم کشید که لبمو به دندون
گرفتم.
-اما من چندبار میخوام، چندبار اونم خشن.
وجودم لرزید و این دفعه اشکهام روونه شدند.
-توروخدا اذیتم نکن مهرداد.
دستشو به زیر لباس و لباس زیرم برد.
-مگه تو اذیتم نمیکنی؟ هوم؟
با گریه گفتم: مگه من چیکارت دارم؟
دستشو مشت کرد که از درد چشمهامو روي هم
فشار دادم.
-میري رو اعصابم، بدم میري رو اعصابم.
-اصلا تو دیگه چیکار به من داري؟ برو به لادن بگو بیاد درمانتو تکمیل کنه، تو فقط بلدي دلمو بشکنی
و اشکمو دراري، خیلی ازت دلخورم.
فشار دستش شلتر شد.
با کمی مکث به سمت خودش چرخوندم که دیدم
دیگه عصبانیتی توي نگاهش نیست.
با دستهاش اشکهامو پاك کرد که چشمهامو
بستم تا باز بغضم نشکنه.
بوسهاي به پلکم زد و لبمو آروم بوسید.
بغلم کرد و آروم گفت: معذرت میخوام.
لبمو روي هم فشار دادم تا گریم نگیره.
بوسهی عمیقی به موهام زد و باز لبمو بوسید.
چشمهاي پر از اشکمو باز کردم.
-از این به بعد هرجا خواستم برم بهت میگم، امشبم
اصلا بهم خوش نگذشت چون تو ازم ناراحت بودي،
بیشتر اعصاب خوردکنی بود.
درست مثل بچههایی که یکی نازشونو میکشه
بغض کرده بودم.
نگاهش رنگ شرمندگی داشت.
بینیمو کشید.
-حالا دیگه بغض نکن.
#پارت_۱۷۲
حرفی نزد و در خونه رو باز کرد.
کفشهاشو درآورد و گوشهاي پرت کرد که سریع
کفشهامو درآوردم.
به جلو کشوندم.
همین که از پله ها بالا رفت مقاومت کردم.
-چیکار میخواي بکنی؟
یه دفعه به سمت خودش کشوندم که هینی کشیدم.
با فکی قفل شده غرید: مگه نگفتی فقط واسه
درمانم اینجایی پس دارم میبرمت وظیفتو انجام
بدي.
ماتم برد.
لحنش هم عصبی بود و هم پر حرص.
توي اتاق پرتم کرد که با ترس به طرفش چرخیدم.
در رو بست و قفل کرد.
دونه دونه دکمههاي لباس سفیدشو باز کرد و به سمتم اومد که به عقب رفتم.
قلبم انگار توي حلقم میزد.
-مهرداد.
نگاهش بد میترسوندم.
لباسشو از تنش درآورد و روي زمین پرت کرد.
بهم که رسید سریع دویدم تا قفل در رو باز کنم اما
یه دفعه موهامو با شالم گرفت و به سمت خودش
کشیدم که از سوزش جیغی کشیدم.
از پشت بهم چسبید و شالو از سرم درآورد که با
التماس گفتم: ولم کن اول آروم شو.
همونطور که دکمههامو باز میکرد نزدیک گوشم
آروم و عصبی گفت: من آروم آرومم، اونقدر آروم که بتونم سه چهار بار ج*رت بدم.
قلبم از کار افتاد.
هم زمان با بیرون آوردن لباسم روي تخت پرتم کرد.
از پشت روم خیمه زد و همونطور که دستشو روي
رونم میکشید نزدیک گوشم گفت: تو دوست داري
چند بار ج*ر بخوري؟ هوم؟
با بغض گفتم: مهرداد؟
موهامو پشت گوشم برد و بوسهاي به زیر گوشم زد.
-چرا بغض کردي خانم کوچولو؟ مگه وظیفهت
نیست؟ مگه نگفتی فقط واسه درمان پیش منی؟
دکمهی شلوارمو باز کرد.
با بغض گفتم: فقط یه بار.
زبونشو روي شاه رگم کشید که لبمو به دندون
گرفتم.
-اما من چندبار میخوام، چندبار اونم خشن.
وجودم لرزید و این دفعه اشکهام روونه شدند.
-توروخدا اذیتم نکن مهرداد.
دستشو به زیر لباس و لباس زیرم برد.
-مگه تو اذیتم نمیکنی؟ هوم؟
با گریه گفتم: مگه من چیکارت دارم؟
دستشو مشت کرد که از درد چشمهامو روي هم
فشار دادم.
-میري رو اعصابم، بدم میري رو اعصابم.
-اصلا تو دیگه چیکار به من داري؟ برو به لادن بگو بیاد درمانتو تکمیل کنه، تو فقط بلدي دلمو بشکنی
و اشکمو دراري، خیلی ازت دلخورم.
فشار دستش شلتر شد.
با کمی مکث به سمت خودش چرخوندم که دیدم
دیگه عصبانیتی توي نگاهش نیست.
با دستهاش اشکهامو پاك کرد که چشمهامو
بستم تا باز بغضم نشکنه.
بوسهاي به پلکم زد و لبمو آروم بوسید.
بغلم کرد و آروم گفت: معذرت میخوام.
لبمو روي هم فشار دادم تا گریم نگیره.
بوسهی عمیقی به موهام زد و باز لبمو بوسید.
چشمهاي پر از اشکمو باز کردم.
-از این به بعد هرجا خواستم برم بهت میگم، امشبم
اصلا بهم خوش نگذشت چون تو ازم ناراحت بودي،
بیشتر اعصاب خوردکنی بود.
درست مثل بچههایی که یکی نازشونو میکشه
بغض کرده بودم.
نگاهش رنگ شرمندگی داشت.
بینیمو کشید.
-حالا دیگه بغض نکن.
- ۱.۴k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط