بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم

بیا  که  تا  نفسـی  هست ،  یار هـم  باشیـم
به  غنچـه های  محبـت ،  بهـار هـم  باشیـم

بیا به سـاز وفــا بانـگ عشــق ،  سـر بدهیـم
به  نام  مهـر و صفـا  سـازگار  هـم  باشیـم

به  شادمانی هـم  ، بانـگ  شـوق  بـرداریـم
چو لالـه ، لحظـه غـم ،  داغـدار هـم  باشیم

به یک قــرار نمـانـد جهان ،  فـریـب مخـور
بدین قرار ، بیا !!  بیا !! بی قـرار هم باشیم

چـرا  بـه  جــور بکـوشیـم  و دل  بیازاریـم
که  وقت  دیدن هــم ، شرمسار  هـم  باشیـم

سمند عمـر، شتابنده است و  فرصت ، تنـگ
بیا  که  تا  نفسی  هست ،  یار  هـم  باشیـم
دیدگاه ها (۱)

بوی عطری می رسد از دور ، می گویم توییقاصدک می رقصد و پرشور ،...

بوسه ای جانانه نذرم کن گناهش با خودمسوختن در آتش و روز سیاهش...

گرتو باشی کوچه و مهتاب میخواهم چه کار؟تشنه ی روی تو هستم آب ...

خدای عاشقیک صبح زیبای دیگر را با ترنمدلنشین پرندگانت آغاز نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط