نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟛
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 »
«رابطه‌ای که اسم نداشت»

صبح روز بعد…

ا.ت با صدای باران بیدار شد.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چرا قلبش این‌قدر سنگین است.

بعد چشمش به کت مشکی افتاده روی صندلی افتاد.

و همه چیز یادش آمد.

تهیونگ.

نفسش آرام بیرون رفت.

او هنوز کنار ا.ت خوابیده بود؛ یک دستش دور کمر او و صورتش نیمه‌پنهان بین بالش‌ها.

در خواب هم جذاب بود…
و همین موضوع همه چیز را سخت‌تر می‌کرد.

ا.ت آرام از تخت پایین آمد تا بیدارش نکند.

اما درست وقتی می‌خواست از اتاق خارج شود، صدای خواب‌آلود تهیونگ شنیده شد.

«داری فرار می‌کنی؟»

ا.ت برگشت.

تهیونگ چشم‌هایش را نیمه‌باز نگه داشته بود و موهای تیره‌اش به‌هم‌ریخته روی پیشانی‌اش افتاده بود.

ا.ت سعی کرد عادی رفتار کند.

«فقط می‌خواستم قهوه درست کنم.»

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:
«بیا اینجا.»

قلب ا.ت دوباره بی‌دلیل تند شد.

«تهیونگ…»

«فقط بیا.»

او نزدیک تخت رفت و تهیونگ دستش را گرفت و آرام به سمت خودش کشید.

ا.ت تعادلش را از دست داد و روی تخت افتاد.

تهیونگ خندۀ کوتاهی کرد؛ خنده‌ای کم‌صدا که ا.ت تا آن لحظه از او نشنیده بود.

«بالاخره تونستم ببینم واقعاً لبخند زدن بلدی.»

تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.

«همه نمی‌تونن باعثش بشن.»

صورت ا.ت گرم شد.

نباید از این حرف‌ها خوشش می‌آمد…
اما می‌آمد.

و این خطرناک بود.

***

ظهر همان روز

تهیونگ مجبور شد برای جلسه‌ای به شرکت برگردد.

قبل از رفتن، کنار در ایستاد و چند ثانیه فقط به ا.ت نگاه کرد.

انگار دلش نمی‌خواست برود.

ا.ت آرام گفت:
«باید بری.»

تهیونگ آه کوتاهی کشید.

«میدونم.»

اما هنوز حرکت نکرد.

بعد ناگهان جلو آمد و خیلی کوتاه لب‌هایش را بوسید.

«شب می‌بینمت.»

و قبل از اینکه ا.ت بتواند چیزی بگوید، رفت.

در بسته شد.

و ا.ت با قلبی آشفته وسط خانه ماند.

«شب می‌بینمت.»

این جمله بیش از حد شبیه یک رابطه واقعی بود.

در حالی که چیزی بین آن‌ها واقعی نبود…
نباید می‌بود.

***

عصر

ا.ت داخل کافه منتظر میرا نشسته بود.

از لحظه‌ای که پیام میرا را دیده بود، دلش آشوب گرفته بود.

«باید ببینمتtt»

و حالا روبه‌رویش نشسته بود؛ همان دوست صمیمی‌ای که سال‌ها کنارش بود.

میرا با لبخند گفت:
«تو چرا این‌قدر رنگت پریده؟»

ا.ت سریع لیوانش را برداشت.

«خواب کم.»

«دروغگو.»

میرا خندید و ادامه داد:
«بگو ببینم، کسی وارد زندگیت شده؟»

قلب ا.ت ایستاد.

«چی؟ نه!»

«پس چرا این‌جوری شدی؟»

چون شوهر تو هر شب توی ذهن منه…

ا.ت با عذاب وجدان نگاهش را پایین انداخت.

میرا اما بی‌خبر ادامه داد:
«کاش تهیونگم یکم بیشتر خونه می‌موند.»

ا.ت آرام پرسید:
«رابطه‌تون خوبه؟»

میرا لحظه‌ای ساکت شد.

برای اولین بار لبخندش کم‌رنگ شد.

«نمیدونم.»

ا.ت سرش را بالا آورد.

میرا با انگشت لبه لیوانش را لمس کرد.

«تهیونگ آدم بدی نیست… فقط خیلی دوره.»

صدایش غمگین شده بود.

«بعضی وقتا حس می‌کنم کنارشم ولی اصلاً منو نمی‌بینه.»

عذاب وجدان مثل چاقو داخل قلب ا.ت فرو رفت.

چون می‌دانست…

تهیونگ دقیقاً چه کسی را می‌بیند.

***

آخر شب

ا.ت بعد از حمام روی تخت نشسته بود که گوشی‌اش لرزید.

پیام از تهیونگ.

«دلم برات تنگ شده.»

ا.ت چند ثانیه فقط صفحه را نگاه کرد.

نباید جواب می‌داد.

نباید این رابطه ادامه پیدا می‌کرد.

اما انگشت‌هایش قبل از فکر کردن تایپ کردند:

«فقط چند ساعت گذشته.»

جواب تهیونگ سریع آمد.

«برای من زیادی طولانی بود.»

قلبش لرزید.

بعد پیام دیگری آمد.

«بیا پایین.»

ا.ت اخم کرد و سریع از پنجره بیرون را نگاه کرد.

و نفسش بند آمد.

ماشین مشکی تهیونگ روبه‌روی ساختمان پارک شده بود.

او داخل ماشین نشسته بود و مستقیم به پنجره اتاق ا.ت نگاه می‌کرد.

دیوانه بود.

کاملاً دیوانه.

گوشی دوباره لرزید.

«فقط می‌خوام ببینمت.»

و ا.ت…
با وجود تمام هشدارهایی که داخل ذهنش فریاد می‌زدند…

داشت لبخند می‌زد.

«ادامه دارد…»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۹)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 :𝟜 𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 𝕋𝕙𝕖 𝕃𝕚𝕟𝕖 𝕎𝕖 𝕊𝕙𝕠𝕦𝕝𝕕𝕟'𝕥 ℂ𝕣𝕠𝕤𝕤...

«نگاه ممنوعه»ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟝 𝕁𝕖𝕠𝕟 ℝ𝕠𝕤𝕙𝕒 Too Close to Stop**صبح روز ...

https://wisgoon.com/jeon_jkkkفالو

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 «شبی که نباید اتفاق می‌افتا...

خون آشام پنهان ۱۶

ا~ت و شوتو پارت اخرشوتو ا~ت را هل داد و دورش را اتیش زد اما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط