غمگینم...

غمگینم...
همانند جوانی که لحظه ی اعدام...

به گریه مادرش می خندید...

خاطرش آمد بچگی اش گفته بود...

خنده ات آرامم میکند پسرم...
دیدگاه ها (۱)

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

اونیکه که نگفت خودتو تغییر بده بخاطر من!

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

چندپارتی جونگ کوک

اونیکه که نگفت خودتو تغییر بده بخاطر من! همه جا پشتت بود حتی...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

......//برده ی زیبا//......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط