سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل

ساکورا سریع رفت سمت پنجره.
قلبش توی دهنش می‌زد.
آروم پرید پایین توی کوچه.
— «ناروتو؟ زنده‌ای؟»

یهو…
یه توده سیاه و سفید از توی سطل آشغال پرید بیرون!
ناروتو بود، با یه **راسو** که محکم چسبیده بود بهش و داشت باهاش دعوا می‌کرد!
ناروتو با عصبانیتِ خنده‌داری پرید سمت ساکورا:
— «ساکورااا! منو از طبقه دوم پرت کردی پایین؟! می‌دونی چند تا سطل آشغالِ کثیف رو بالا و پایین کردم تا فرود بیام؟!»

ساکورا خندید، و گفت«ای بابا حالا انگار چی شده اوضاعت که از اون موقع که اومدی جلودر خونه بهتره مگه نه؟»

ناروتو گفت «بله حتما بعد از چای نبات جادویی ای که دادی بهم به طرز معجزه آسایی حالم خوب شد مثل معجون های ننه بزرگ سونادست! وایییی ساکورا تو خیلی شبیه اونی مخصو___ عام چیز یعنی هیچی ولش کن...😅»

ساکورا گفت «سوناده کیه دیگه؟ توی همون گروه عجیب و غریبته؟»

ولی یهو صدایِ پایِ لرزانِ مامانش رو از پشت دیوار شنید.
— «وای! مامانم بیداره! »

ناروتو دستاشو قلاب کرد و ساکورا دوباره با یه مانورِ نینجایی رفت تو اتاقش.

قبل از اینکه بره پیش مامانش برگشت یه نگاهی به ناروتو کرد و گفت«همینجا بمون مراقب باش تا برگردم!»

ناروتو با لبخند گفت «حواسم هست ساکورا-چان!😊»

و بعد ساکورا هم لبخندی زد و رفت...
---

## ✦ سکوتِ شومِ کوچه ✦

ناروتو تنها موند.
کوچه تاریک بود.
ماه، مثل یه چشمِ نقره‌ای و سرد، بهش خیره شده بود. 🌙

یاد نگاه های ساسوکه افتاد و کمی با فکر بهش حالش بهتر شد...❤️‍🩹

ناروتو دستشو پشت گردنش کشید و به دیوار تکیه داد.
هنوز داشت به مسخره‌بازی‌هاشون با ساکورا می‌خندید که…

و با راسو گپ می‌زد که یهو...

**صدای شکستنِ چوب.**
**صدایِ کشیده شدنِ چیزی روی آسفالت.**

ناروتو خشکش زد.
راسو از ترس توی سطل زباله غیب شد.

از انتهای تاریکی کوچه، بویِ گوشتِ مانده و خاکِ نم‌زده پیچید.
صدایِ نفس‌هایِ سنگین…
و بعد…

**یک غرش.**

نه غرشِ یه سگِ عادی.
یه صدایِ بم، لرزان، که انگار از گلوگاهِ دوزخ می‌اومد.
صدایِ استخوان‌هایی که با صدایِ *«تق‌تق»* تغییر شکل می‌دادن و بزرگ‌تر می‌شدن. 🦴🐺

چشم‌هایِ ناروتو باز موند.
از دلِ تاریکی، سه جفت چشمِ زردرنگ و درخشان…
چشم‌هایی که گرسنگیِ بی‌نهایتی توش موج می‌زد…
بهش خیره شدن.

ناروتو این صدا هارو خوب می‌شناخت... همون صداهایی که بخاطرشون شب های توی قصر مثل یه کابوس می‌گذشتند...

یکی از گرگینه‌ها از سایه بیرون اومد.
پنجه‌های بلند و خون‌آلودش رو روی زمین کشید.
صدایِ «خررررر» آرومی از گلوش می‌اومد که دیوارها رو به لرزه درمی‌آورد. 🩸

ناروتو دیگه نمی‌خندید.
دندوناش بهم خورد.
اون‌ها بویِ خونِ «خورشید مقدس» رو حس کرده بودن.
و اون‌ها…


**شب تازه شروع شده بود.** 🐺🌙🩸

---
دیدگاه ها (۵)

شاهکاری از هوش مصنوعی🛐🛐🛐🛐

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ی ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط