چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین ...

.
چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟
چوپان گفت: آیا سزای خوبی این است؟
مار گفت: سزای خوبی بدی است. قرار شد تا از کسی سوال بکنند، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند.
روباه گفت:
من تا صورت واقعه را نبینم نمیتوانم حکم کنم، پس برگشته و مار را درون بوته های آتش انداختند، مار به استمداد برآمد و روباه گفت:
بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود.
دیدگاه ها (۱)

.در فکر «شاهزاده و اسب سفید »بوداز اشتباه بر «خر شیطان» سوار...

. در عشق دو چیز است که پایانش نیستاول سر زلف یار و آخر شب ما...

.دلم یک زمستان سخت میخواهد،یک برف به وسعت تاریخکه ببارد.و تم...

.بگذارید آدم هاهرچقد دلشان میخواهند بچگی کنندآنقدر آن چشم ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط