برید خررر ذوق شید
برید خررر ذوق شید
پارت ۹۱ | «بالاخره حرف بزن...»
دو روز گذشت...
نه مانلی توانسته بود با تهیونگ مثل قبل حرف بزند...
نه تهیونگ جرئت کرده بود از چیزی که شنیده بود سؤال بپرسد.
هر دو فقط از دور مراقب هم بودند.
اما بینشان...
سکوتی سنگین افتاده بود.
---
آن روز...
اعضا برای تمرین رفته بودند.
مانلی تنها در اتاق طراحی مشغول دوخت آخرین قسمت یکی از لباسها بود.
صدای در آمد.
تق... تق...
«بفرمایید.»
در باز شد.
نامجون وارد شد.
لبخند آرام همیشگی روی لبش بود.
«مزاحم نیستم؟»
مانلی از پشت میز بلند شد.
«نه، بفرمایید.»
---
نامجون چند لحظه به طرحهای روی میز نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
«حتماً.»
«تو و تهیونگ... دعواتون شده؟»
مانلی جا خورد.
«نه...»
کمی مکث کرد.
«حداقل... فکر نمیکنم.»
---
نامجون لبخند محوی زد.
«پس چرا هر دوتون اینقدر ناراحتین؟»
مانلی سکوت کرد.
جوابی نداشت.
---
نامجون آرام ادامه داد:
«یه چیزی رو سالها پیش یاد گرفتم...»
«اگه آدم چیزی رو توی دلش نگه داره، ذهنش هزار داستان براش میسازه.»
«ولی یه گفتوگوی دو دقیقهای... میتونه همهی اون داستانها رو از بین ببره.»
---
مانلی آهسته سرش را پایین انداخت.
حرفهای نامجون دقیقاً همان چیزی بود که نیاز داشت بشنود.
---
همان موقع...
در سالن تمرین...
تهیونگ تنها نشسته بود.
جونگکوک کنارش آمد.
«هیونگ...»
«هوم؟»
«چرا این چند روز اینقدر ساکتی؟»
تهیونگ لبخند بیجانی زد.
«چیزی نیست.»
جونگکوک خندید.
«این جمله رو فقط آدمایی میگن که کلی چیز هست.»
---
چند لحظه بعد...
جونگکوک جدیتر شد.
«یه سؤال...»
«اگه یه روز مانلی واقعاً از شرکت بره...»
تهیونگ بدون فکر جواب داد:
«دوست ندارم بره.»
همین که جمله از دهانش بیرون آمد...
خودش هم ساکت شد.
---
جونگکوک لبخند زد.
«پس بهش بگو.»
تهیونگ آرام گفت:
«اگه رفتن، آرزوش باشه چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«حداقل قبلش حقیقت رو بدون.»
---
عصر...
مانلی از اتاق طراحی بیرون آمد.
در انتهای راهرو...
تهیونگ را دید.
هر دو همزمان ایستادند.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
این بار...
هیچکدام نگاهش را ندزدید.
---
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
«مانلی...»
مانلی آرام جواب داد:
«بله؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«فردا...»
کمی مکث کرد.
«اگه وقت داشتی... میشه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟»
---
قلب مانلی تندتر زد.
لبخند خیلی آرامی روی لبش نشست.
«باشه...»
فقط همین یک کلمه...
اما بعد از چند روز سکوت...
برای هر دویشان باارزشترین جواب دنیا بود.
---
آنها هنوز نمیدانستند...
فردا...
قرار است اولین سوءتفاهم بینشان از بین برود.
و دوباره...
راه دلهایشان به هم نزدیکتر شود.
---
پایان پارت ۹۱... 🤍🌙
«گاهی سختترین جملهی دنیا فقط این است: «میتوانیم با هم حرف بزنیم؟»»
پارت ۹۱ | «بالاخره حرف بزن...»
دو روز گذشت...
نه مانلی توانسته بود با تهیونگ مثل قبل حرف بزند...
نه تهیونگ جرئت کرده بود از چیزی که شنیده بود سؤال بپرسد.
هر دو فقط از دور مراقب هم بودند.
اما بینشان...
سکوتی سنگین افتاده بود.
---
آن روز...
اعضا برای تمرین رفته بودند.
مانلی تنها در اتاق طراحی مشغول دوخت آخرین قسمت یکی از لباسها بود.
صدای در آمد.
تق... تق...
«بفرمایید.»
در باز شد.
نامجون وارد شد.
لبخند آرام همیشگی روی لبش بود.
«مزاحم نیستم؟»
مانلی از پشت میز بلند شد.
«نه، بفرمایید.»
---
نامجون چند لحظه به طرحهای روی میز نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
«حتماً.»
«تو و تهیونگ... دعواتون شده؟»
مانلی جا خورد.
«نه...»
کمی مکث کرد.
«حداقل... فکر نمیکنم.»
---
نامجون لبخند محوی زد.
«پس چرا هر دوتون اینقدر ناراحتین؟»
مانلی سکوت کرد.
جوابی نداشت.
---
نامجون آرام ادامه داد:
«یه چیزی رو سالها پیش یاد گرفتم...»
«اگه آدم چیزی رو توی دلش نگه داره، ذهنش هزار داستان براش میسازه.»
«ولی یه گفتوگوی دو دقیقهای... میتونه همهی اون داستانها رو از بین ببره.»
---
مانلی آهسته سرش را پایین انداخت.
حرفهای نامجون دقیقاً همان چیزی بود که نیاز داشت بشنود.
---
همان موقع...
در سالن تمرین...
تهیونگ تنها نشسته بود.
جونگکوک کنارش آمد.
«هیونگ...»
«هوم؟»
«چرا این چند روز اینقدر ساکتی؟»
تهیونگ لبخند بیجانی زد.
«چیزی نیست.»
جونگکوک خندید.
«این جمله رو فقط آدمایی میگن که کلی چیز هست.»
---
چند لحظه بعد...
جونگکوک جدیتر شد.
«یه سؤال...»
«اگه یه روز مانلی واقعاً از شرکت بره...»
تهیونگ بدون فکر جواب داد:
«دوست ندارم بره.»
همین که جمله از دهانش بیرون آمد...
خودش هم ساکت شد.
---
جونگکوک لبخند زد.
«پس بهش بگو.»
تهیونگ آرام گفت:
«اگه رفتن، آرزوش باشه چی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«حداقل قبلش حقیقت رو بدون.»
---
عصر...
مانلی از اتاق طراحی بیرون آمد.
در انتهای راهرو...
تهیونگ را دید.
هر دو همزمان ایستادند.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
این بار...
هیچکدام نگاهش را ندزدید.
---
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
«مانلی...»
مانلی آرام جواب داد:
«بله؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«فردا...»
کمی مکث کرد.
«اگه وقت داشتی... میشه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟»
---
قلب مانلی تندتر زد.
لبخند خیلی آرامی روی لبش نشست.
«باشه...»
فقط همین یک کلمه...
اما بعد از چند روز سکوت...
برای هر دویشان باارزشترین جواب دنیا بود.
---
آنها هنوز نمیدانستند...
فردا...
قرار است اولین سوءتفاهم بینشان از بین برود.
و دوباره...
راه دلهایشان به هم نزدیکتر شود.
---
پایان پارت ۹۱... 🤍🌙
«گاهی سختترین جملهی دنیا فقط این است: «میتوانیم با هم حرف بزنیم؟»»
- ۲۶۵
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط