مامانم هنوز داره به یلدا فکر میکنه😃💔
مامانم هنوز داره به یلدا فکر میکنه😃💔
وای اینو خواستم بگم
هم کلاسیم یه دوست پسر داره...اصن نمیتونم بگم اینو بخونین:
(آیسن و آرینا اسم هم کلاسیامه)
آیسن:میای تولد آرینا؟
من:ها؟
آیسن:کری؟میگم تولد آرینااا
من:باید به مامانم بگم..آرینااااا*عربده*
آرینا:جانم؟
من:جانم و کوفت ماژیک صورتیه رو بهم بده
آرینا:فردا
من:نیازش دارم اسکل
آرینا:بیا👍
من:نزار دهنم وا شه خانم کریمی تو کلاسه
آیسن:راسای آرینا طرف میاد
آرینا:کی سجـ..
*آیسن میزنه تو سر آرینای بدبخ💔*
من:کی؟
آیسن:زنگ بخوره تو راه بهت میگم
*بعد از چند دقیقه اون زنگ کوفتی خونه رو زدن و ماهم تو حیاط مدرسه آروم آروم می رفتیم و درمورد اون «طرف» صحبت میکردیم*
آیسن:من دوست پسر دارم
من:وادااااااااا حالا کیهه؟اسمش چیه؟چندسالشه؟دیدیش؟
آرینا:بیسـ...
آیسن:آرینا خفه شو ، اسمش سجاد عه و ۹ سال ازم بزرگتره
من:...
آیسن:من ۱۳ سالمه
من:۲۲..
آرینا:مامانش از خونه بیرونش کرده گفته برو همون گورستونی که بودی بعد الان پیش سجاد زندگی میکنه
آیسن:ای وای بچها بچها عینک دارین؟
آرینا:من عینک آفتابی دارم
آیسن:بده بده
من:به چه دردت میخوره؟
آیسن:ببین...کل خانوادم افتادن دنبالم اگر پیدام کنن بد میشه من باید یواشکی برم تو ماشین سرویسم
من:سرویست میبرت خونه اون؟
آرینا:آره میبرش اونجا..آیسن فردا عینکو واسم بیار
آیسن:اوکی خدافظ*محویدن*
آرینا:میدونسای باهاش اهم اهم کرده؟
من:چییینلهیدبفسهبپعل
آرینا:میگه به زور باهاش چیز کرده و خیلی درد داره
من:اخه سیزده...بیست و دو...
آرینا:فکرشو بکن من فقط یه بار با آراسته..
من:خفه شو تو و مهرسا هردوتون دخترین اما اون دوتا نه...استخون پاهام رو قشنگ دارم حس میکنم چقدر میلرزه...
آرینا:عه خدافظ باید برم
من:خدافظ...
بابام:پخ!
من:*جیغ*
وندا:*بغض*
بابام:بچه رو ترسوندی😃🔪
وای اینو خواستم بگم
هم کلاسیم یه دوست پسر داره...اصن نمیتونم بگم اینو بخونین:
(آیسن و آرینا اسم هم کلاسیامه)
آیسن:میای تولد آرینا؟
من:ها؟
آیسن:کری؟میگم تولد آرینااا
من:باید به مامانم بگم..آرینااااا*عربده*
آرینا:جانم؟
من:جانم و کوفت ماژیک صورتیه رو بهم بده
آرینا:فردا
من:نیازش دارم اسکل
آرینا:بیا👍
من:نزار دهنم وا شه خانم کریمی تو کلاسه
آیسن:راسای آرینا طرف میاد
آرینا:کی سجـ..
*آیسن میزنه تو سر آرینای بدبخ💔*
من:کی؟
آیسن:زنگ بخوره تو راه بهت میگم
*بعد از چند دقیقه اون زنگ کوفتی خونه رو زدن و ماهم تو حیاط مدرسه آروم آروم می رفتیم و درمورد اون «طرف» صحبت میکردیم*
آیسن:من دوست پسر دارم
من:وادااااااااا حالا کیهه؟اسمش چیه؟چندسالشه؟دیدیش؟
آرینا:بیسـ...
آیسن:آرینا خفه شو ، اسمش سجاد عه و ۹ سال ازم بزرگتره
من:...
آیسن:من ۱۳ سالمه
من:۲۲..
آرینا:مامانش از خونه بیرونش کرده گفته برو همون گورستونی که بودی بعد الان پیش سجاد زندگی میکنه
آیسن:ای وای بچها بچها عینک دارین؟
آرینا:من عینک آفتابی دارم
آیسن:بده بده
من:به چه دردت میخوره؟
آیسن:ببین...کل خانوادم افتادن دنبالم اگر پیدام کنن بد میشه من باید یواشکی برم تو ماشین سرویسم
من:سرویست میبرت خونه اون؟
آرینا:آره میبرش اونجا..آیسن فردا عینکو واسم بیار
آیسن:اوکی خدافظ*محویدن*
آرینا:میدونسای باهاش اهم اهم کرده؟
من:چییینلهیدبفسهبپعل
آرینا:میگه به زور باهاش چیز کرده و خیلی درد داره
من:اخه سیزده...بیست و دو...
آرینا:فکرشو بکن من فقط یه بار با آراسته..
من:خفه شو تو و مهرسا هردوتون دخترین اما اون دوتا نه...استخون پاهام رو قشنگ دارم حس میکنم چقدر میلرزه...
آرینا:عه خدافظ باید برم
من:خدافظ...
بابام:پخ!
من:*جیغ*
وندا:*بغض*
بابام:بچه رو ترسوندی😃🔪
- ۲.۰k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط