#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ²⁴
ویو لارا ____
یونگی با سرعت عمل و دقت، لارا را آمادهی جابجایی کرد. او پانسمان را محکمتر کرد و لباسهای او را مرتب کرد. سپس با احتیاط بسیار، لارا را بلند کرد و به سمت ماشین هدایت شد. و سوهون هم دنبالشون رفت...
هنگامی که یونگی لارا را در صندلی عقب ماشین گذاشت، نگاهش به چهرهی رنگپریده و عرقکردهی لارا افتاد. او میدانست که وضعیت لارا بسیار وخیم است و تاخیر حتی چند دقیقه، میتواند عواقب جبرانناپذیری داشته باشد...
"سوهون!سریع برو سمت بیمارستان مرکزی. ولی از جادههای فرعی برو. هر جور شده به بیمارستان برس." یونگی دستور داد و خودش کنار لارا نشست.
ماشین با صدای غرش موتور، در دل شب حرکت کرد. یونگی دست لارا را گرفت و سعی کرد با حرف زدن، حواس او را از درد پرت کند.
"نگران نباش. همه چی درست میشه. فقط باید یه کم دیگه تحمل کنی."
لارا چشمانش را نیمهباز کرد و به یونگی نگاه کرد. لبخند ضعیفی روی لبهایش نشست.
"من... من بهت اعتماد... دارم..."
همانطور که ماشین در جادههای پیچدرپیچ حرکت میکرد،
یونگی فریاد زد. "سوهون ! گاز بده! هر کاری میکنی، فقط برس به بیمارستان !"
ماشین با سرعت بیشتری حرکت کرد. گریز در جادههای تاریک و خلوت، نفسگیر بود. یونگی مدام به لارا نگاه میکرد که حالش بدتر میشد. رنگ از چهرهاش پریده بود و نفسهایش سطحی شده بود.
"لارا! تحمل کن! داریم میرسیم!"
یونگی با نگاهی که از شدت نگرانی میلرزید،
یونگی با دیدن وضعیت،لارا .......
چند دقیقه بعد،
یونگی با لارا در آغوشش، به ورودی بیمارستان کوچکی رسید. نگهبان شیفت، با دیدن وضعیت بحرانی لارا، بلافاصله آنها را به داخل راهنمایی کرد....
پرستاران و پزشکان با عجله دور لارا جمع شدند. یونگی لارا را روی تخت بیمارستان گذاشت و با چشمانی نگران، شاهد تلاش تیم پزشکی برای نجات جان او بود...
"لطفاً... سریع باشین. حالش خیلی بده."
یونگی با صدایی خسته و پر از التماس گفت.
پزشک مسئول، سری تکان داد و گفت:
"نگران نباشید. ما تمام تلاشمان را میکنیم."
یونگی در راهروهای بیمارستان قدم میزد، دلشوره تمام وجودش را گرفته بود. او به لارا فکر میکرد، به جیا، و به خودش...
که چِش شده چرا انقدر نگران لارا؟
چرا انقدربراش لارا مهم شده؟
نکنه عاشقش شدم؟
فعک کنم واقعا عاشقش شدم 😱🤦♀️
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
وای ننهههههه گربه مون عاشق شدهههههه پس قبول کرد که عاشق شده رفتتتتتت😂
پارت ²⁴
ویو لارا ____
یونگی با سرعت عمل و دقت، لارا را آمادهی جابجایی کرد. او پانسمان را محکمتر کرد و لباسهای او را مرتب کرد. سپس با احتیاط بسیار، لارا را بلند کرد و به سمت ماشین هدایت شد. و سوهون هم دنبالشون رفت...
هنگامی که یونگی لارا را در صندلی عقب ماشین گذاشت، نگاهش به چهرهی رنگپریده و عرقکردهی لارا افتاد. او میدانست که وضعیت لارا بسیار وخیم است و تاخیر حتی چند دقیقه، میتواند عواقب جبرانناپذیری داشته باشد...
"سوهون!سریع برو سمت بیمارستان مرکزی. ولی از جادههای فرعی برو. هر جور شده به بیمارستان برس." یونگی دستور داد و خودش کنار لارا نشست.
ماشین با صدای غرش موتور، در دل شب حرکت کرد. یونگی دست لارا را گرفت و سعی کرد با حرف زدن، حواس او را از درد پرت کند.
"نگران نباش. همه چی درست میشه. فقط باید یه کم دیگه تحمل کنی."
لارا چشمانش را نیمهباز کرد و به یونگی نگاه کرد. لبخند ضعیفی روی لبهایش نشست.
"من... من بهت اعتماد... دارم..."
همانطور که ماشین در جادههای پیچدرپیچ حرکت میکرد،
یونگی فریاد زد. "سوهون ! گاز بده! هر کاری میکنی، فقط برس به بیمارستان !"
ماشین با سرعت بیشتری حرکت کرد. گریز در جادههای تاریک و خلوت، نفسگیر بود. یونگی مدام به لارا نگاه میکرد که حالش بدتر میشد. رنگ از چهرهاش پریده بود و نفسهایش سطحی شده بود.
"لارا! تحمل کن! داریم میرسیم!"
یونگی با نگاهی که از شدت نگرانی میلرزید،
یونگی با دیدن وضعیت،لارا .......
چند دقیقه بعد،
یونگی با لارا در آغوشش، به ورودی بیمارستان کوچکی رسید. نگهبان شیفت، با دیدن وضعیت بحرانی لارا، بلافاصله آنها را به داخل راهنمایی کرد....
پرستاران و پزشکان با عجله دور لارا جمع شدند. یونگی لارا را روی تخت بیمارستان گذاشت و با چشمانی نگران، شاهد تلاش تیم پزشکی برای نجات جان او بود...
"لطفاً... سریع باشین. حالش خیلی بده."
یونگی با صدایی خسته و پر از التماس گفت.
پزشک مسئول، سری تکان داد و گفت:
"نگران نباشید. ما تمام تلاشمان را میکنیم."
یونگی در راهروهای بیمارستان قدم میزد، دلشوره تمام وجودش را گرفته بود. او به لارا فکر میکرد، به جیا، و به خودش...
که چِش شده چرا انقدر نگران لارا؟
چرا انقدربراش لارا مهم شده؟
نکنه عاشقش شدم؟
فعک کنم واقعا عاشقش شدم 😱🤦♀️
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
وای ننهههههه گربه مون عاشق شدهههههه پس قبول کرد که عاشق شده رفتتتتتت😂
- ۱.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط