آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
brt1
ویوی ا. ت مین
همیشه فکر میکردم وقتی یه زندگی تموم میشه، یکی بهتر از راه میرسه...
ولی هیچکس نگفته بود بین تموم شدن و شروع دوباره، یه جهنم وجود داره.
سه هفته بود که نامزدیم به هم خورده بود.
سه هفته بود که هر شب از خودم میپرسیدم مشکل از من بود یا از اون؟
جواب هیچوقت پیدا نشد.
فقط یه چیز رو میدونستم...
دیگه نمیخواستم حتی اسمش رو بشنوم.
...
بارون آروم روی شیشه تاکسی میخورد.
چمدونم کنار پام بود و مدام به کلیدی که توی دستم بود نگاه میکردم.
این خونه...
قرار بود شروع دوبارهم باشه.
یه جای کوچیک...
دور از همه خاطرات بد.
وقتی راننده گفت:
ـ خانم... رسیدیم.
برای چند ثانیه فقط به ساختمون خیره موندم.
نفس عمیقی کشیدم.
ا. ت...
از امروز دیگه فقط خودتی...
لبخند زدم...
یه لبخند مصنوعی.
چمدونم رو برداشتم و وارد ساختمون شدم.
آسانسور انگار از عمد کند حرکت میکرد.
هرچی به طبقه هجدهم نزدیکتر میشدم، قلبم بیشتر میزد.
بالاخره...
واحد ۱۸۰۷
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق...
در باز شد.
اولین چیزی که حس کردم...
بوی قهوه بود.
اخمام رفت توی هم.
«عجیبه...»
من که هنوز وسایلم رو نیاوردم...
پس بوی قهوه از کجا میاد؟
یه قدم داخل رفتم.
بعد یکی دیگه...
در رو پشت سرم بستم.
همون موقع یه صدای مردونه از داخل خونه اومد.
_ بالاخره اومدی؟
قلبم یه لحظه ایستاد.
«چی...؟!»
سرم رو آروم چرخوندم.
یه پسر قدبلند با هودی مشکی، لیوان قهوه دستش بود و خیلی خونسرد به من نگاه میکرد.
اولین فکری که از سرم گذشت این بود...
«اشتباه اومدم.»
بدون اینکه چیزی بگم، دوباره شماره واحد رو نگاه کردم.
۱۸۰۷
درست بود...
پس این کیه؟
---
ویوی جونگکوک
از دیشب توی این خونه بودم.
بعد از چند ماه بالاخره یه جای آروم پیدا کرده بودم.
حداقل فکر میکردم آرومه...
تا اینکه صدای باز شدن در اومد.
با خودم گفتم:
«صاحبخونهست شاید...»
لیوان قهوهم رو برداشتم و رفتم سمت پذیرایی.
اما...
یه دختر وسط خونه ایستاده بود.
یه چمدون بزرگ کنار دستش بود و با تعجب اطراف رو نگاه میکرد.
وقتی چشمش به من افتاد، انگار بیشتر از من شوکه شد.
چند ثانیه فقط به هم زل زدیم.
بعد اون سکوت رو شکست.
ببخشید...
شما کی هستی؟
از لحنش معلوم بود مطمئنه این خونه مال خودشه.
منم آروم جواب دادم:
_ فکر کنم این سوالو من باید بپرسم.
این خونه مال منه.
یه لبخند کوتاه زدم.
_ نه... _ مال منه.
از همون لحظه فهمیدم...
این روز، قراره خیلی طولانیتر از چیزی باشه که فکر میکردم...
ادامه
اگه دوست داشتین بگین تا ادامه شو بزارم 🥰
30لایک ❤️
brt1
ویوی ا. ت مین
همیشه فکر میکردم وقتی یه زندگی تموم میشه، یکی بهتر از راه میرسه...
ولی هیچکس نگفته بود بین تموم شدن و شروع دوباره، یه جهنم وجود داره.
سه هفته بود که نامزدیم به هم خورده بود.
سه هفته بود که هر شب از خودم میپرسیدم مشکل از من بود یا از اون؟
جواب هیچوقت پیدا نشد.
فقط یه چیز رو میدونستم...
دیگه نمیخواستم حتی اسمش رو بشنوم.
...
بارون آروم روی شیشه تاکسی میخورد.
چمدونم کنار پام بود و مدام به کلیدی که توی دستم بود نگاه میکردم.
این خونه...
قرار بود شروع دوبارهم باشه.
یه جای کوچیک...
دور از همه خاطرات بد.
وقتی راننده گفت:
ـ خانم... رسیدیم.
برای چند ثانیه فقط به ساختمون خیره موندم.
نفس عمیقی کشیدم.
ا. ت...
از امروز دیگه فقط خودتی...
لبخند زدم...
یه لبخند مصنوعی.
چمدونم رو برداشتم و وارد ساختمون شدم.
آسانسور انگار از عمد کند حرکت میکرد.
هرچی به طبقه هجدهم نزدیکتر میشدم، قلبم بیشتر میزد.
بالاخره...
واحد ۱۸۰۷
کلید رو داخل قفل چرخوندم.
تق...
در باز شد.
اولین چیزی که حس کردم...
بوی قهوه بود.
اخمام رفت توی هم.
«عجیبه...»
من که هنوز وسایلم رو نیاوردم...
پس بوی قهوه از کجا میاد؟
یه قدم داخل رفتم.
بعد یکی دیگه...
در رو پشت سرم بستم.
همون موقع یه صدای مردونه از داخل خونه اومد.
_ بالاخره اومدی؟
قلبم یه لحظه ایستاد.
«چی...؟!»
سرم رو آروم چرخوندم.
یه پسر قدبلند با هودی مشکی، لیوان قهوه دستش بود و خیلی خونسرد به من نگاه میکرد.
اولین فکری که از سرم گذشت این بود...
«اشتباه اومدم.»
بدون اینکه چیزی بگم، دوباره شماره واحد رو نگاه کردم.
۱۸۰۷
درست بود...
پس این کیه؟
---
ویوی جونگکوک
از دیشب توی این خونه بودم.
بعد از چند ماه بالاخره یه جای آروم پیدا کرده بودم.
حداقل فکر میکردم آرومه...
تا اینکه صدای باز شدن در اومد.
با خودم گفتم:
«صاحبخونهست شاید...»
لیوان قهوهم رو برداشتم و رفتم سمت پذیرایی.
اما...
یه دختر وسط خونه ایستاده بود.
یه چمدون بزرگ کنار دستش بود و با تعجب اطراف رو نگاه میکرد.
وقتی چشمش به من افتاد، انگار بیشتر از من شوکه شد.
چند ثانیه فقط به هم زل زدیم.
بعد اون سکوت رو شکست.
ببخشید...
شما کی هستی؟
از لحنش معلوم بود مطمئنه این خونه مال خودشه.
منم آروم جواب دادم:
_ فکر کنم این سوالو من باید بپرسم.
این خونه مال منه.
یه لبخند کوتاه زدم.
_ نه... _ مال منه.
از همون لحظه فهمیدم...
این روز، قراره خیلی طولانیتر از چیزی باشه که فکر میکردم...
ادامه
اگه دوست داشتین بگین تا ادامه شو بزارم 🥰
30لایک ❤️
- ۱۸۸
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط