گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...
کفش‌هایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند. یکی از آن دو نفر گفت: طلاها را بگذاریم پشت منبر... آن یکی گفت: نه !
گویا آن مرد نخوابیده و وقتی ما برویم طلاها را بر میدارد.
گفتند: امتحانش میکنیم کفش‌هایش را از زیر سرش برمیداریم اگر بیدار باشد معلوم میشود.
مرد که حرفای آن‌ها را شنیده بود خودش را بخواب زد.
آن دو، کفش‌هایش را برداشتند و مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
گفتند پس حتما خواب است طلاها را بگذاریم پشت منبر...
بعد از رفتن آن دو فرد، مرد خوش باور بلند شد و رفت
که جعبه طلای آن دو رو بردارد اما اثری از طلا نبود
و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده
که در عین بیداری کفش‌هایش را بدزدند...!
پس هیچوقت خودتون رو به خواب نزنید :)))
دیدگاه ها (۱۹)

تنها خدا میداند و بستنها خدا میفهمد و بس.برای همه همینه...

ماشین ات که جوش می آورد حرکت نمی کنی.. کنار زده و می ایستی !...

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش ديد. به مرغ و گوسفند و گاو خ...

چشم به امید ...

part3

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

بادشکن پارت ۱۱تسوباکی: اخرین باری که دیدیمش فکر کنم ۱ سال پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط