[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²³

آلیس کلافه و حرصی توت‌فرنگی را محکم انداخت توی ظرف. از روی اوپنِ بلند پرید پایین، پاپوش‌های خرگوشی‌اش روی سرامیکِ کفِ آشپزخانه تق صدا دادند. دست‌هایش را زد به کمرِ باریکش، سرش را آورد بالا و با حرص گفت:
«تو رسماً دیوونه‌ای! اصلاً معلوم هست فازت چیه؟ یک دقیقه مثل مجسمه یخی، یک دقیقه این‌طوری؟»

جونکوک بدون این‌که حتی یک تکون به صورتش بده، نگاهش را از روی تیشرتِ خرسیِ صورتی و موهای گوجه‌ایِ آلیس رد کرد و گفت:
«این‌جا خونه‌ی منه. قوانینش رو هم من تعیین می‌کنم... اگر دوست نداری، بفرمایید تو اتاقت.»

«خونه‌ی تو؟» آلیس پوزخند زد، دو قدم رفت جلوتر و دقیقاً افتاد جلو سینه عضلانی و لختِ جونکوک. «باشه آقای صاحب‌خونه! ولی یادت باشه من از اون دخترهایی نیستم که با دو تا رفتارِ مرموز و هیکل نشون دادن، دست‌وپام رو گم کنم. این بازی رو خودت شروع کردی، منم تا آخرش باهات می‌یام!»

همون لحظه صدای قدم‌های سبک و آراسته‌ای از توی راهرو آمد.
عمه بومی با یک لباس خواب ابریشمیِ بنفش و چهره‌ای پر از فیس‌وافاده وارد آشپزخانه شد تا آب بخوره، اما با دیدن جونکوکِ لخت و آلیس با اون تیپِ پینترستی و گوگولی وسط تاریکیِ آشپزخانه، خشکش زد!

بومی چشم‌هایش ریز شد، اخم‌هایش رفت توی هم و با لحنِ چندش‌آوری گفت:
«این‌جا چه خبره؟ جونکوک... تو نصف‌شب با این دختره‌ی بی‌رنگ‌ورو داری چی‌کار می‌کنی؟ اصلاً این چه وضعِ تیپ پوشیدنه دختره‌ خیابونی؟!»

آلیس که امشب اصلاً اعصابِ گیر دادن‌های این عمه‌ی رو اعصاب را نداشت، چرخید سمتش. هنوز جونکوک کلمه‌ای نگفته بود که آلیس با یک پوزخند شیک و لحن کاملاً ریلکس گفت:
«عمه‌جون! به جای این‌که نصف‌شب کشیکِ تیپِ خرسیِ من رو بکشی، برو یه کرمِ دورِ چشم بزن که چروک‌های صورتت کمتر بشه! ما داشتیم سرِ سهمیه شکلات حرف می‌زدیم، شما بفرما به خوابت برس.»

بومی دهنش باز ماند! صورتش از حرص سرخ شد و خواست داد بزنه که جونکوک سرد و محکم پرید وسط:
«برید تو اتاقتون، عمه.»

لحنِ جونکوک اون‌قدر قاطع و خطرناک بود که بومی جرات نکرد حرفی بزنه. با حرص پایش را کوبید روی زمین، چشم‌غره‌ای به آلیس رفت و سریع از آشپزخانه زد بیرون.

آلیس خنده‌ی شیطونی کرد و ظرفِ توت‌فرنگی‌ها را برداشت. چرخید سمت جونکوک، ظرف را توی هوا تکون داد و با یه چشمک گفت:
«ممنون بابت شکلات‌ها آقای یخ‌مکک! بقیه‌ش هم مالِ خودم شد!»

تیرش را زد و با پاپوش‌های خرگوشی‌اش بدو‌بدو از آشپزخانه رفت بیرون تا بره بالا تو اتاقت.

جونکوک همان‌جا ایستاد. نگاهش رفت روی رفتنِ آلیس. برای اولین‌بار، وقتی آلیس کاملاً از دیدش خارج شد، گوشه‌ی لب‌های جونکوک خیلی آروم و پنهانی بالا رفت و یک پوزخند واقعی روی صورتِ سردش نشست.

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۲۹)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁵جونکو...

بچه ها ایشون فیک نویسه حمایت شه💞✨@hani43346

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²³عمارت...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²¹فردا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط