پارت سه «در جستجو سنگ اژدها»
پارت سه «در جستجو سنگ اژدها»
چند دقیقه ای گذشت و با رای اکشن بدی مواجه شدم !
پادشاه تو چشمام نگاه کرد و بهم نیش خند زد
برام عجیب بود .... که چرا نیش خند زده ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنه ؟چرا من رو احضار کرد اینجا؟ ....
سوالات زیادی داشتم
چند دقیقه که گذشت پادشاه به صورتم نگاه کرد و بهم گفت :« من تورو اینجا آوردم که همراه با شوالیه و جادو گر قصر من به دنبال جواهر اژدها بری !»
تعجب کرده بودم و با جدیت از پادشاه پرسیدم :« سنگ اژدها دیگه چیه ؟ چرا من ؟ چرا من باید همراهشون برم »
پادشاه در جواب بهم گفت :«چون من این دستور رو میدم و اگه قبول نکنی اون کلبه کوچیک و رقت انگیزت رو نابود میکنیم »
ترس همه وجودم رو گرفت چشمام گرد شده بود چرا من چرا بادی من رو انتخواب کنه میون این همه مردم ؟
داشتم فکر میکردم که ناگهان
گفت :«تو تنها دارو ساز این شهر هستی و معجون های که درست میکنی عمل میکنن پس چه کسی بهتر از تو !»
چاره ای جز قبول کردن نداشتم فقط تونستم با سر تایید کنم ~
چند دقیقه که سکوت بین من و پادشاه بود پادشاه دستور داد که من رو به کلبه ام بر کردونن و بهم گفت آماده باش امشب همراه با شوالیه علیه من به صفر دوری میری .
جوابی نداشتم و فقط تایید کردم و یا صورتی افسرده از اون جا اومدم بیرون وقتی به در خروجی رسیدم کالسکه ای بزرگ جلویه در منتظر من بود ~
رفتم و داخل کالسکه نشستم و در تی مسیر بازگشتم به خونه به کولبه و کار هایه خوبی که تا امروز انجام دادم فکر کردم .....
چند دقیقه ای گذشت و با رای اکشن بدی مواجه شدم !
پادشاه تو چشمام نگاه کرد و بهم نیش خند زد
برام عجیب بود .... که چرا نیش خند زده ؟ چرا اینجوری نگاهم میکنه ؟چرا من رو احضار کرد اینجا؟ ....
سوالات زیادی داشتم
چند دقیقه که گذشت پادشاه به صورتم نگاه کرد و بهم گفت :« من تورو اینجا آوردم که همراه با شوالیه و جادو گر قصر من به دنبال جواهر اژدها بری !»
تعجب کرده بودم و با جدیت از پادشاه پرسیدم :« سنگ اژدها دیگه چیه ؟ چرا من ؟ چرا من باید همراهشون برم »
پادشاه در جواب بهم گفت :«چون من این دستور رو میدم و اگه قبول نکنی اون کلبه کوچیک و رقت انگیزت رو نابود میکنیم »
ترس همه وجودم رو گرفت چشمام گرد شده بود چرا من چرا بادی من رو انتخواب کنه میون این همه مردم ؟
داشتم فکر میکردم که ناگهان
گفت :«تو تنها دارو ساز این شهر هستی و معجون های که درست میکنی عمل میکنن پس چه کسی بهتر از تو !»
چاره ای جز قبول کردن نداشتم فقط تونستم با سر تایید کنم ~
چند دقیقه که سکوت بین من و پادشاه بود پادشاه دستور داد که من رو به کلبه ام بر کردونن و بهم گفت آماده باش امشب همراه با شوالیه علیه من به صفر دوری میری .
جوابی نداشتم و فقط تایید کردم و یا صورتی افسرده از اون جا اومدم بیرون وقتی به در خروجی رسیدم کالسکه ای بزرگ جلویه در منتظر من بود ~
رفتم و داخل کالسکه نشستم و در تی مسیر بازگشتم به خونه به کولبه و کار هایه خوبی که تا امروز انجام دادم فکر کردم .....
- ۳۸۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط