سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۷ — تنهایی روی پل، انعکاس نور، و یه سلامِ دلبرانه! 🌉🌒✨
چراغهای رنگی جشن، مثل ستارههای درخشان روی زمین، توی دل تاریکی شب میرقصیدن.
صدای خنده و موسیقی، از دور، مثل یه لالاییِ پر از شور و هیجان به گوش میرسید.
ولی برای ساسوکه، این شلوغی فقط یه مزاحم بود.
یه مزاحم برای فکری که تمام ذهنش رو گرفته بود.
روی پلِ سنگیِ قدیمی، جایی که از هیاهوی جشن دور بود، ایستاده بود.
دستاش رو گذاشته بود روی نردهی سردِ پل، و به انعکاسِ نورِ فانوسها روی آبِ تیره خیره شده بود.
آب، مثل یه آینهی شکسته، نورهای رنگی رو پخش میکرد.
این سکوت…
این تنهایی…
یه جورایی براش آشناتر بود.
راحتتر بود.
حداقل از نگاههای کنجکاو و سوالپیچِ مردم، راحت بود.
ولی…
یه چیزی کم بود.
یه چیزی که حتی خودش هم نمیتونست دقیق تعریفش کنه.
یه خلاءِ عمیق.
یه حسِ تنهاییِ غریب، که زیادی توی وجودش ریشه دوانده بود.
دوباره نگاهش رو به سمت جشن چرخوند.
یه لحظه…
تصویرِ ناروتو توی ذهنش اومد.
ناروتویِ بامزه با اون کیمونوی نارنجیِ درخشان.
ناروتویی که توی جمعیت، مثل خورشید میدرخشید.
یه لبخندِ ناخواسته دوباره روی لبهای ساسوکه نشست.
یه لبخندِ تلخ.
همینطور که غرقِ افکارش بود و داشت به انعکاسِ نورها روی آب نگاه میکرد…
یه صدای آشنا، اما یهو و غیرمنتظره، سکوتِ شب رو شکست.
«ساسوکه!»
صداش، پر از هیجان، کمی نفسنفسزدن، و یه عالمِ حسِ ناگفته بود.
انگار که تمامِ مسیر رو دویده بود تا به اینجا برسه.
ساسوکه، با تعجب، سرش رو چرخوند.
همون ناروتویِ دوستداشتنی، با همون کیمونویِ بامزه، جلوی روش ایستاده بود.
چشمهاش برق میزد.
یه برقِ خاص.
یه برقِ دلبرانه. 🫠🫀✨️
ناروتو، با لبخندی که تمام صورتش رو روشن کرده بود، جلوتر اومد.
انگار که دنیا فقط همین دو نفر رو توی خودش جا داده بود.
سکوتِ بینشون، سنگین و پر از حرف بود.
ولی نه از اون حرفهایِ معمولی.
از اون حرفهایِ دل.
ناروتو، با صدای آرومتر، اما با همون برقِ توی چشمهاش، گفت:
«دیدمت… فکر کردم شاید… شاید دلت بخواد تنها باشی. اومدم مطمئن بشم حالت خوبه.»
ساسوکه، بدون اینکه بتونه احساسش رو پنهان کنه، نگاهش رو دزدید.
یه گرمایِ عجیب توی سینهش پیچید.
یه حسِ آشنا…
ولی این بار، قویتر.
قویتر از هر بارِ دیگهای.
انگار که تمامِ تنهاییش، با اومدنِ ناروتو، داشت آب میشد.
«هوم.»
فقط همین رو تونست بگه.
ولی توی همین «هوم» گفتن، یه عالمه حرف بود.
یه عالمه تشکر.
یه عالمه…
حسِ خوب.
ناروتو، انگار که منظورِ ساسوکه رو فهمیده باشه، لبخندش عمیقتر شد.
وایستاد کنار ساسوکه.
دستاشون، فقط چند سانتیمتر از هم فاصله داشت.
فاصلهای که انگار تمامِ دنیا رو توی خودش خلاصه میکرد.
✨️🌉🌒🎏🎎🎐🧧🎋🎊🎈🎆🪭👘
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۷ — تنهایی روی پل، انعکاس نور، و یه سلامِ دلبرانه! 🌉🌒✨
چراغهای رنگی جشن، مثل ستارههای درخشان روی زمین، توی دل تاریکی شب میرقصیدن.
صدای خنده و موسیقی، از دور، مثل یه لالاییِ پر از شور و هیجان به گوش میرسید.
ولی برای ساسوکه، این شلوغی فقط یه مزاحم بود.
یه مزاحم برای فکری که تمام ذهنش رو گرفته بود.
روی پلِ سنگیِ قدیمی، جایی که از هیاهوی جشن دور بود، ایستاده بود.
دستاش رو گذاشته بود روی نردهی سردِ پل، و به انعکاسِ نورِ فانوسها روی آبِ تیره خیره شده بود.
آب، مثل یه آینهی شکسته، نورهای رنگی رو پخش میکرد.
این سکوت…
این تنهایی…
یه جورایی براش آشناتر بود.
راحتتر بود.
حداقل از نگاههای کنجکاو و سوالپیچِ مردم، راحت بود.
ولی…
یه چیزی کم بود.
یه چیزی که حتی خودش هم نمیتونست دقیق تعریفش کنه.
یه خلاءِ عمیق.
یه حسِ تنهاییِ غریب، که زیادی توی وجودش ریشه دوانده بود.
دوباره نگاهش رو به سمت جشن چرخوند.
یه لحظه…
تصویرِ ناروتو توی ذهنش اومد.
ناروتویِ بامزه با اون کیمونوی نارنجیِ درخشان.
ناروتویی که توی جمعیت، مثل خورشید میدرخشید.
یه لبخندِ ناخواسته دوباره روی لبهای ساسوکه نشست.
یه لبخندِ تلخ.
همینطور که غرقِ افکارش بود و داشت به انعکاسِ نورها روی آب نگاه میکرد…
یه صدای آشنا، اما یهو و غیرمنتظره، سکوتِ شب رو شکست.
«ساسوکه!»
صداش، پر از هیجان، کمی نفسنفسزدن، و یه عالمِ حسِ ناگفته بود.
انگار که تمامِ مسیر رو دویده بود تا به اینجا برسه.
ساسوکه، با تعجب، سرش رو چرخوند.
همون ناروتویِ دوستداشتنی، با همون کیمونویِ بامزه، جلوی روش ایستاده بود.
چشمهاش برق میزد.
یه برقِ خاص.
یه برقِ دلبرانه. 🫠🫀✨️
ناروتو، با لبخندی که تمام صورتش رو روشن کرده بود، جلوتر اومد.
انگار که دنیا فقط همین دو نفر رو توی خودش جا داده بود.
سکوتِ بینشون، سنگین و پر از حرف بود.
ولی نه از اون حرفهایِ معمولی.
از اون حرفهایِ دل.
ناروتو، با صدای آرومتر، اما با همون برقِ توی چشمهاش، گفت:
«دیدمت… فکر کردم شاید… شاید دلت بخواد تنها باشی. اومدم مطمئن بشم حالت خوبه.»
ساسوکه، بدون اینکه بتونه احساسش رو پنهان کنه، نگاهش رو دزدید.
یه گرمایِ عجیب توی سینهش پیچید.
یه حسِ آشنا…
ولی این بار، قویتر.
قویتر از هر بارِ دیگهای.
انگار که تمامِ تنهاییش، با اومدنِ ناروتو، داشت آب میشد.
«هوم.»
فقط همین رو تونست بگه.
ولی توی همین «هوم» گفتن، یه عالمه حرف بود.
یه عالمه تشکر.
یه عالمه…
حسِ خوب.
ناروتو، انگار که منظورِ ساسوکه رو فهمیده باشه، لبخندش عمیقتر شد.
وایستاد کنار ساسوکه.
دستاشون، فقط چند سانتیمتر از هم فاصله داشت.
فاصلهای که انگار تمامِ دنیا رو توی خودش خلاصه میکرد.
✨️🌉🌒🎏🎎🎐🧧🎋🎊🎈🎆🪭👘
- ۲.۲k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط