@tanin

@tanin
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی مانم

تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم

چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم

تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم

شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو... تو را نمی دانم!....
دیدگاه ها (۳)

@taninپای چشمان تو هر کوزه گری بی تاب است نفست خلسه ی صدها غ...

@taninدنیا بدون عشق که دنیا نمی شوددل بی نگاه یار که شیدا نم...

@taninگرچه بی تاب و پریشانم ولی با یادتو درعبورازسیل غم ها ی...

@taninنمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشیبرای لحظه ای حتی ...

رسیده آخر اسفند و رو به پایانم قسم نده! که به جان تو هم نمی ...

رسیده آخر اسفند و رو به پایانمقسم نده! که به جان تو هم نمی‌م...

رسیده آخر اسفند و رو به پایانمقسم نده! که به جان تو هم نمی م...

رسیده آخـر اسفند و رو به پـایانم قسـم نده! که به جـان تو هم ...

رسیده آخــــــــر اسفند و رو به پایانمقسم نده! که به جان تو ...

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانمچگونه دل اسیرت شد قسم به ش...

مسیر چشم هایت را شبی ناگاه گم کردمچراغی نیست راهی نیستچگونه ...

دریا حلبچه‌ای

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم

افسانه مهدویان شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط