بچه بودم همیشه گلچینی از بهترینهای غذامو کنار

بچه بودم همیشه گلچینی از بهترینهای غذامو کنار
ظرفم میذاشتم تا به عنوان لقمه ی آخر بخورمش، مثلن یه
تکه ته دیگ و فیله ی مرغ.
یا مثلن یه قسمتی از کشک بادمجون که پر پیاز و کشک و نعنا بود. اونوقت ناغافل داداش بزرگتره از پشت سرم دست می کرد توی ظرف و همه ی امیدهای منو نابود می کرد . بعدش باید به یاد اون لقمه ی خوشگل خوشمزه
که هیچ وقت نخورده بودمش تا چند ساعت دق مرگ میشدم.

حکایت این روزای بعضی از ما شده همون قصه لقمه ی
آخر.
چه حرفای قشنگی که نزدیم به کسی که باید می زدیم
به خیال اینکه در فرصت مناسب بهش می گیم تا خاطره
انگیز بشه.
چه کارهایی که باید می کردیم و گذاشتیم واسه
لقمه ی آخر.
غافل ازینکه شاید هیچ وقت هیچ وقت اون لقمه ی خوشمزه
سهم ما نشه و ما بمونیم و یک عمر دق مرگی.
دیدگاه ها (۱۱)

چقدر دنیای من به دنیای انتخابات شبیه استبه تمام آدمهایی فکر ...

شما را به خدا !نه اصلا شما را به هرآنچه که می پرستیدمثلا شما...

مردها هم دنیایشان عجیب است بیشتر از زن ها احساس دارند و کمتر...

ولی اونی که اولین بار بعدِ رفتنش دوباره برگشته،بزرگ ترین خیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط