تند گفت ؛ منم کار دارم فعلا
تند گفت ؛ منم کار دارم فعلا
هر دو رفتند و شانه به شانه هم گام میگذاشتند قهوه به دست .. جونگکوک به رفتن آن ها نگاه کرد یون می تند گفت : تنها شدیم ..
سفارش های ساندویچ را جلو دکتر جوان گذاشت.. شاید این جونگکوک بود که باید پا به فرار میگذاشت مثل جیهوپ و سو آه ..
جونگکوک: ای وای سو آه و هیونگ بزرگه رفتن به منم گفتن زود بیام فعلا یون می .. تند بلند شد و ساندویچ به دست راهی شد .. یون می اخم کرد و پا اش را روی زمین کوبید ولی بعث درد پاش .. شد
...
پلک زد و از خواب بیدار شد درست میدید در اتاق خودش بود ساکت و تاریک .. پلک زد تا دیدش واضح بشه و خاطرات امروز در سرش گذشت .. مثل یک تیکه ای از فیلم .. دست باند پیچیده شده اش باعث نگاه متعجب اش شد ٫ اگه خواب بود پس چرا دستم بسته شده ٫ نه تنها جای رگ های دستش باند پیچیده شده بود بلکه سر انگشت هایش هم بودن .. تکونی خورد و به پایین نگاه کرد سئوجون روی صندلی نشسته بود و سرش را روی تخت قرار گذاشته .. به خواب عمیقی فرو رفته بود ..
آوا آرام دستش را روی موهای مشکی و شلخته برادرش کشید .. همون دقیقه بود که پلک از روی هم برداشت و تند نشست
آوا دست پاچه و خجالت زده گفت : ببخشید ..
سئوجون : خوبی تو دستت درد نمیکنه
آوا آروم و بیجون به دستش نگاه کرد و روی تخت نشست چشم دوخت به برادرش .. حالا کنجکاوی ترین آدم دنیا بود و آروم پرسید : اوپا .. چی شد .. من گیجم .. تو اتاق اون بودم که ..
سئوجون: که جونگکوک اومد .. درسته ؟
در کسری ثانیه ای چشم های آوا بزرگ شدن و تند نگاهش کرد : تو..آره
سئوجون عینک هایش را برداشت. و کلافه موهایش را بهم ریخت: آوا من ازش خواستم بیاد .. صبح قبل از رفتن .. به پدر سر زدم بهش گفتم که امروز از تو بخواد براش قهوه ببری .. اون هم مثلاً پدر بود
کلافه تر نفس کشید و ات بود که به چشم های شوکه نگاهش کرد سئوجون ادامه داد : از خداش بود که ترو اذیت کنه .. از جونگکوکـ..
دخترک گیچ پرید : چه ربطی به آقای دکتر داره
سئوجون : میگم . صبر کن.. در واقعا این نقشه دکتر بود که ترو بفرستیم پیش پدر و در حالی که مدرک محکمی ازش جلو خودش داشته باشیم اونو تحدید کنیم فهمیدی.. با جزئیات گفت و چشم به خواهرش داد دوباره ادامه داد : جور دیگه ای نمیتونم اون مردی که اسمش پدره رو آروم کنم در مقابل تو.
دخترک بغض آلوده نگاهش کرد سپس آروم گفت : من ارزش این همه رو ندارمـ... برادرش اخم کرد و تند دخترک را در آغوشش گرفت و موهایش را بوسید تنها در آن اتاق کهنه و قدیمی صدا هق هق های آرام آوا بود که به گوش میخورد و از ته قلبش
از جونگکوک دکتر یا همون فرشته نجات اش و برادر ای که مثل کوه پشت اش بود تشکر میکرد .. چون آن دو نفر داشتن آوا غمگین و پر از اندوه را آرام میکردن
هر دو رفتند و شانه به شانه هم گام میگذاشتند قهوه به دست .. جونگکوک به رفتن آن ها نگاه کرد یون می تند گفت : تنها شدیم ..
سفارش های ساندویچ را جلو دکتر جوان گذاشت.. شاید این جونگکوک بود که باید پا به فرار میگذاشت مثل جیهوپ و سو آه ..
جونگکوک: ای وای سو آه و هیونگ بزرگه رفتن به منم گفتن زود بیام فعلا یون می .. تند بلند شد و ساندویچ به دست راهی شد .. یون می اخم کرد و پا اش را روی زمین کوبید ولی بعث درد پاش .. شد
...
پلک زد و از خواب بیدار شد درست میدید در اتاق خودش بود ساکت و تاریک .. پلک زد تا دیدش واضح بشه و خاطرات امروز در سرش گذشت .. مثل یک تیکه ای از فیلم .. دست باند پیچیده شده اش باعث نگاه متعجب اش شد ٫ اگه خواب بود پس چرا دستم بسته شده ٫ نه تنها جای رگ های دستش باند پیچیده شده بود بلکه سر انگشت هایش هم بودن .. تکونی خورد و به پایین نگاه کرد سئوجون روی صندلی نشسته بود و سرش را روی تخت قرار گذاشته .. به خواب عمیقی فرو رفته بود ..
آوا آرام دستش را روی موهای مشکی و شلخته برادرش کشید .. همون دقیقه بود که پلک از روی هم برداشت و تند نشست
آوا دست پاچه و خجالت زده گفت : ببخشید ..
سئوجون : خوبی تو دستت درد نمیکنه
آوا آروم و بیجون به دستش نگاه کرد و روی تخت نشست چشم دوخت به برادرش .. حالا کنجکاوی ترین آدم دنیا بود و آروم پرسید : اوپا .. چی شد .. من گیجم .. تو اتاق اون بودم که ..
سئوجون: که جونگکوک اومد .. درسته ؟
در کسری ثانیه ای چشم های آوا بزرگ شدن و تند نگاهش کرد : تو..آره
سئوجون عینک هایش را برداشت. و کلافه موهایش را بهم ریخت: آوا من ازش خواستم بیاد .. صبح قبل از رفتن .. به پدر سر زدم بهش گفتم که امروز از تو بخواد براش قهوه ببری .. اون هم مثلاً پدر بود
کلافه تر نفس کشید و ات بود که به چشم های شوکه نگاهش کرد سئوجون ادامه داد : از خداش بود که ترو اذیت کنه .. از جونگکوکـ..
دخترک گیچ پرید : چه ربطی به آقای دکتر داره
سئوجون : میگم . صبر کن.. در واقعا این نقشه دکتر بود که ترو بفرستیم پیش پدر و در حالی که مدرک محکمی ازش جلو خودش داشته باشیم اونو تحدید کنیم فهمیدی.. با جزئیات گفت و چشم به خواهرش داد دوباره ادامه داد : جور دیگه ای نمیتونم اون مردی که اسمش پدره رو آروم کنم در مقابل تو.
دخترک بغض آلوده نگاهش کرد سپس آروم گفت : من ارزش این همه رو ندارمـ... برادرش اخم کرد و تند دخترک را در آغوشش گرفت و موهایش را بوسید تنها در آن اتاق کهنه و قدیمی صدا هق هق های آرام آوا بود که به گوش میخورد و از ته قلبش
از جونگکوک دکتر یا همون فرشته نجات اش و برادر ای که مثل کوه پشت اش بود تشکر میکرد .. چون آن دو نفر داشتن آوا غمگین و پر از اندوه را آرام میکردن
- ۶۸۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط