سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
ادامه ی قسمت قبلی...

**کونوهای مدرن؛ شهرِ بعد از جادو** 🌆

به‌زحمت روی پاهایش ایستاد.
زانوانش لرزیدند،
اما خودش را نگه داشت.
خونه‌اش نزدیک بود.
خیلی نزدیک.
اما فکرِ رفتن به خانه‌ی خالی خودش،
در آن وضعیت،
در آن ساعت،
با آن همه درد و آن همه خاطره،
چیزی شبیه سقوط در یک چاه بی‌صدا بود.

ناروتو از تنها ماندن می‌ترسید.

و حق هم داشت.
بعد از آن‌همه شب‌های قصر،
بعد از حضور سنگین اما آشنای خدمتکارها،
بعد از نگاه‌های پنهانی،
بعد از خطرهای دائمی،
بعد از **او**…

حالا تنهاییِ یک آپارتمان کوچک انسانی
بیشتر از هر هیولایی وحشتناک به نظر می‌رسید.

اسم یک نفر در ذهنش روشن شد.

**ساکورا!**🌸

صمیمی‌ترین دوستش.
کسی که شاید غر بزند،
شاید اول از دیدن وضع او شوکه شود،
شاید صدتا سوال بی‌وقفه بپرسد،
اما کمکش می‌کرد.
قطعاً کمکش می‌کرد.
و از همه مهم‌تر،
ساکورا بلد بود چطور زخم‌ها را تمیز کند.
در مدرسه آموزش دیده بود،
و همیشه از همه بهتر از پسِ کمک‌های اولیه برمی‌آمد.

فکرِ بانو سوناده
بی‌اختیار از ذهن ناروتو گذشت—
افسون‌ها، شیشه‌های دارویی، دستان ماهر، درمان‌های سریع…
آه، چه‌قدر همه‌چیز در آن دنیا، با تمام خطرناکی‌اش،
برای بعضی دردها **آسان‌تر** بود.

اما این‌جا دیگر خبری از معجون‌های جادویی نبود.
این‌جا فقط باند بود
و الکل
و سوزشی که باید تحملش می‌کرد.

لبخند تلخی زد.
«چه باحال… از دنیای هیولاها جون سالم به در بردم،
حالا باید با بتادین بجنگم.»
دیدگاه ها (۳)

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط