سئومین غمگین تر نگاهش کرد سپس به زمین خیره ماند من نمی
سئومین غمگین تر نگاهش کرد سپس به زمین خیره ماند : من نمیفهمم که چرا ما تخت هستی بخاطر اینکه با وزیر اعظم ازدواج میکنی یا از خودش متنفری
سئونگ کلافه دستش را روی صورتش کشید: اخخخ نمیدونم نمیدونم ..
هر دو لبه برکه در بالکن سرپوشیده ایستاند آه ای کشید و چشم به سئومین دوخت : به نظرت چطور میشه ؟
سئومین پلک زد سپس گفت : تو سخت نگیر فکر کنم بتونید با هم رابطه خوبی داشته باشید
سئونگ سری تکون داد سئومین ادامه داد : کاشکی به شدت ازم متنفر بود ولی منو قبول میکرد ..
بانو سئونگ تند نگاهش کرد و نگران گفت : هنوز بهش نگفتی که دل باخته اش شودی
سئومین غمگین گفت : مگر میتونم .. اون تازه منو شناخته نمیتونم بهش بگم اگه هم بگم حتما سخنش یه چیزه " ازت متنفرم " ..سئونگ آروم گفت : چرا اینجوری میگی برو پیشش بهش بگو اگه اونم ترو دوست داشت چی .. سئومین گوشه ای از چشمش خیس شد : من میخواستم ولی وقتی میخواستم بهش بگم خواهرم ملکه آجونگ اومد و بهم هشدار داد که مراقب رفتارم باشم چرا که این سلطنت هست نه روستای ما ..
سئونگ : خوب اونم به فکر تو هست باور داشته باشه ..
سئومین: من باید برم .. تو هوا بخور ولی زود بیا
بانو سئونگ سری تکون داد سپس سئومین رفت بانو سئونگ را در آن جا تنها گذاشت.. خیره به آن آب های نورانی ای که از نور مشعل میگرفت گاهگاهی تکانی میداد آن هم از طریق باد .. ٫ چه کنم .. چرا باید با اون ازدواج میکردم ٫ نفس سختی کشید و پلک زد ...
سئونگ کلافه دستش را روی صورتش کشید: اخخخ نمیدونم نمیدونم ..
هر دو لبه برکه در بالکن سرپوشیده ایستاند آه ای کشید و چشم به سئومین دوخت : به نظرت چطور میشه ؟
سئومین پلک زد سپس گفت : تو سخت نگیر فکر کنم بتونید با هم رابطه خوبی داشته باشید
سئونگ سری تکون داد سئومین ادامه داد : کاشکی به شدت ازم متنفر بود ولی منو قبول میکرد ..
بانو سئونگ تند نگاهش کرد و نگران گفت : هنوز بهش نگفتی که دل باخته اش شودی
سئومین غمگین گفت : مگر میتونم .. اون تازه منو شناخته نمیتونم بهش بگم اگه هم بگم حتما سخنش یه چیزه " ازت متنفرم " ..سئونگ آروم گفت : چرا اینجوری میگی برو پیشش بهش بگو اگه اونم ترو دوست داشت چی .. سئومین گوشه ای از چشمش خیس شد : من میخواستم ولی وقتی میخواستم بهش بگم خواهرم ملکه آجونگ اومد و بهم هشدار داد که مراقب رفتارم باشم چرا که این سلطنت هست نه روستای ما ..
سئونگ : خوب اونم به فکر تو هست باور داشته باشه ..
سئومین: من باید برم .. تو هوا بخور ولی زود بیا
بانو سئونگ سری تکون داد سپس سئومین رفت بانو سئونگ را در آن جا تنها گذاشت.. خیره به آن آب های نورانی ای که از نور مشعل میگرفت گاهگاهی تکانی میداد آن هم از طریق باد .. ٫ چه کنم .. چرا باید با اون ازدواج میکردم ٫ نفس سختی کشید و پلک زد ...
- ۱۸۳
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط