mymafiapart

my_mafia_part_5
با شنیدن صدای نازک و لرزون دختر بچه ای ، سرمو بالا گرفتم
آ.ت : سل .. سلام کیم آ.تم از دی .. دیدنتون خوشبختم

و جلوی همه تعظیم کوتاهی کرد ..
با بالا اومدن سرش تازه متوجه ی چشمای وحشیش شدم ..

یه رنگ خاص
جوری که‌ نمیتونم توصیفش کنم
چقدر آشنا بود .. چشاش .. چشاش منو یاد اون میندازه

بیخیال ..
اون رنگ چشم دیگه وجود نداره ..
لنزای قشنگی داره



انگاری سنگینی نگاهمو حس کرده باشه که سرشو بالا اوردو با هم چشم تو چشم شدیم ..

نمیدونم تو چشمام چی دید که به خودش لرزید ..
پوزخندی زدمو نگاهمو ازش گرفتم ..
نمیتونستم توقع دیگه ای داشته باشم ..
همینه ..
همه ازم میترسن ..
درست عین اون دختر کوچولو ..
و این .. این چیزیه که خوشحالم میکنه ..


《 ویو آ.ت 》

نگاه هیز مردای جمعو حسابی رو خودم حس میکردم اما برام مهم نبود ..
چیزی که توجهمو جلب کرد دوتا تیله ی مشکی رنگ بود که از بین جمعیت زل زده بود بهم ..
یه نگاه سرد .. سرد و ترسناک
نمیدونم چیشد که از نگاهش ترسیدم ..
چشماش پر از حرف بود ..
انگار میخاست بهم یه چیزی رو بفهمونه اما نمیتونست ..

با پوزخندی که زد اخمامو تو هم کردمو با نگاهم دنبال پدربزرگ گشتم ..
نباید اجازه بدم چیزای الکی و فرعی موجب نرسیدنم به موفقیت بشه ..
اول باید مطمئن بشم پدربزرگ از حضورم تو مهمونی عصبی نشده و بعد .. بعد قسم میخورم جوری خودنمایی میکنم که همشون آرزوی کار کردن باهامو بکنن ..


از دور دیدمش
خواستم به سمتش برم که یکی جلومو گرفت
یارو : لیدی ..

نگاهی بهش انداختم
لحنش کشدار بودو این نشون میداد حسابی مسته ..

سرد لب زدم
آ.ت : کاری داشتید؟

خندید
یارو : چرا انقدر سرد؟ باهم آشنا بشیم؟

پوزخندی زدم
نه آ.ت .. نه .. این بارو مراعات کن

پوزخندمو به لبخند تغییر دادم
آ.ت : شرمنده اما من کار واجب دارم .. باشه برا یه وقت دیگه

بعد قبل اینکه وقت کنه چیزی بگه ، بین جمعیت گم شدم تا پیدام نکنه


به سمت پدربزرگ رفتم و همزمان دستمو براش تکون دادم
آ.ت : پدربزرگگگگگگگگ

ایستاد
برگشت سمتم
پدربزرگ : کاری داشتی آ.ت ؟!

با تعجب زل زدم بهش ..
عصبی بود؟ نه نبود
با چشمای سرد و بی روح خیره شده بود بهم

چرا به لباسم گیر نداد؟ چرا نگفت آرایشت زیاده؟ چرا بخاطر اینکه به حرفش گوش ندادمو تو این مهمونی حاضر شدم ، دعوام نکرد؟ یعنی دیگه دوسم ندارع؟

با حرفی که زد به خودم اومدم
پدربزرگ : اگه کاری نداری من باید برم

بهت زده گفتم
آ.ت : عصبی نیستید؟

ابروهاش بالا رفت
پدربزرگ : بابت؟

سرمو انداختم پایین
آ‌.ت : اینکه به حرفتون گوش ندادم

دستشو گذاشت رو شونم
پدربزرگ : من حرفمو فقط یکبار میزنم آ.ت . جای تکرار وجود نداره . گاهی وقتا باید اشتباه کنی و تاوان پس بدی تا بفهمی همه چیز بچه بازی نیست . میدونستم میای یعنی مطمئن بودم . این از اون دختر بچه ی شر و شیطونی که من تربیت کردم دور نبود اما .. توقع نداشتم حرفمو زیر پا بذاری


اشکام سرایز شد که دستش رو گونه هام نشست
پدربزرگ : حالا گریه نکن .. تو یه کاری رو کردی و من بهت یاد دادم که تا تهش ادامه بدی . حالا وقتشه به چیزایی که بهت یاد دادم عمل کنی .. کارتو ادامه بده و تاوان اشتباهاتتو بپذیر و اینو بدون اگر آخر هر چیزی بد بود ، یعنی پایان قشنگ تری در انتظارته ..


و بعد رفت ...💔```
دیدگاه ها (۰)

my_mafia_part_5 پدربزرگ راست میگفت ..حالا که یه غلطی کردم با...

my_mafia_part_4《 ویو آ.ت 》نگاهی به خودم انداختم پوست سفیدم ت...

my_mafia_part_3《 ویو شوگا 》She put him out اون ( زن ) دوره ش...

مایکی درخواستی ویو مایکی ( اونجایی که مو هاش سیاه )امروز دوب...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط