حس و حالم

حس و حالم
رو به نابودیست
نفسهایم را میشود
به راحتی شمرد
پلکهایم
نای زدن ندارند
تن خسته ام
داد و بیداد میکند
و عشق برایم
جعبه آبرنگی را میماند
که هر دوازده فصلش
رنگ تنهایی ست
عاشقی اینروزها
خیابانی ست
پر از تابلو های
توقف ممنوع
و شاید گوشه کناری
تابلوی خیابان یک طرفس
چه فایده وقتی
نه دل و دماغ ماندن داری
نه پایی برای رفتن
آنقدر مانده ام
به پای این همه بیهوده انتظار
که خشک شده اند
علفهای زیر پایم و
پیر شده اند
کلاغهای تمام قصه ها
کاش
فقط کاش
یکی می آمد و
می بست دفتر ِ
سیاه مشق ِ
نا خوانای این پیر جوان را...
دیدگاه ها (۱)

خوابت را دیده ام ،قبل از اینکه آفرینشی در کار باشد...نجوای ع...

چگونه از تو بگویموقتی من ، خود ِ دردمچگونه آرامت کنموقتی شان...

ای زیبای من ای به نام عشق ،سینه ام چاک داده ای سراسر غرور مث...

امروز میخواهمدر میدان بزرگ شهردر ملاعامبا تو عشقبازی کنمآن ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط