کوچولوی من🦋
کوچولوی من🦋
پارت۲
ته(چند ساعت بود که ا.ت رو برده بودن عمل.پرستارا میومدن و می رفتن ولی جواب نمیدادن.تا این که بعد ۴ ساعت بردنش اتاق)
نامجون:جونگ کوک.تهیونگ شما برید...شما بیشتر نگرانشید
کوک:مرسی هیونگ
(ا.ت روی تخت بیمارستان ضعیف افتاده بود و رنگ و رویی نداشت)
کوک:ا....ت.....
ته:اون....قوی موند....
کوک:باید اونی که این کار رو کرده رو پیدا کنیم...وگرنه همین حال ها ادامه داره
ته:ولی...چجوری؟....دوربینا...دوربینا رو باید نگاه کنیم
کوک:ا.ت....کوچولو...نمیخوای چشای خوشگلت رو باز کنی؟خوشگلم؟
ته:کوک....اگه ا.ت نباشه....چیکار کنیم...
کوک:این حرف رو نزن...اون همیشه میمونه پیشمون...من نمیزارم ترکمون کنه
(نصف شب ا.ت بیدار شد.دید ته و کوک کنارش روی صندلی خوابشون برده.گرسنه و تشنه بود ولی نمیخواست پسرارو بیدار کنه.آروم سر هر دوتاشون رو نوازش کرد که کوک کم کم بیدار شد)
کوک:ا.ت؟خوبی؟بیدار شدی؟گشنه ای؟تشنه ای؟جاییت درد میکنه؟(پیشونیش رو آروم بوسید)
ا.ت:کوکیی یکم آرومم خوبم...فقط...یکم گرسنمه
کوک:بیا آروم بریم رستوران بیمارستان
ا.ت:ولی...ته چی
کوک:بزار بیدارش کنم
ته:اومم...ا...ت؟بیدار شدی؟خوبی؟
ا.ت:خوبمم فقط زود بریم ی چیزایی بخورم وگرنه از گشنگی میمیرم
پارت۲
ته(چند ساعت بود که ا.ت رو برده بودن عمل.پرستارا میومدن و می رفتن ولی جواب نمیدادن.تا این که بعد ۴ ساعت بردنش اتاق)
نامجون:جونگ کوک.تهیونگ شما برید...شما بیشتر نگرانشید
کوک:مرسی هیونگ
(ا.ت روی تخت بیمارستان ضعیف افتاده بود و رنگ و رویی نداشت)
کوک:ا....ت.....
ته:اون....قوی موند....
کوک:باید اونی که این کار رو کرده رو پیدا کنیم...وگرنه همین حال ها ادامه داره
ته:ولی...چجوری؟....دوربینا...دوربینا رو باید نگاه کنیم
کوک:ا.ت....کوچولو...نمیخوای چشای خوشگلت رو باز کنی؟خوشگلم؟
ته:کوک....اگه ا.ت نباشه....چیکار کنیم...
کوک:این حرف رو نزن...اون همیشه میمونه پیشمون...من نمیزارم ترکمون کنه
(نصف شب ا.ت بیدار شد.دید ته و کوک کنارش روی صندلی خوابشون برده.گرسنه و تشنه بود ولی نمیخواست پسرارو بیدار کنه.آروم سر هر دوتاشون رو نوازش کرد که کوک کم کم بیدار شد)
کوک:ا.ت؟خوبی؟بیدار شدی؟گشنه ای؟تشنه ای؟جاییت درد میکنه؟(پیشونیش رو آروم بوسید)
ا.ت:کوکیی یکم آرومم خوبم...فقط...یکم گرسنمه
کوک:بیا آروم بریم رستوران بیمارستان
ا.ت:ولی...ته چی
کوک:بزار بیدارش کنم
ته:اومم...ا...ت؟بیدار شدی؟خوبی؟
ا.ت:خوبمم فقط زود بریم ی چیزایی بخورم وگرنه از گشنگی میمیرم
- ۹۳۸
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط