پارت سی‌ونهم | یک ساعتِ طولانی

پارت سی‌ونهم | یک ساعتِ طولانی

پارک لارا

اتاق در سکوت سنگینی فرو رفته بود.

من و میچا از ترس اشک می‌ریختیم و جانسو خشکش زده بود. رُزا با صدای لرزان گفت:

ـ یکی... یکی بگه اینجا چه خبره؟

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به جی‌هان و لیام انداخت.

ـ بعداً توضیح می‌دیم. الان مهم اینه که همه سالم بمونین.

جی‌هان سریع تأیید کرد.

ـ دقیقاً.

لبم می‌لرزید.

ـ من می‌ترسم...

جونگ‌کوک نزدیکم نشست و با صدایی آرام گفت:

ـ لارا، نگام کن.

به سختی نگاش کردم.

ـ من اینجام. هیچ اتفاقی برات نمی‌افته، باشه؟ تا وقتی من اینجام، نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه.

چند لحظه فقط بهش خیره موندم.

ـ قول می‌دی؟

ـ قول.

آن طرف، میچا با صدای لرزون گفت:

ـ جی‌هان...

جی‌هان فوراً سمتش برگشت.

ـ نگاهم کن. هیچی نیست، قشنگم. نفس عمیق بکش، باشه؟

میچا سرش رو تکون داد.

چند ثانیه بعد جونگ‌کوک رو به لیام گفت:

ـ لیام، دخترها رو ببر.

من و میچا همزمان برگشتیم.

ـ نه!

میچا دست جی‌هان رو گرفت.

ـ تروخدا...

من با گریه گفتم:

ـ جونگ‌کوک، نه... نمی‌خوام برم.

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد.

ـ لارا، باید بری.

ـ ولی...

ـ به من اعتماد کن.

رُزا دستم رو گرفت.

ـ لارا، می‌ریم و برمی‌ گردن. فقط باید از اینجا دور بشیم.

لیام هم گفت:

ـ دخترا، لطفاً. اینجا موندنتون فقط کار رو سخت‌تر می‌کنه.

با اصرار رُزا، بالاخره همراهشون شدیم.

لیام از مسیر بالکن و پله‌ی بیرونی، ما رو به بیرون برد و بعد با عجله راه افتادیم.


---

هتل

لیام یک اتاق بزرگ پیدا کرد؛ یک تخت و سه مبل داشت.

ما رو داخل برد و در رو بست.

من روی یکی از مبل‌ها نشستم و هنوز دست‌هام می‌لرزید.

میچا کنارم نشست.

ـ لارا...

ـ چی شده اصلاً؟

رُزا آرام گفت:

ـ منم نمی‌دونم دقیقاً چه اتفاقی افتاده.

لیام خواست از اتاق بیرون بره.

رُزا فوراً گفت:

ـ داداش!

لیام برگشت.

ـ جایی نرو.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهی کشید و نشست.

ـ باشه.

من با اضطراب پرسیدم:

ـ لیام... جونگ‌کوک و جی‌هان کجان؟

ـ وقتی برگردن، خودشون توضیح می‌دن.

زمان به طرز عجیبی کند می‌گذشت.

نیم ساعت...

یک ساعت...

دو ساعت...

سه ساعت.

هیچ‌کس حرف زیادی نمی‌زد.

تا اینکه بالاخره تلفن لیام زنگ خورد.

سریع جواب داد.

ـ الو؟

چند لحظه گوش داد.

بعد گفت:

ـ آره، ما هتل هستیم... صبر کن، آدرس رو می‌فرستم.

تماس قطع شد.

رُزا سریع پرسید:

ـ کی بود؟

لیام فقط گفت:

ـ بچه‌ها.

یک ساعت بعد، صدای باز شدن در اتاق آمد.

من و میچا همزمان سر بلند کردیم.

جی‌هان و جونگ‌کوک وارد شدند.

هر دو خسته و آشفته بودند و چند خراش و زخم سطحی روی صورت و دستشان دیده می‌شد.

میچا فوراً از جا بلند شد.

ـ جی‌هان!

من هم ناخودآگاه بلند شدم.

ـ جونگ‌کوک...

جونگ‌کوک نگاهش رو به من دوخت.

با وجود خستگی، لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ گفتم که برمی‌گردم.

و همان لحظه، برای اولین بار بعد از ساعت‌ها، نفس راحتی کشیدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچها لایک و کانت پر بشهع
دیدگاه ها (۳)

پارت چهلم | حقیقتِ سفرپارک لاراپسرا بالاخره نشستند.چند ثانیه...

لیدی فالوشهه 🎀@rofi.2026

بانو فالوشهه🎀@rose1127

پارت سی‌وهشتم | صدای شلیکپارک لاراهنوز صدای خنده‌هامون توی س...

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط