I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁹⁴
وقتی که نشستیم،تازه فهمیدیم بطری نیاوردیم
-خب بطری کو؟
+میرم بیارم
تهیونگ یه بطری اورد و چرخوند:من و یونگی
-جرعت یا حقیقت؟
یونگی:حقیقت
-از چیزی که خیلی میترسی چیه؟
یونگی:روزی که جیمین بخواد از پیشمون بره
جیمین سرش رو روی پای یونگی گذاشت و با خجالت خندید
بازی همینجوری ادامه داشت..تا وقتی که به میا و جونگکوک افتاد
میا:جرعت یا حقیقت؟
جونگکوک:حقیقت
میا:ترسو..قبل از من با چندتا دختر حرف زدی؟
جونگکوک:فقط نیلسو بوده..اونم به اجبار
-هعییییی
یه بالشت برداشتم و پرت کردم سمتش..قبل از اینکه بخوره بهش،تهیونگ گرفتش..با صدایی که کمی گرفته بود گفتم:
-چرا طرف اونو میگری؟
اومد نزدیک:
+چون رفیقمه خانوم کوچولو
-حالا هرچی
اومد نزدیک تر..در میلی متری صورتم قرار گرفت:
+ناراحتی؟
-نچ!
+باشه
و ازم فاصله گرفت..جیمین زیرلب گفت:
جیمین:فکر کردم الان شاهد یه کیس خواهی بود
بازی رو بعد از یک ساعت تموم کردیم..
میا ازمون خداحافظی کرد و رفت..ماهم رفتیم توی اتاق طراحی
شروع کردیم به درست کردن ماکت..کارتون هارو برش میزدیم و میچسبوندیم
اصلا حواسمون به ساعت نبود!یکم زیادی درگیر کار شده بودیم
انقدر که مرحله ی ساخت بدنه تموم شد!
یهو سرم گیج رفت..اهمیتی ندادم و یه قرص برداشتم
با اب کنار میز خوردم
+حالت خوبه؟
-اره..فکر کنم مریض شدم
دستشو روی پیشونیم گذاشت
+تب داری
-ولی حالم خوبه
یهو برآید بغلم کرد
از حرکتش تعجب کردم..ولی وقتی داد میزدم گلوم درد میگرفت
منو برد و روی تختم گذاشت و از اتاق اومد بیرون
بدندرد شدیدی گرفته بودم
کمی بعد با یه قرص سرماخوردگی و اب اومد کنارم
قرص رو خوردم..لبش رو روی پیشونیم گذاشت تا تبم رو ببینه
هنوز داغ بودم..اینو از اخمش میتونستم بفهمم
بوسه ای به پیشونیم زد..
+میخوای استراحت کنی؟
-اره..تو برو میترسم مریض بشی
کنارم دراز کشید و پتو رو کشید روی دوتاییمون..بغلم کرد و با اون صدای بم همیشگیش گفت:
+نترس..مریض نمیشم
خودمو بیشتر توی بغلش جا کردم و به خواب فرو رفتم...
صبح که بیدار شدم..
دیدم یه کاسه ی اب و حوله کنار تختمه
دلیلش؟حتی خودمم نمیدونستم
پتو رو کنار زدم..لباسم عوض شده بود
یا خدا..چی شده بود دیشب؟
هیچی یادم نمیومد!
از اتاق رفتم بیرون..نامجون داشت کتاب میخوند
نامجون:اوه..بالاخره بیدار شدی
-مگه ساعت چنده؟
نامجون:۱۲ ظهره
با شنیدن ساعت،از جا پریدم..چقدر دیر بیدار شدم!
نامجون:دیشب تب داشتی..برای همین تهیونگ مزاشت بیدارت کنیم..دیشب تا صبح بالا سرت بود تا تبت بیاد پایین
پس بگو اون کاسه و حوله برای چی بوده!
سرم رو تکون دادم..پسرا رفته بودن بیرون...
*ادامه دارد...
Part⁹⁴
وقتی که نشستیم،تازه فهمیدیم بطری نیاوردیم
-خب بطری کو؟
+میرم بیارم
تهیونگ یه بطری اورد و چرخوند:من و یونگی
-جرعت یا حقیقت؟
یونگی:حقیقت
-از چیزی که خیلی میترسی چیه؟
یونگی:روزی که جیمین بخواد از پیشمون بره
جیمین سرش رو روی پای یونگی گذاشت و با خجالت خندید
بازی همینجوری ادامه داشت..تا وقتی که به میا و جونگکوک افتاد
میا:جرعت یا حقیقت؟
جونگکوک:حقیقت
میا:ترسو..قبل از من با چندتا دختر حرف زدی؟
جونگکوک:فقط نیلسو بوده..اونم به اجبار
-هعییییی
یه بالشت برداشتم و پرت کردم سمتش..قبل از اینکه بخوره بهش،تهیونگ گرفتش..با صدایی که کمی گرفته بود گفتم:
-چرا طرف اونو میگری؟
اومد نزدیک:
+چون رفیقمه خانوم کوچولو
-حالا هرچی
اومد نزدیک تر..در میلی متری صورتم قرار گرفت:
+ناراحتی؟
-نچ!
+باشه
و ازم فاصله گرفت..جیمین زیرلب گفت:
جیمین:فکر کردم الان شاهد یه کیس خواهی بود
بازی رو بعد از یک ساعت تموم کردیم..
میا ازمون خداحافظی کرد و رفت..ماهم رفتیم توی اتاق طراحی
شروع کردیم به درست کردن ماکت..کارتون هارو برش میزدیم و میچسبوندیم
اصلا حواسمون به ساعت نبود!یکم زیادی درگیر کار شده بودیم
انقدر که مرحله ی ساخت بدنه تموم شد!
یهو سرم گیج رفت..اهمیتی ندادم و یه قرص برداشتم
با اب کنار میز خوردم
+حالت خوبه؟
-اره..فکر کنم مریض شدم
دستشو روی پیشونیم گذاشت
+تب داری
-ولی حالم خوبه
یهو برآید بغلم کرد
از حرکتش تعجب کردم..ولی وقتی داد میزدم گلوم درد میگرفت
منو برد و روی تختم گذاشت و از اتاق اومد بیرون
بدندرد شدیدی گرفته بودم
کمی بعد با یه قرص سرماخوردگی و اب اومد کنارم
قرص رو خوردم..لبش رو روی پیشونیم گذاشت تا تبم رو ببینه
هنوز داغ بودم..اینو از اخمش میتونستم بفهمم
بوسه ای به پیشونیم زد..
+میخوای استراحت کنی؟
-اره..تو برو میترسم مریض بشی
کنارم دراز کشید و پتو رو کشید روی دوتاییمون..بغلم کرد و با اون صدای بم همیشگیش گفت:
+نترس..مریض نمیشم
خودمو بیشتر توی بغلش جا کردم و به خواب فرو رفتم...
صبح که بیدار شدم..
دیدم یه کاسه ی اب و حوله کنار تختمه
دلیلش؟حتی خودمم نمیدونستم
پتو رو کنار زدم..لباسم عوض شده بود
یا خدا..چی شده بود دیشب؟
هیچی یادم نمیومد!
از اتاق رفتم بیرون..نامجون داشت کتاب میخوند
نامجون:اوه..بالاخره بیدار شدی
-مگه ساعت چنده؟
نامجون:۱۲ ظهره
با شنیدن ساعت،از جا پریدم..چقدر دیر بیدار شدم!
نامجون:دیشب تب داشتی..برای همین تهیونگ مزاشت بیدارت کنیم..دیشب تا صبح بالا سرت بود تا تبت بیاد پایین
پس بگو اون کاسه و حوله برای چی بوده!
سرم رو تکون دادم..پسرا رفته بودن بیرون...
*ادامه دارد...
- ۳۶۲
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط