---
---
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۴
### «آنیا و سایهی دامیان»
آنیا توی راهروی مدرسهی دان قدم میزد. هنوز صدای خندههای قلدرها توی گوشش بود. آیدن، کیان و لوکاس — سه تا از معروفترین پسرهای مدرسه — از همون روز اول که آنیا اومده بود، چشمشون دنبالش بود.
آنیا با خودش فکر کرد: *«چرا اینقدر به من نگاه میکنن؟»*
همون لحظه، یه سایهی بلند جلوش ایستاد. آنیا سرش رو بلند کرد و با **دامیان** روبهرو شد — پسر مرموز و ساکتی که همه ازش حساب میبردن. چشمهای تیرهش مثل همیشه جدی و عمیق بود.
— «مواظب باش.» دامیان آروم گفت. — «این سه تا... بازیچهشون نشو.»
آنیا با تعجب پرسید: «چرا انقدر بهشون اهمیت میدی؟»
دامیان جواب نداد. فقط یه نگاه طولانی به آنیا انداخت و رفت. ولی همون نگاه... چیزی توی دل آنیا جا کرد. چیزی که هنوز نمیدونست چیه.
---
### 🔥 پایان قسمت ۴
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۴
### «آنیا و سایهی دامیان»
آنیا توی راهروی مدرسهی دان قدم میزد. هنوز صدای خندههای قلدرها توی گوشش بود. آیدن، کیان و لوکاس — سه تا از معروفترین پسرهای مدرسه — از همون روز اول که آنیا اومده بود، چشمشون دنبالش بود.
آنیا با خودش فکر کرد: *«چرا اینقدر به من نگاه میکنن؟»*
همون لحظه، یه سایهی بلند جلوش ایستاد. آنیا سرش رو بلند کرد و با **دامیان** روبهرو شد — پسر مرموز و ساکتی که همه ازش حساب میبردن. چشمهای تیرهش مثل همیشه جدی و عمیق بود.
— «مواظب باش.» دامیان آروم گفت. — «این سه تا... بازیچهشون نشو.»
آنیا با تعجب پرسید: «چرا انقدر بهشون اهمیت میدی؟»
دامیان جواب نداد. فقط یه نگاه طولانی به آنیا انداخت و رفت. ولی همون نگاه... چیزی توی دل آنیا جا کرد. چیزی که هنوز نمیدونست چیه.
---
### 🔥 پایان قسمت ۴
- ۸۵
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط