سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۲۷
چند روز از آخرین دیدارشان گذشته بود.
سوا هنوز هر شب به حرفهای تهیونگ فکر میکرد.
دلش میخواست همهچیز را فراموش کند، اما قلبش هنوز با دیدن نام او بیقرار میشد.
انگار عشق، با وجود تمام زخمها، هنوز از بین نرفته بود.
تهیونگ این روزها بیشتر وقتش را در اداره پلیس میگذراند.
هر اطلاعاتی که از گذشتهاش به یاد داشت، در اختیار کارآگاه قرار میداد.
او دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.
تنها آرزویش این بود که بتواند اشتباهات گذشته را جبران کند.
کارآگاه بعد از پایان جلسه، پوشه را بست.
با نگاهی آرام به تهیونگ گفت:
«میدونی... وقتی اولین بار اسمت رو شنیدم، فقط میخواستم دستگیرت کنم.»
«اما الان میبینم واقعاً میخوای مسیرت رو عوض کنی.»
تهیونگ فقط لبخند کمرنگی زد.
همان عصر، سوا دوباره به دانشگاه برگشت.
بعد از مدتها، محوطه دانشگاه آرام شده بود.
دانشجوها دوباره مشغول زندگی عادیشان بودند.
اما برای سوا، هیچچیز مثل قبل نبود.
وقتی از کنار کتابخانه رد میشد، چشمش به نیمکتی افتاد که اولین بار کنار تهیونگ روی آن نشسته بود.
بیاختیار همانجا نشست.
تمام خاطرات خوب و بد، یکییکی از ذهنش عبور میکردند.
اشک آرام روی گونهاش لغزید.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش شنیده شد.
سوا برگشت.
تهیونگ با فاصلهای چند متری ایستاده بود.
انگار مطمئن نبود حق نزدیک شدن به او را دارد یا نه.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«نگران نباش... اتفاقی اینجا دیدمت.»
«فقط خواستم مطمئن بشم حالت خوبه.»
سپس خواست برگردد و برود.
سوا بیاختیار صدایش زد.
«تهیونگ...»
او ایستاد.
سوا با صدایی آرام گفت:
«ممنون... بابت اینکه اون روز حقیقت رو ازم پنهان نکردی.»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«کاش از همون روز اول راستش رو گفته بودم.»
«شاید اون وقت این همه بهت آسیب نمیزدم.»
چشمانش پر از پشیمانی بود.
سوا چند قدم به او نزدیک شد.
هنوز نمیتوانست گذشته را فراموش کند.
اما دیگر آن ترس روزهای اول در دلش نبود.
جایش را امیدی کوچک گرفته بود.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«بخشیدن زمان میخواد...»
«اما شاید... یه روز دوباره بتونم بهت اعتماد کنم.»
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی روی صورت تهیونگ نشست.
نه از روی غرور...
بلکه از روی امید.
هر دو آرام کنار هم از محوطه دانشگاه خارج شدند.
نه دستی در دست هم بود...
نه قولی برای آینده.
فقط دو نفر بودند که تصمیم گرفته بودند،
این بار رابطهشان را روی حقیقت بسازند، نه روی راز.
❝ گاهی یک امید کوچک، ارزشش از هزار قول بزرگ بیشتر است... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۷
چند روز از آخرین دیدارشان گذشته بود.
سوا هنوز هر شب به حرفهای تهیونگ فکر میکرد.
دلش میخواست همهچیز را فراموش کند، اما قلبش هنوز با دیدن نام او بیقرار میشد.
انگار عشق، با وجود تمام زخمها، هنوز از بین نرفته بود.
تهیونگ این روزها بیشتر وقتش را در اداره پلیس میگذراند.
هر اطلاعاتی که از گذشتهاش به یاد داشت، در اختیار کارآگاه قرار میداد.
او دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.
تنها آرزویش این بود که بتواند اشتباهات گذشته را جبران کند.
کارآگاه بعد از پایان جلسه، پوشه را بست.
با نگاهی آرام به تهیونگ گفت:
«میدونی... وقتی اولین بار اسمت رو شنیدم، فقط میخواستم دستگیرت کنم.»
«اما الان میبینم واقعاً میخوای مسیرت رو عوض کنی.»
تهیونگ فقط لبخند کمرنگی زد.
همان عصر، سوا دوباره به دانشگاه برگشت.
بعد از مدتها، محوطه دانشگاه آرام شده بود.
دانشجوها دوباره مشغول زندگی عادیشان بودند.
اما برای سوا، هیچچیز مثل قبل نبود.
وقتی از کنار کتابخانه رد میشد، چشمش به نیمکتی افتاد که اولین بار کنار تهیونگ روی آن نشسته بود.
بیاختیار همانجا نشست.
تمام خاطرات خوب و بد، یکییکی از ذهنش عبور میکردند.
اشک آرام روی گونهاش لغزید.
در همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش شنیده شد.
سوا برگشت.
تهیونگ با فاصلهای چند متری ایستاده بود.
انگار مطمئن نبود حق نزدیک شدن به او را دارد یا نه.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«نگران نباش... اتفاقی اینجا دیدمت.»
«فقط خواستم مطمئن بشم حالت خوبه.»
سپس خواست برگردد و برود.
سوا بیاختیار صدایش زد.
«تهیونگ...»
او ایستاد.
سوا با صدایی آرام گفت:
«ممنون... بابت اینکه اون روز حقیقت رو ازم پنهان نکردی.»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«کاش از همون روز اول راستش رو گفته بودم.»
«شاید اون وقت این همه بهت آسیب نمیزدم.»
چشمانش پر از پشیمانی بود.
سوا چند قدم به او نزدیک شد.
هنوز نمیتوانست گذشته را فراموش کند.
اما دیگر آن ترس روزهای اول در دلش نبود.
جایش را امیدی کوچک گرفته بود.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«بخشیدن زمان میخواد...»
«اما شاید... یه روز دوباره بتونم بهت اعتماد کنم.»
برای اولین بار بعد از مدتها، لبخند واقعی روی صورت تهیونگ نشست.
نه از روی غرور...
بلکه از روی امید.
هر دو آرام کنار هم از محوطه دانشگاه خارج شدند.
نه دستی در دست هم بود...
نه قولی برای آینده.
فقط دو نفر بودند که تصمیم گرفته بودند،
این بار رابطهشان را روی حقیقت بسازند، نه روی راز.
❝ گاهی یک امید کوچک، ارزشش از هزار قول بزرگ بیشتر است... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۵۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط