تناسخ زمان ] ۱۹ part
تناسخ زمان ] ۱۹ part
جونگ کوک با کشیدن نفس عمیقی لب زد : با قهوه سوخت می هی
ات با اخم ظریف میان ابرو هایش لب زد : حالا خوبه خیلی نسوخته
در همین لحظه، صدای پاهای کوچکی روی سنگفرشهای حیاط پیچید. جیجیکی، پسر سه سالهی آنها با موهای لخت و مشکی که دقیقا شبیه پدرش بود، در حالی که یک عروسک پارچهای را دنبال خودش میکشید، ظاهر شد. او با چشمهای درشت و کنجکاوش به دست باندپیچی شدهی پدر نگاه کرد و بعد با لحنی که سعی میکرد جدی باشد، دست کوچک و تپلش را جلوی مادرش گرفت.
او با صدایی شیرین و کودکانه گفت: اوما دست منم ببند! منم دلد میکنه ات که از معصومیت پسرش لبخند روی لبش نشسته بود، دست سالم او را گرفت و بوسید: کجای دستت درد میکنه قهرمان من؟
جیجیکی با انگشت به کف دستش اشاره کرد و گفت:
اینجا... همونجولی که بابا لو بستی، مال منم ببند تا بتونم باهاس سمسیربازی کنم
جونگکوک در حالی که با دست سالم موهای جیجی کی رو بهم ریخت از ته دل خندید این زندگی در زمان جدید، با تمام عصبانیتهای ات و شیرینزبانیهای پسرشان، از هر واقعیتی که میشناخت زیباتر بود.
صدای ویبر گوشی ات باعث کشیده شدن هواس جونگ کوک شد
ات با برداشتن گوشی از روی میز شماره تنها برادرش را دید خوشحال و ذوق زده جواب داد جونگ کوک چشم هاشو ریز کرد و گفت : کیه مثلا که انقدر خوشحال شدی می هی خانم ؟
ات درحینی گوشی رو گوشش بود روبه جونگ کوک کرد : می هانه آقای جئون
جونگ کوک بی درنگ جواب داد : می هان اون ..اون همون عوضیه که توی قدیم همش باهام دعوا داشت
ات با اخم نگاهش کرد و از روی مبل بلند شد
جیجیکی، با آن پیژامهی طرح خرسیاش، چهارزانو درست روبروی جونگکوک نشسته بود و با چشمانی که از فرط کنجکاوی گرد شده بودند، به باند سفید و تمیزی که روی دست پدرش بود خیره مانده بود. او با انگشت اشارهی کوچکش، خیلی آرام روی لبهی باند را لمس کرد و با لحنی پچپچگونه پرسید: بابایی... این تو همش خونه؟ یعنی الان دستت مثل رباتها شده که دارن تعمیرش میکنن؟
جونگکوک لبخندی زد و سعی کرد جدی به نظر برسد: نه قهرمان، فقط یه ذره سوخته. زود خوب میشه
جیجیکی قانع نشد. کمی جلوتر آمد، طوری که نفسهای گرمش به دست جونگکوک میخورد : بوش کن! بوی گل میده یا بوی آتیش؟ مامان روش جادو ریخت؟ من دیدم که فوتش کرد! فوتِ مامان جادوییه
او سپس سرش را کج کرد و با قیافهای متفکرانه دوباره پرسید: بابا... تو داستی با اژدها میجنگیدی که دستت سوخت؟ یا شاید میخواستی خولشید لو بگیلی
جونگ کوک با کشیدن نفس عمیقی لب زد : با قهوه سوخت می هی
ات با اخم ظریف میان ابرو هایش لب زد : حالا خوبه خیلی نسوخته
در همین لحظه، صدای پاهای کوچکی روی سنگفرشهای حیاط پیچید. جیجیکی، پسر سه سالهی آنها با موهای لخت و مشکی که دقیقا شبیه پدرش بود، در حالی که یک عروسک پارچهای را دنبال خودش میکشید، ظاهر شد. او با چشمهای درشت و کنجکاوش به دست باندپیچی شدهی پدر نگاه کرد و بعد با لحنی که سعی میکرد جدی باشد، دست کوچک و تپلش را جلوی مادرش گرفت.
او با صدایی شیرین و کودکانه گفت: اوما دست منم ببند! منم دلد میکنه ات که از معصومیت پسرش لبخند روی لبش نشسته بود، دست سالم او را گرفت و بوسید: کجای دستت درد میکنه قهرمان من؟
جیجیکی با انگشت به کف دستش اشاره کرد و گفت:
اینجا... همونجولی که بابا لو بستی، مال منم ببند تا بتونم باهاس سمسیربازی کنم
جونگکوک در حالی که با دست سالم موهای جیجی کی رو بهم ریخت از ته دل خندید این زندگی در زمان جدید، با تمام عصبانیتهای ات و شیرینزبانیهای پسرشان، از هر واقعیتی که میشناخت زیباتر بود.
صدای ویبر گوشی ات باعث کشیده شدن هواس جونگ کوک شد
ات با برداشتن گوشی از روی میز شماره تنها برادرش را دید خوشحال و ذوق زده جواب داد جونگ کوک چشم هاشو ریز کرد و گفت : کیه مثلا که انقدر خوشحال شدی می هی خانم ؟
ات درحینی گوشی رو گوشش بود روبه جونگ کوک کرد : می هانه آقای جئون
جونگ کوک بی درنگ جواب داد : می هان اون ..اون همون عوضیه که توی قدیم همش باهام دعوا داشت
ات با اخم نگاهش کرد و از روی مبل بلند شد
جیجیکی، با آن پیژامهی طرح خرسیاش، چهارزانو درست روبروی جونگکوک نشسته بود و با چشمانی که از فرط کنجکاوی گرد شده بودند، به باند سفید و تمیزی که روی دست پدرش بود خیره مانده بود. او با انگشت اشارهی کوچکش، خیلی آرام روی لبهی باند را لمس کرد و با لحنی پچپچگونه پرسید: بابایی... این تو همش خونه؟ یعنی الان دستت مثل رباتها شده که دارن تعمیرش میکنن؟
جونگکوک لبخندی زد و سعی کرد جدی به نظر برسد: نه قهرمان، فقط یه ذره سوخته. زود خوب میشه
جیجیکی قانع نشد. کمی جلوتر آمد، طوری که نفسهای گرمش به دست جونگکوک میخورد : بوش کن! بوی گل میده یا بوی آتیش؟ مامان روش جادو ریخت؟ من دیدم که فوتش کرد! فوتِ مامان جادوییه
او سپس سرش را کج کرد و با قیافهای متفکرانه دوباره پرسید: بابا... تو داستی با اژدها میجنگیدی که دستت سوخت؟ یا شاید میخواستی خولشید لو بگیلی
- ۷۰۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط