معامله

معامله

p1


باران از نیمه‌شب شروع شده بود.
قطره‌ها روی شیشه‌های بلند عمارت جئون سر می‌خوردند و صدای رعد، سکوت سنگین تالار را می‌شکست.
جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود.
قد بلندش، حدود صد و هشتاد سانتی‌متر، در لباس رسمی سیاه‌رنگش بیشتر به چشم می‌آمد. موهای تیره‌اش روی پیشانی ریخته بود و چشم‌های مشکی و تیله‌ای‌اش به باغ خیس خیره مانده بودند.
هیچ‌کس در آن عمارت نمی‌دانست پشت آن نگاه آرام چه می‌گذرد.
هیچ‌کس نمی‌دانست جونگ‌کوک هر شب، وقتی در اتاقش را قفل می‌کرد، چند دقیقه بی‌صدا گریه می‌کند.
او زمانی پسری بازیگوش بود.
پسری که عاشق دویدن در باغ، بالا رفتن از درخت‌ها و شیطنت کردن با خدمتکارهای عمارت بود.
مادرش همیشه می‌خندید و می‌گفت:
«کوکی، یک روز همین شیطنت‌هات منو دیوونه می‌کنه.»
اما مادرش وقتی او فقط هشت سال داشت، از دنیا رفت.
بعد از آن، خانه دیگر خانه نبود.
پدرش هیچ‌وقت دوستش نداشت.
و بدتر از همه، هر شب زنی تازه وارد عمارت می‌شد.
جونگ‌کوک کم‌کم یاد گرفت ساکت باشد.
یاد گرفت لبخندش را پنهان کند.
یاد گرفت شیطنت‌هایش را زیر خاک دفن کند.
اما امشب فرق داشت.
صدای باز شدن در تالار آمد.
پدرش وارد شد.
جونگ‌کوک حتی برنگشت.
«باید باهات صحبت کنم.»
صدای سرد مرد باعث شد انگشت‌های جونگ‌کوک دور لبه‌ی پنجره جمع شوند.
«درباره‌ی چی؟»
«ازدواج.»
جونگ‌کوک آرام برگشت.
برای چند ثانیه فقط به پدرش خیره شد.
«چی؟»
مرد بدون کوچک‌ترین احساساتی گفت:
«دو ساله که خاندان کیم و جئون بر سر مرزها درگیرن. امروز تصمیم گرفته شده این اختلاف با یک ازدواج تمام بشه.»
جونگ‌کوک خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌روح.
«و داماد کیه؟»
پدرش مکثی کرد.
«کیم تهیونگ.»
لبخند از صورت جونگ‌کوک محو شد.
نامی که همه می‌شناختند.
آلفای قدرتمند سرزمین کیم.
مردی با قد نزدیک به دو متر، چشم‌های عسلی و چهره‌ای که تقریباً هیچ‌وقت احساساتش را نشان نمی‌داد.
می‌گفتند تهیونگ سرد است.
بی‌رحم است.
و از همه خطرناک‌تر، هیچ‌کس نمی‌توانست ذهنش را بخواند.
رایحه‌ی آلفای او بوی تند و سنگین ودکا داشت؛ رایحه‌ای که حتی از فاصله‌ی دور هم حضورش را اعلام می‌کرد.
جونگ‌کوک آهسته پرسید:
«اون قبول کرده؟»
پدرش لبخند زد.
«مهم نیست.»
«برای من مهمه.»
«تو یک امگایی، جونگ‌کوک. وظیفه‌ات اینه که کاری رو انجام بدی که به نفع خاندانت باشه.»
چشم‌های جونگ‌کوک برای لحظه‌ای لرزید.
باز هم همان کلمه.
امگا.
تمام عمرش به خاطر همین یک کلمه تحقیر شده بود.
هیچ‌کس او را نمی‌خواست.
هیچ‌کس به او به چشم یک وارث واقعی نگاه نمی‌کرد.
و حالا پدرش می‌خواست او را به عنوان مهره‌ای برای تصاحب سرزمین کیم استفاده کند.
آن شب، جونگ‌کوک تا صبح نخوابید...
دیدگاه ها (۴)

معاملهp2سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف ...

معاملهp3جونگ‌کوک چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند.بعد نگاهش را ...

☕️ شکوفه‌ی گیلاس | Cherry Blossomژانر: فانتزی، عاشقانه، درام...

درود....من دیگه این فیک رو ادامه نمیدمشاید بپرسید چراخیلی وا...

معامله p4جونگ‌کوک ناگهان احساس کرد گرمای عجیبی در گردنش پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط