خداے من...

خداے من...
کمے پایین بیااااا....
و روے ایــن نیمکـــت
کنارمن بشین....
کمــے دستم را بگیـــر...
کمے شانه هایم را بفشار...
کمے از گریه هایم راتماشاکن..
میـــدانے!!!!!
عجیـــب گرفته ام...
رهــایم نکن....
دیدگاه ها (۴)

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گر...

پارت ۴۴شب بعد از مراسم، کنار پنجره ایستاده بودم.جونگکوک پشت ...

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_35چشام گرم خواب شد که به خوا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑦ زیبایی برایم معنایِ واحدی ندا...

پارت ۱۷ «خواهش میکنم....هققق...یونگی آروم باش...هقق»نفس عمیق...

پارت ۶پارک تقریباً خلوت بود.چند دقیقه‌ای بود که کنار هم راه ...

پارت هفتمپدر و مادر چان لبخند هایشان محو میشه و با نگرانی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط