ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۳۶

ضربان قلبم بالا رفت و شوکه به کف دستش خیره شدم.. کف دستش یه زخم خطي بود. انگار بریده شده بود.. هول و وحشت زده به صورت جیمین نگاه کردم و خاطره اون عمارت توي ذهنم نقش بست..
جیمین اونجا دستش رو بریده بود تا مطمین شه زنده است..
الان..
اشک تو چشمام جمع شد و قلبم ریخت.
جیمین..هنوز بیهوشه...
هنوز..
اشکم وحشت زده و هول جاري شد..
نه..این..
امکان نداره..
جیمین..هنوز اونجاست..
تمام بدنم لرزید..
خواب نبود..
این زخم..همون زخمه...
جیمین..
جیمین اونجا تنهاست...
ترسیده و پردرد هق هق کردم..
قلبم آتیش گرفت
اونجا تنهاست؟توي روياي من؟
خداياا...
این چطور امکان داره؟
باور نمیشه..
يعني جیمین هم همون خواب منو میبینه و اونجا گیر کرده؟
پرستاره جدي گفت: دیگه کافيه..بفرمایید بیرون..
درمونده تند تند دست جیمز رو بوسیدم و
.نالیدم عزیز دلم... جيمزم.. تنهام نذاريااا.. من اینجام.. منتظر
تو.. برگرد پیشم..خواهش میکنم
و دستشو خيلي عميق بوسیدم و گفتم دوستت دارم..خيلي
زیاد..
و پیشونیشو با عشق بوسیدم و ناچار و درمونده اومدم
..بیرون
لرزون دست به چشمم کشیدم.
جیمین بیهوشه و همین باعث کند شدن سرعت سرطانش
شده
اینکه... فك كنم اونجا تنهاست قلبمو آتیش میزنه اما.. اما اونجا بودنش داره به نفع بیماریش تموم میشه..
يه جورايي براي سلامتيش خوبه..
خدایاا نمیدونم چه ارزويي کنم.
فقط جیمینم خوب بشه..خواهش میکنم. فقط جیمزم رو میخوام..
باید بجنگم..باید برم سراغ ادرس اون دکتره..
تند راه افتادم که فرد سریع گفت:هي كجاا؟ : دکتر..یه دکتر خوب پیدا کردم. باید برم باهاش حرف
بزنم..
فرد بیام باهات؟
نه..پیش جیمین باشین...
سوییچ ماشینش رو سمتم گرفت و گفت: بیا..
به سوییچ نگاه کردم. شيطون گفت: بیا.. مالاندي پولشو از جیمین میگیرم.. نرم خندیدم و سوییچ رو از دستش کشیدم و سریع راه
افتادم سمت ادرس مطبش..
گنگ به مطب و باز به ادرس نگاه کردم
همینجاست انگار..
يه مطب خيلي قديمي و درب و داغون..
چشمامو باريك كردم. يعني دکتر خوبیه؟ نگرانم نباشه..
اما چاره دیگه ای نداشتم.



با كمي شك و اضطراب پیاده شدم و رفتم داخل. مطب بر خلاف انتظارم پر از آدم بود.
به هزار زور و زحمت با منشیش صحبت کردم تا بین بیمار
منو قبول کنه...
مثل اینکه دکتر هنوز نیومده بود.
نمیتونستم بشینم..
اضطراب داشتم.
دلم میخواست الان برم کنار جیمین.. دوست داشتم بشینم و فقط نگاش کنم.
همین چند ساعت دلم براش تنگ شده بود.
اما..باید تحمل کنم.
باید با این دکتره حرف بزنم.
شاید بتونه كمكي بكنه..
۳ ساعتی بود که اینجا معطل بودم و هیچ از دکتر
نبود..
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۶۳۷منشيش هي ميگفت اطلاعي نداره و میاد ولي.. اشفته و با ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۸نمیخواستم همه اونایی که منت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۵اروم بلند شدم و رفتم جلوي د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۳۴خندیدم و گفتم:خيلي لوسي..ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۳يهو قلبم ریخت و شوکه و به ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط