در انتهای هر سفر

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرااااااااا ؟
دیدگاه ها (۲۰)

رسیدن ، سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شداگر خوشبختی ات کال ِ ک...

ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺳﺎﻋﺘﯽ ﻏﺮﻕ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺑﺎﺷﻢ !!ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻫﺎﺗﻬﯽ ﺍﺯ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

من مرجانم I love u wisgoonبالاخره درست شد ؛))

داستان:مهر خدایان

سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۱۱ایتاچی پاکت قرص را برداشت. خش خش ان زیر انگشتانش باعث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط